بازدید کنندۀ گرامی! از حضورتان در سایت هم اندیشی دینی تشکر می کنم.
متأسفانه به علت مشغلۀ کاری فرصت پاسخگویی به سؤلات را ندارم، لطف کنید فعلا سؤالی مطرح نفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم

مرد حکیمی به همراه شاگردش از جنگل زیبایی عبور می کرد. در میان جنگل به خانه ای رسید که بسیار محقر، کثیف و فرسوده بود.

آن ها نزدیک خانه شدند و در خانه را به صدا در آوردند. یک مرد، یک زن و یک بچه از خانه بیرون آمدند. لباس های کثیف و کهنه ای بر تن داشتند. بعد حکیم به آن ها سلام داد و آن ها هم جواب او را دادند. سپس از مرد پرسید: «هزینۀ زندگی خود را از کجا تأمین می کنید؟».

مرد، با خوشرویی پاسخ داد: «ما گاوی داریم که هر روز شیرهای زیادی می دهد. و زندگی خود را با آن اداره می کنیم. مقداری از شیر را به بازار می برم و بعد از فروختنش، غذاها و وسایل مورد نیاز را خریداری می کنم. یا مابقی شیر هم پنیر و کره و ماست تهیه می کنیم و خودمان مصرف می کنیم.»

حکیم از مرد خداحافظی کرد و آن ها به درون خانه بازگشتند.

حکیم مقداری به خانه نگاه کرد و با خود مشغول اندیشه بود. سپس رو به شاگردش کرد و گفت: «آن گاو را ذبح کن و لاشه ای را از پرتگاه پایین بینداز!»

شاگرد که تعچب کرده بود، پرسید: «ولی استاد!!! آن گاو که تنها منبع درآمد این خانواده است؟!»

استاد جوابی نداد و جوان که خود را مجبور به اطاعت از استاد می دید، دستورهای استاد را اجرا کرد و از آن منطقه دور شدند.

جوان، مشغول تحصیل شد و بعد از ده سال گذرش به آن جنگل افتاد. با خود گفت بهتر است سری به آن خانوادۀ بیچاره بزنم و از آن ها عذرخواهی کنم.

وقتی به آن منطقه نزدیک شد، با تعجب دید که دیگر خبری از آن خانۀ محقر و کثیف وجود ندارد. به جای آن خانه ای زیبا و وسیع بود. باغ بزرگ و زیبایی هم در کنار آن ساخته بودند و چند کودک هم در آن مشغول بازی بودند.

جوان تصور کرد که اهالی قبلی خانۀ خود را فروخته اند و افراد جدیدی جایگزین آن ها شده اند. به همین دلیل جلو رفت و در زد. مردی جلو در آمد و جوان گفت: «ده سال قبل، خانواده ای در این جا زندگی می کردند. آیا خبری از آن ها دارید؟».

مرد، که جوان را شناخته بود، جواب داد: «ده سال قبل هم، خود ما در این جا زندگی می کردیم.» سپس جویای حال آن حکیم شد.

جوان مشتاق بود تا بداند چگونه وضع زندگی آن ها تغییر کرده.

مرد گفت: «ده سال قبل، گاو ما از پرتگاه به پایین افتاد و دیگر چیزی برای امرار معاش نداشتیم. به ناچار گوشه ای از زمین را را تبدیل به باغچه کرد و در آن سبزی کاشتم. اما تا سبزی ها رشد کنند زمان زیادی سپری می شد و باید راه دیگری برای امرار معاش پیدا می کردم. مقداری هیزم شکستم و آن ها را در شهر به فروش رساندم. چون مجبور بودم در مقابل هر درختی که می برم درختی بکارم، هر بار درخت میوه ای می خریدم و آن را جایگزین درخت قبلی می کردم. سال اول به سختی گذشت. اما بعد از برداشت محصول سبزیجات باغچه و فروش آن ها تازه فهمیدم که این زمین، چه گنجی است. به تدریج باغچۀ سبزی جات را بزرگ و بزرگ تر کردم و محصولات آن را به فروش می رساندم. درختان میوه هم رشد کرده بودند و به ثمر رسیده بودند. وضع مالی من روز به روز بهتر شد تا این که توتنستم خانه ای زیبا برای خانواده ام بسازم و وضع زندگی آن ها را تغییر دهم.  

بازدید کنندۀ گرامی! از شما تقاضا دارم نتیچه ای که از این داستان به ذهنتان می رسم برای ما بنویسید

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم.
نوشته های مرتبط :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
  • بازدید امروز: 1100
  • بازدید دیروز: 4607
  • بازدید سال: 1517980
  • کل نوشته‌ها: 1274
  • کل دیدگاه‌ها: 3791
عکس های متنوع تصادفی