×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

جوان ثروت­ مندی نزد استاد عارف خود رفت و از وی خواست تا درس و اندرزی به وی بدهد.

استاد، وی را پشت پنجره برد و گفت: «به بیرون نگاه کن!»

او با دقت منظرۀ بیرون را نگاه می کرد

استاد گفت: «چه می بینی؟»

جوان گفت: «مردم را می بینم در حال رفت و آمد هستند. مرد بینوایی در حال عبور از خیابان است و…»

استاد دست جوان را گرفت و وی را نزد آیینه ای برد و گفت: «حالا چه می بینی؟»

جوان گفت: «حالا خودم را می بینم.»

استاد گفت: «آینه و شیشۀ پنجره، هر دو از شیشه هستند. تنها تفاوتشان در لایۀ نازک نقره ای است که پشت آیینه ریخته شده است. به همین دلیل است که در آینه، تنها خودت را می بینی. اگر شیشه فقیر باشد، دیگر خود را نمی بیند، بلکه به جای خود، دیگران را می بیند. اما وقتی از پوشیده از نقره باشد، به جای دیدن دیگران، تنها خودش می شود و خودبین می گردد. سعی کن آن پوشش نقره ای را از مقابل چشمت کنار بزنی و بتوانی دیگران را ببینی و دوست دار آن ها باشی.» 

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question