×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

لطیفه | کرامت اول صبحی …

ازنماز جماعت صبح برمی گشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوارکردن گاو نری را در ماشین داشتند.

گاو مقاومت می کرد وحاًضر نبود سوارماشین بشود من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم .
گاو مطیع شد وسوارماشین شد.
من مغرور شدم وپیش خودم گفتم این ازبرکت نماز صبح است.
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه وزاری می کند.علت را که جویا شدم گفت گاومان رادزدیدند!

گاو مراشناخت ولی من اورا نشناختم.

🔹از عُجب بپرهیزید!

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question