×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

بسم الله الرحمن الرحيم

 اگر اصل رجعت امری محال باشد، تاریخ هم نباید چنین امری را به یاد داشته باشد؛ و حال آن که در تاریخ موارد متعدّدی داریم که مردگان دوباره به دنیا بازگشته­اند و در میان مردم زندگی کرده ­اند.  

قرآن کریم به موارد متعددی اشاره می ­کند که در آن ها افرادی بعد از مرگ، به دنیا برگشته ­اند.

آيه ي اوّل:

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ. [۱]

مگر داستان آنان كه هزاران نفر بودند و از بيم مرگ، از ديار خويش بيرون شدند نشنيدى كه خدا به ايشان گفت بميريد، آن گاه زنده‏ شان كرد كه خدا بر مردم كريم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى ‏كنند.

در احتجاج از امام صادق (علیه ­السلام) روايت شده كه در ضمن حديثى فرمود: «خداى تعالى قومى را كه از ترس طاعون از خانه‏هاى خود و از وطن مانوس خود بيرون شدند، و فرار كردند همه آن ها را كه عددى بى شمار داشتند بميراند، مدّتى طولانى از اين ماجرا گذشت، حتى استخوانشان پوسيد، و بند بند استخوان ها از هم جدا شد، و خاك شدند، آن گاه خداى تعالى‏ پيامبرى را به نام «حَزَقيل» مبعوث كرد و آن جناب در وقتى كه خدا هم مى‏خواست خلق خويش را زنده ببيند دعا كرد، و بدن هاى متلاشى شده آنان جمع شده جان ها به بدن ها برگشت، و برخاستند به همان هيأتى كه مرده بودند، يعنى حتى يك نفر از ايشان كم نشده بود، پس از آن مدّتى طولانى زندگى كردند.[۲]

آيه ي دوم:

وَ اخْتارَ مُوسى‏ قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا إِنْ هِيَ إِلاَّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدي مَنْ تَشاءُ أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغافِرينَ.[۳]

و موسى هفتاد مرد از قوم خود براى وعده‏ گاه ما انتخاب كرد، پس چون لرزشى سخت (به جرم درخواست ديدن خدا به چشم) آن ها را در گرفت، موسى گفت: پروردگارا، اگر مشيّت نافذت تعلق گرفته بود كه همه آن ها و مرا هلاك كنى (كاش) پيشتر (از اين وعده) مى‏ كردى، آيا ما را به فعل سفيهان ما هلاك خواهى كرد؟ اين كار جز فتنه و امتحان تو نيست، كه به اين امتحان هر كه را خواهى گمراه و هر كه را خواهى هدايت مى‏ كنى، تويى مولاى ما، پس بر ما ببخش و ترحّم كن، كه تويى بهترين آمرزندگان.

در الدرّ المنثور چنين روايت شده: موسى (علیه­ السلام) بعد از آن كه از قوم خود هفتاد نفر را انتخاب نمود به ايشان گفت: اينك به سوى خدا روانه شويد، و از او هر چه مى‏خواهيد درخواست كنيد، خود موسى درخواستى داشت و ايشان درخواستى، وقتى به ميقاتگاه يعنى به كوه طور رسيدند موسى رو به ايشان كرده و گفت: اينك درخواست خود را عرضه بداريد، ايشان گفتند: «خدا را به ما نشان بده». گفت: «واى بر شما دوباره اين درخواست را از خدا مى‏كنيد». گفتند: «درخواست ما همين است بايد خدا را آشكارا به ما نشان دهى». اين را كه گفتند صاعقه ايشان را گرفت و همگى مدهوش افتادند، موسى عرضه داشت: «پروردگارا من هفتاد نفر از نيكان و سرشناسان بنى اسرائيل را به ميقات تو آوردم حال به سوى ايشان برگردم و يك نفر از آنان با من نباشد جواب بنى اسرائيل را چه بگويم؟ آيا مرا نخواهند كشت؟». صدايى به گوش موسى رسيد كه درخواست خود را عرضه بدار، موسى گفت: «پروردگارا از تو مى ‏خواهم كه همراهان مرا زنده كنى». خداوند همگى ايشان را زنده كرد و در نتيجه درخواست ايشان و درخواست موسى هدر رفت، و اين درخواست ماند براى اين امت، چون آن ها نتوانستند استفاده كنند.[۴]

آيه ي سوم:

أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيي‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى‏ حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ.[۵]

يا مثل آن مردى كه از دهكده ‏اى عبور كرد كه با وجود بناهايى كه داشت از سكنه خالى بود، از خود پرسيد خدا چگونه مردم اين دهكده را زنده مى‏ كند پس خدا او را صد سال بميرانيد، آن گاه زنده ‏اش كرد و پرسيد چه مدّتى مكث كردى؟ گفت: يك روز و يا قسمتى از يك روز خداوند فرمود: (نه) بلكه صد سال مكث كردى، به خوردنى و نوشيدنى خويش بنگر كه طعمش در اين صد سال دگرگون نشده و به دراز گوش خويش بنگر، (ما از اين كارها منظورها داريم يكى اين است كه) تو را آيتى و عبرتى براى مردم قرار دهيم استخوان ها را بنگر كه چگونه آنان را برمى‏ انگيزانيم و سپس آن ها را با گوشت مى‏ پوشانيم همين كه بر او روشن شد كه صد سال است مرده و اينك دوباره زنده شده گفت: مى‏ دانم كه خدا به همه چيز توانا است.

آيه ي چهارم:

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ * قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ * قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرينَ * قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ * قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ.[۶]

و [ياد كنيد] زمانى كه موسى به قومش گفت: خدا به شما فرمان مى‏دهد گاوى را ذبح كنيد، گفتند: آيا ما را مسخره مى‏ كنى؟! گفت: به خدا پناه مى ‏برم از اين كه از نادانان باشم. * گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما بيان كند كه آن گاو چگونه گاوى باشد؟ گفت: او مى ‏فرمايد كه: آن گاوى است نه پير از كارمانده، نه جوان نارسيده، [بلكه‏] گاوى ميان اين دو نوع گاو است. پس آن چه را به آن فرمان داده ‏اند، انجام دهيد. * گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما بيان كند كه [نهايتاً آن گاو] چه گاوى است؟ زيرا اين گاو بر ما مُبهم و مُشتبه شده، و اگر خدا بخواهد [به شناخت آن‏] هدايت خواهيم شد. * گفت: او مى ‏فرمايد: گاوى است كه نه رام است تا زمين را شخم زند و نه زراعت را آبيارى نمايد، [از هر عيب و نقصى‏] سالم است، و رنگى مخالف رنگ اصلى در آن نيست، گفتند: اكنون حق را براى ما آوردى. پس آن را ذبح كردند، در حالى كه نزديك بود فرمان خدا را اجرا نكنند!!

در كتاب عيون اخبار الرضا[۷]، و تفسير عياشى[۸]، از برنظي چنين روايت شده: از حضرت رضا (علیه­ السلام) شنيدم، مى ‏فرمود: مردى از بنى اسرائيل يكى از بستگان خود را كشت، و جسد او را برداشته در سر راه وارسته ‏ترين اسباط بنى اسرائيل انداخت، و بعد خودش به خون خواهى او برخاست! وقتي از حضرت موسي (علیه­ السلام) كمك خواستند حضرت فرمود ماده گاوي برايم بياوريد تا بگويم آن شخص كيست. گفتند: ما را مسخره كرده‏اى؟ حضرت فرمود: پناه مى‏برم به خدا از اين كه از جاهلان باشم، و اگر بنى اسرائيل از ميان همه ي گاوها، يك گاو آورده بودند، كافى بود، و لكن خودشان بر خود سخت گرفتند، و آن قدر از خصوصيات آن گاو پرسيدند، كه دائره آن را بر خود تنگ كردند، خدا هم بر آنان تنگ گرفت.

يك بار گفتند: از پروردگارت بخواه تا گاو را براى ما بيان كند كه چگونه گاوى است، فرمود: خدا مى ‏فرمايد: گاوى باشد كه نه كوچك و نه بزرگ بلكه متوسط و اگر گاوى را آورده بودند كافى بود بى جهت بر خود تنگ گرفتند خدا هم بر آنان تنگ گرفت.

يك بار ديگر گفتند: از پروردگارت بپرس: رنگ گاو چه جور باشد، با اين كه از نظر رنگ آزاد بودند، خدا دائره را بر آنان تنگ گرفت، و فرمود: زرد باشد، آن هم نه هر گاو زردى، بلكه زرد سير، و آن هم نه هر رنگ سير، بلكه رنگ سيرى كه بيننده را خوش آيد، پس دائره گاو بر آنان تا اين مقدار تنگ شد، و معلوم است كه چنين گاوى در ميان گاوها كمتر يافت مي شود، و حال آن كه اگر از اوّل يك گاوى را به هر رنگ و هر جور آورده بودند كافى بود!

باز به اين مقدار هم اكتفاء ننموده، با يك سؤال بيجاى ديگر همان گاو زرد خوش رنگ را هم محدود كردند، و گفتند: از پروردگارت بپرس: خصوصيات اين گاو را بيشتر بيان كند، كه امر آن بر ما مشتبه شده است، و چون خود بر خويشتن تنگ گرفتند، خدا هم بر آنان تنگ گرفت، و باز دائره گاو زرد رنگ كذايى را تنگ ‏تر كرد، و فرمود: گاو زرد رنگى كه هنوز براى كشت و زرع و آب‏ كشى رام نشده، و رنگش يك دست است خالى در رنگ آن نباشد.

گفتند: حالا حق مطلب را اداء كردى، و چون به جستجوى چنين گاوى برخاستند غير از يك رأس نيافتند، آن هم از آن جوانى از بنى اسرائيل بود، و چون قيمت آن را پرسيدند گفت: به پُرى پوستش از طلا، به ناچار نزد موسى آمدند، و جريان را گفتند؛ آن حضرت دستور داد كه بايد بخريد، پس آن گاو را به اين قيمت خريدارى كردند.

موسى (علیه­ السلام) دستور داد آن را ذبح كردند، و دُم آن را به جسد مرد كشته زدند، وقتى اينكار را كردند، كشته زنده شد، و گفت: «يا رسول اللَّه پسر عمويم مرا كشته، نه آن كسانى كه متهم به قتل من شده‏ اند».[۹]

با استفاده از این آیات می­توان اثبات کرد که امر رجعت امری محال و غیر ممکن نیست چرا که بهترین دلیل بر امکان امری، وقوع آن امر است. امر رجعت در امت های گذشته واقع شده پس این امر، امری ممکن است.


 

[۱] . سوره ي بقره، آيه ي۲۴۳٫

[۲] . احتجاج، جلد۲، صفحه ي۸۸٫

[۳] . سوره ي اعراف، آيه ي۱۵۵٫

[۴] . الدر المنثور، جلد۳، صفحه ي۱۳۹٫

[۵] . سوره ي بقره، آيه ي۲۵۹٫

در رواياتي از شيعه و سني چنين  آمده است: صاحب اين داستان «ارمياى» پيغمبر بوده است و در تعدادى از روايات آمده است كه او «عزير» بوده، ولى هر دو دسته، خبرهاى واحدند كه پذيرفتن و عمل كردن به خبر واحد در غير احكام فقهى دين واجب نيست، علاوه بر اين، سند روايات نيز ضعيف است و هيچ شاهدى از ظاهر آيات بر طبق آنها نيست. (المیزان)

[۶] . سوره­ی بقره، آیات ۶۷ تا ۷۱٫

[۷] . عيون اخبار الرضا، جلد۲، صفحه ي۱۳، حديث۳۱ ۵۷٫

[۸] . تفسير عياشي، جلد۱، صفحه ي۴۶٫

[۹] . تفسیر المیزان ذيل آيه ي شريفه.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question