بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی امام با حرّ مواج شدند. خطاب به او فرمودند: «مردم کوفه مرا خواسته­اند و من آمده ­ام تا جلو بدعت ­ها را بگیرم». حرّ گفت: «من مأموریت دارم تا شما را این­جا نگه دارم». حضرت فرمودند: اگر می ­خواهید من برگردم». «إنَّ أهلَ مِصرِکُم کُتِبُوا إلَیَّ أن أقدُمَ عَلَینَا فَأمَّا إذَا کَرِهتَنِی أنصَرَفتُ عَنکُم». 

سؤال این است که معنای این برگشتن چیست؟ امام چرا می ­خواستند برگردند؟ آیا از هدف  خود که «إِنَّمَا خَرَجْتُ‏ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی‏» صرف نظر کردند؟ آیا از امر به معروف و نهی از منکری که به عهده گرفته بودند، دست برداشتند؟ یا اینکه از رویارویی با لشکر حر شهادت را پیش ­بینی می ­کردند و در صدد رهایی از مهلکه ­ی شهادت بودند؟ در حالی که امام قبلا فرموده بود: «مَنْ‏ کَانَ‏ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا؛ … ای مردم هر کس که در راه ما آماده ­ی بذل خون خود است و می ­تواند از خون خود بگذرد و مهیای لقاء خداوند است یا ما بیاید که ما فردا عازم رفتن هستیم».

پس به راستی امام به کجا می ­خواستند برگردند؟

هم اندیشی دینی . درس هایی از کربلا جواب این است که ممکن بود حرکت امام به سوی کوفه، انگیزه ­ی به ظاهر حقی را در برخی از کوفیان ایجاد کند که بخواهند در مقابل امام از کوفه و کوفیان به دفاع برخیزند. امام قصد داشتند که هیچ گونه حق و بهانه ­ای برای دشمن باقی نماند. حکمت حسینی اقتضا دارد که هیچ عصبیّتی تحریک نشود و هیچ انگیزه ­ای برای دشمن باقی نماند، مگر خباثت و بی ­ایمانی. آن وقت است که فاصله­ ی جبهه ­ی حق از باطل به خوبی رخ می ­نماید و دستگاه تبلیغاتی یزید هم شهادت امام و یارانش را به معنای دفاع از خود معرفی نمی ­کرد. جبهه ­ای که می­ خواهد تاریخ بشریت را تغذیه کند باید در حقانیت، همچون آینه شفاف و پاک باشد، و جبهه­ی مقابلش باید به اندازه ­ی همه­ ی خباثت ­های ورم کرده ­ی نفس اماره، باطل باشد. حقانیت محض امام و حرکت حسینی اقتضا می­ کند که حتی تا آخرین لحظات هم از نصیحت دشمن و هدایت­ گری خود دست برندارد. امام قصد داشتند که اگر شده حتی یک نفر را هم از بین شعله ­های فتنه و گمراهی نجات دهند تا معنای هدایت­ گری، در سنّت ایمانی پایدار بماند. قصه­، تنها قصه­ ی هدایت یکی دو نفر نیست، بلکه قصّه، قصّه­ ی هدایت حسینی است که وسعت آن تمام پهنای تاریخ را در بر گرفته است.

خطبه­های امام در طول جنگ و مخصوصا خطبه ­ی آن حضرت در صبح عاشورا هم به دلیل همین روحیه­ ی هدایت­ گری و تثبیت حقّانیت محض این جبهه در قلب تاریخ است. امام در صبح عاشورا خطاب به لشکریان «عمر سعد» چنین می­ فرماید:

«مردم شتاب مکنید! سخن مرا بشنوید! من خیر شما را می­خواهم! من می­ خواهم بگویم برای چه به سرزمین شما آمده­ام! اگر سخن مرا شنیدید و انصاف دادید و دیدید که درست می­گویم، این جنگ که هر لحظه ممکن است درگیرد از میان برخواهد خواست. اگر به سخن من گوش ندهید، اگر به راه انصاف نروید زیان آن دامنگیرتان خواهد شد. مردم می ­دانید من کیستم؟ می ­دانید پدر من کیست؟ آیا کشتن من بر شما رواست؟ آیا رواست حرمت مرا در هم شکنید؟ مگر من پسر دختر پیامبرشما نیستم؟ مگر پدر من وصی پیامبر و پسر عموی او و از نخستین مسلمانان نیست؟ آیا این حدیث را شنیده­اید که پیامبر درباره­ ی من و برادرم فرمود: این دو فرزند من، دو سید جوانان اهل بهشت هستند؟ … «هل یحل قتلی؛ آیا کشتن من بر شما حلال خواهد بود؟!». «به چه مجوز شرعی می ­خواهید خون مرا بریزید؟»

افرادی که شب و روز عاشورا از سپاه «عمر سعد» جدا شدند و به یاران امام پیوستند، به خوبی می ­دانستند که حضور در جبهه­ی حسین (علیه ­السلام) سرآمدی جز شهادت ندارد. به راستی چرا آمدند؟! می ­توانستند هزار و یک دلیل بر نیامدن خود بیابند. می­ توانستند بگویند حضور ما در لشکر حسین فایده ­ای ندارد. فردا در جبهه­ ی حسین شرکت نمی ­کنیم و بعدها در جنگ ­های چریکی انتقام حسین را از آن ­ها خواهیم گرفت. چرا جان خود را بیهوده از دست بدهیم؟! به راستی چرا آمدند؟ دلیلش این است که آن­ ها حقانیت این جبهه را به وضوح دیدند و دیدند که هیچ جبهه ­ای به اندازه ­ی این جبهه شفّاف و به حق نیست و خواستند از این سفره­ ی فوق استثنایی و ملکوتی محروم نگردند. آن­ ها دیدند که کشته شدن در جبهه ­ی حسینی یک کشته شدن معمولی نیست، و نباید از چنین کشته شدن بزرگی که همه ­ی زندگی را به معنی می ­رساند محروم گردند. آن ­ها با شهادت خود به چنان مقامی دست پیدا کردند که در مردانگی و ایثار در قله­ی تمام شهدای عالم قرار گرفتند، و به جایی رسیدند که ائمه ­ی معصومین (علیهم ­السلام) بعد از سلام بر حسین (علیه ­السلام) و اولاد حسین، به آن ­ها نیز سلام می ­دهند.

السلام علی الحسین … و علی علیّ بن الحسین … و علی اولاد الحسین … و علی اصحاب الحسین 

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم و از محضر اساتیدی چون: آیت الله العظمی وحید خراسانی، آیت الله سید احمد خاتمی و آیت الله محمد عندلیب همدانی استفاده کردم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم و در این رابطه هم دارای تألیفاتی هستم.
نوشته های مرتبط :

2 پاسخ به سلسله در­سهایی از کربلا (۱۳) امام، چراغ هدایت­گری

  • سلطانی

    السلام علی الحسین … و علی علیّ بن الحسین … و علی اولاد الحسین … و علی اصحاب الحسین

    [پاسخ]

    احمد نباتی پاسخ در تاريخ فروردین ۳۱م, ۱۳۹۲ ۰۶:۲۶:

    از حضور گرمتون سپاسگزارم .. التماس دعا

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
    عکس های متنوع تصادفی