×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

🔸همه ایرانیا الان رفتن آجیل خریدن ولی تو کابینت ها گذاشتن که به مهمون ندن، خودشون بخورن. اگر رفتید مهمونی حتما کابینت ها رو بگردید😑 🔹بچه بودم به بابام گفتم پول بده برم ترقه بخرم گفت فکر کن اینایی که میترکه رو تو زدی! هنوزم تو فکرم😐 🔸تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد ! دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت: قربون قد و بالات مادر مواظب باش ...

علامه جعفری میگفت: در یکی از زیارت هام که مشهد رفته بودم، به امام رضا گفتم: یا امام رضا، دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر شما بشناسم که چه جور منو میبینی! نشونه اش هم این باشه که تا وارد صحنت شدم از اولین حرف اولین کسی که با من حرف میزنه، من پیامتو بگیرم... وارد صحن که شدیم، خانممو گم کردم، اینور بگرد، انور بگرد؛ یه دفعه دیدم داره میره، خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم، که کجایی خانم...؟ روشو که برگردوند، دیدم زن من ...

آمریکاییه با ایرانیه ﯾﻪ ﺑﺎر با ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﻪ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ، آمریکایی ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﻴﺴﺖ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﺶ ﻭ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ... ﺑﻪ ایرانیه ﻣﻴﮕﻪ: ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺍﻳنا میگن ﺣﻴﻠﻪ آمریکایی ...😉 ایرانیه ﻣﻴﮕﻪ: ﭘﺲ ﺑﺮﻳﻢ ﻣﻨﻢ ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﺯ ﻫـﻨـﺮ ایرانیا رو ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪﻡ، ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ... ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻥ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ، ﻣﻴﮕﻪ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺷﻴﺮﯾﻨﯽ ﺑﺪﻩ ...

لطیفه | طلاق زن به دست دزد
04 دی 1399

🔻 دزد کاردرست دختره گریه میکرده شوهرش اومد گفت چته چرا گریه و زاری میکنی ؟ مادرش گفت : چه انتظار داری از دختری که طلاقش دادی ! شوهره گفت : کی طلاقش دادم ؟ مادرش گفت : پیام براش فرستادی که تو را طلاق دادم ! شوهره گفت : من از صبح گوشیم گم […]

لطیفه | کرامت اول صبحی …
04 دی 1399

ازنماز جماعت صبح برمی گشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوارکردن گاو نری را در ماشین داشتند. گاو مقاومت می کرد وحاًضر نبود سوارماشین بشود من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم . گاو مطیع شد وسوارماشین شد. من مغرور شدم وپیش خودم گفتم این ازبرکت نماز صبح است. وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم […]

لطیفه | کلینیک ایرانی در آمریکا
04 دی 1399

یک ايرانی در امریکا برای شغل دوم یک کلینیک باز میکند بایک تابلو به این مضمون :  “درمان بیماری شما با ۵۰ دلار در صورت عدم موفقیت ۱۰۰ دلار 💵 پرداخت میشود” یک دکتر آمریکایی برای مسخره کردن او و کسب ۱۰۰ دلار به آنجا میرود و میگوید: من حس ذائقه خود را از دست […]

لطیفه | گدای کنار واتیکان
04 دی 1399

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیبی جلوی خود گذاشته بود و دیگری الله… مردم زیادی که از آنجا رد میشدند، به هر دو نگاه میکردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول می‌انداختند. کشیشی از آنجا میگذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به […]

مجموعه حکایت های آقای لاکردار (قسمت دوم)
22 اسفند 1393

آقای لاکردار و یادی از امواتش یه روز اقای لاکردار تصمیم گرفت برای یک بار هم که شده از امواتش یاد کنه. به همین خاطر یکیشون رو تو نیت آورد و گفت: چطوری جنازه؟!!! خساست آقای لاکردار آقای لاکردار که حسابی جوّ خسیسسی (فکر کنم یه مقدار دندونه هاش زیاد شد) گرفته بودش، این گونه […]

18 اسفند 1393

ختم روزگار به بنده خدا گفتن: «چرا همش لباس سیاه می پوشی؟» گفت: «آخه من ختم روزگارم!» روحت شاد اگه یه روز صبح از خواب بیدار شدی و دید که نه غمی، نه غصه ای، نه مشکلی نه دردی و خلاصه چیزی نداری بدون که مُردی. روحت شاد و یادت گرامی. زندگی جانوری هر کس […]

16 اسفند 1393

حج آقای لاکردار به آقای لاکردار میگن: حج چه طوری بود؟  میگه: شهرْ تمیز، فضا عالی، هتلْ با کلاس یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود، ما نرفتیم!   آقای لاکردار و معنای حاجی به آقای لاکردار گفتند: «به چه کسی حاجی می گویند؟» او (با قیاس به نفس) گفت: «به کسی که هفت […]

سلامتی اونایی که بی کسن، ولی ناکس نیستن
16 اسفند 1393

بسم الله الرحمن الرحیم https://t.me/joinchat/AAAAAFCh-2WqTf7Q1wwTSQ سلامتی اونایی که بی کسن، ولی ناکس نیستن. سلامتی همۀ اونایی که خطشون اعتباریه، ولی معرفتشون دایمیه. سلامتی همۀ مامانا که موقع جارو زدن فکر می کنن هر چی اشغاله زیر پای ما جمع شده. سلامتی مادری که هر وقت غذا سر سفره کم میاد، اولین کسی که از اون […]

09 اردیبهشت 1392

نشونی اینا عوض شده گرگه ميره درخونه شنگول و منگول ميگه باز کنيد منم مادرتون، خرسه مياد بيرون ميگه : بابا دهن ما رو آسفالت کردي ، اونا ۱۰ساله از اينجا رفتن! تصادف شیشه ای بنده خدایی خورد به شیشه . گفت: اووووووخ چه هوای سفتی! مرگ راننده  مردي ساعتش از كار مي افته. پشتشو […]

07 اردیبهشت 1392

تدبیر اینجوری  يكي دستش به پشتش نمي‌ رسيده، زير پاش صندلي ميگذاره. کچل در سلمانی  يك بار يه كچله ميره سلموني. وارد اونجا كه مي شه همه بهش مي ­خندن. كچله ميگه: چيه! اومدم آب بخورم! آرزوی شاهانه  يه روز از يکي مي ‌پرسند: اگه همه دنيا رو بهت بدن، چيكار مي‌ كني؟ ميگه: مي‌فروشم، […]


question