بسم الله الرحمن الرحیم 

در زندان هم نماز بخوانید! 

برگرفته از کتاب پیوند جوان با نماز ـ نوشته مدیر سایت 

گناه و معصیت، روح انسان را به بیماری می ­کشاند، و قلب سلیم وی را می ­میراند. از سوی دیگر، ذکر و یاد خداوند، غذای روح و مایۀ نشاط قلبی انسان است. پر واضح است که وقتی روح انسان به بیماری کشیده شد، و وقتی با معصیت خداوند، قلب سلیمش کشته شد، در آن زمان، نه تنها میلی به غذای روح ندارد، بلکه ممکن است، نسبت به آن هم احساس انزجار و بیگانگی داشته باشد.

کنار گذاردن غذای­ روح، آن هم در لحظات سخت بیماری، صدمات جبران ­ناپذیری به انسان وارد می ­کند، و روز به روز، بر ضعف و کسالت وی می ­ افزاید.

کسانی که مبتلا به گناه و معصیت می ­شوند، هنگامی که به نماز می ­ایستند، متوجه می­ شوند که نه تنها احساسی نسبت به آن ندارند، بلکه با نماز و یاد خدا بیگانه­ هستند. حتی برخی افراد با ورود به نماز، خود را در زندان و فشارهای آن می ­بینند و این فشار هم موجب می­ شود تا به سرعت، نماز را به انتها برسانند و خود را از این زندان رها کنند!

متأسفانه برخی از گناه­ کاران بدون توجه به این مسألۀ مهم، به جای  آن­ که اشتباهات رفتاری خود را کنار بگذارند و خود را از ظلمت گناه و معصیت نجات دهند؛ به جای آن­ که فکری به حال قلب بیمار خود کنند و دوایی برای بیماری خود بجویند؛ نردبان نورانی نماز را کنار می­گذارند، و راضی می­ شوند تا همچنان در ظلمت و تاریکی گناه به سر برند! غافل از این­که این فشار روانی، جلوۀ کوچکی از حقیقت برزخی آن­ ها است، که بعد از مرگ با آن محشور می ­شوند و مجبور هستند تا ابد با آن همراه باشند!

برخی دیگر، عاقلانه رفتار می ­کنند. اگر اشتباهی هم از آن ­ها سر زده، باز هم نردبان نماز را رها نمی­ کنند و باز هم دست از دامن پرمهر نماز     نمی ­کشند. این افراد، تنها دوای بیماری خود را در نماز و یاد خدا می بینند، و با عذرخواهی صادقانه از خدای متعال، سعی در جبران گذشتۀ تاریک خود دارند.

کسی که قلب سلیم خود را از دست داده و خویشتن را در لبۀ پرتگاه سقوط قرار داده، نمی­ تواند با تکیه به خود و توانمندی ­هایش، از این مهلکه نجات پیدا کند. مگر می ­شود مرده ­ای بتواند خویشتن را نجات دهد و مگر امکان دارد کسی که در حال سقوط است، راه بازگشتی برای خود فراهم کند؟! بهترین و عاقلانه ­ترین راه آن است که دست به دامن خدای یکتا شود و با اقرار به ضعف و ناتوانی خویشتن، تنها راه نجات خود را در عذرخواهی صاقانه و ارتباط خالصانه با خالق هستی ببیند.

امام سجاد (علیه ­السلام) در «مناجات ­التائبین» به ما می ­آموزند که از محضر خدای خود این­گونه پوزش بطلبیم و این ­گونه از او یاری بجوییم:

«إِلَهِی‏ ألْبَسَتْنِی‏ الْخَطَایَا ثَوْبَ‏ مَذَلَّتِی وَ جَلَّلَنِی التَّبَاعُدُ مِنْکَ لِبَاسَ مَسْکَنَتِی وَ أمَاتَ قَلْبِی عَظِیمَ جِنَایَتِی»؛ «معبود من! گناهان و خطاهایم لباس ذلت بر اندامم پوشانده و دوری از تو، لباس بیچارگی بر تنم کرده، و جنایت ­های بزرگم قلبم را میرانده است». «فَأحْیِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْکَ یَا أمَلِی وَ بُغْیَتِی وَ یَا سُؤْلِی وَ مُنْیَتِی»؛ «پس دلم را به برکت توبه زنده کن. ای آرزوی من، و ای مطلوب من. ای مقصود من و ای محبوب دل من». «فَوَ عِزَّتِکَ مَا أجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاکَ غَافِراً وَ لَاأرَى لِکَسْرِی غَیْرَکَ جَابِرا»؛ «قسم به عزت و بزرگواریت که بجز تو  بخشنده ­ای برای گناهانم نمی ­شناشم، و برای شکست خود چاره ­ای جز تو نمی­ بینم».[۱]

حکایت  

یکی از دوستان می ­گفت: در دوران کودکی، همسایه ­­ای داشتیم که با یکدیگر هم­ بازی بودیم. نامش «فریبرز» بود. پسر خوبی بود و به هیچ وجه دروغ نمی ­­گفت. البته عقاید نادرستی هم داشت، که بر خلاف آموزه ­­های اسلام بود. کاری به نماز و عبادت نداشت و از آن دوری می­­ کرد. بعد از شروع جنگ، به جبهه رفتم و خبری از او نداشتم. در عملیات کربلای ۵ که مجروح شدم، به عیادتم آمد. می ­­گفت: «قصد دارم برای ادامۀ تحصیل به کشور سوئد بروم».

اوایل، با هم نامه ­­نگاری می­­ کردیم، و جویای احوال یکدیگر می  ­شدیم. او در سوئد با یک خانم کاتولیک ازدواج کرد، و از او صاحب فرزندی به نام «ماریا» شد. بعدها ارتباطمان با یکدیگر قطع شد و دیگر خبری از او نداشتم.  

چهارده سال از آن دوران گذشت. روزی زنگ منزل به صدا در آمد. در را باز کردم. ابتدا او را نمی­ شناختم، اما وقتی به دقت نگاه کردم، دیدم فریبرز است، همان رفیق دوران کودکی! 

از دیدن «فریبرز» خوشحال شدم و او را به داخل منزل دعوت کردم. ساعتی که با یکدیگر صحبت می­­کردیم، متوجه شدم جنس صحبت ­هایش با گذشته تفاوت کرده. در گفته ­هایش از آیات قرآن و روایات استفاده می ­کرد، و از معصومین (علیهم ­السلام) با احترام یاد می­­کرد. از نوع گفتارش بهت زده شده بودم، تا این­که هنگام اذان شد. دست و آستین خود را بالا زد و آمادۀ وضو شد! با یکدیگر وضو گرفتیم و نماز را در اول وقت به جا آوردیم.

بعد از نماز به او گفتم: «تو فریبرز سابق نیستی! اتفاقی افتاده؟!» 

گفت: همسرم، مسیحی کاتولیک بود. او تعصّب شدیدی روی دین خود داشت. به همین دلیل، قبل از ازدواج، در مورد دین من سؤال کرد و من هم گفتم: «اعتقادی به دین ندارم». او گفت: «اشکالی ندارد؛ ولی نباید مسلمان باشی!»

با او ازدواج کردم و صاحب دختری به نام «ماریا» شدیم. شش سال با یکدیگر زندگی کردیم، و در طول این مدت هیچ کاری با خدا و عبادت نداشتم. تا این­که شبکۀ “جام جم” افتتاح شد. من که دلم برای کشورم تنگ شده بود، پای تلویزیون نشستم تا بعد از ده سال دوری از وطن، برنامه ­های ایران را ببینم.  

به افق شرعی تهران، برنامه را قطع کردند و اذان مرحوم مؤذن ­زادۀ اردبیلی را پخش کردند. ناخودآگاه، مو بر تنم راست شد، و اشک بر چشمانم حلقه زد. دیدم بند ـ بند تنم می­ لرزد و در همان حال اشک بر چشمانم جاری شد. وقتی صدای گریه ­­ام بلند شد، همسرم دست دخترم را گرفت و از خانه بیرون برد.    

دلم برای خدا و ارتباط با او تنگ شده بود. رو به قبله ایستادم و مشغول نماز شدم. در قنوت نماز بودم که همسرم وارد خانه شدم. با تعجب سؤال کرد: «چه کار می­ کنی؟» اعتنایی نکردم و به نمازم ادامه دادم. به رکوع و سجود می ­رفتم و او هم مدام سؤال می­کرد و از من می ­خواست تا جوابش را بدهم. نمازم که تمام شد، گفت: «تو داشتی عبادت می ­کردی. یعنی مسلمان شدی. درسته؟»

گفتم: «بله. مسلمان شدم».

گفت: «اگر مسلمان شده باشی، باید از یکدیگر جدا شویم. یک هفته به تو مهلت می ­دهم تا خوب فکر کنی».

بعد، به همراه دخترم از خانه بیرون رفت.

در طول این یک ­هفته، تنها چیزی که به من آرامش می­ داد، نماز و عبادت خداوند بود. نماز می ­خواندم و گریه می­ کردم. به کتاب ­­فروشی بزرگ شهر رفتم، و از آن­ جا قرآن و نهج البلاغه را خریداری کردم، و با اشتیاق مشغول خواندن آن ­ها شدم. 

همسرم بعد از یک هفته برگشت. به او گفتم: «حاضر نیستم دست از دینم بکشم». او هم طلاق گرفت و از من جدا شد. 

«فریبرز»، بعدها با یک خانم مسلمان ازدواج کرد و در سایۀ بندگی خداوند، زندگی جدیدی را شروع کرد. او با تمام وجود خوشحال بود که دست مهربان خداوند، وی را به سوی خود کشانده و مشمول عنایت ویژۀ او شده است.


[۱] . مجلسی، زاد المعاد، ص۴۰۶ ـ مفاتیح الجنان، «مناجات خمسه عشر». 

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم و از محضر اساتیدی چون: آیت الله العظمی وحید خراسانی، آیت الله سید احمد خاتمی و آیت الله محمد عندلیب همدانی استفاده کردم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم و در این رابطه هم دارای تألیفاتی هستم.
نوشته های مرتبط :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
    عکس های متنوع تصادفی