×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

بسم الله الرحمن الرحيم

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (۹)

إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً (۱۰)

فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنينَ عَدَداً (۱۱)

ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً (۱۲)

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً (۱۳)

وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً (۱۴)

هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً (۱۵)

وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً (۱۶)

وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ في‏ فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (۱۷)

وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (۱۸)

وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (۱۹)

إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعيدُوكُمْ في‏ مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (۲۰)

وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فيها إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً (۲۱)

سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَليلٌ فَلا تُمارِ فيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (۲۲)

وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً (۲۳)

إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسيتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً (۲۴)

وَ لَبِثُوا في‏ كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (۲۵)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً (۲۶)

……………………………………………………………………………………………………………..

داستان اصحاب کهف یکی از سه سؤالی است که یهود به مشرکین آموخت تا با آن پیامبر خدا (صلی ­الله­ علیه­ و آله) را بیازمایند.

در مورد دو داستان دیگر لفظ «یسئلونک» آمده است اما در ابتدای این داستان چنین چیزی ذکر نشده است اما در اخر داستان کهف چیزی است که شاید به این معنا اشاره داشه باشد: «درباره­ی هیچ چیز مگو این کار را فردا می­کنم مگر آنکه دنبالش بگویی انشاء الله».

از سیاق آیات برمی ­آید که قصه­ی کهف به  طور اجمال در بین مردم معروف بوده است.

وجه اتصال با آیات قبل: اگر خداوند موجودات روی زمین را در نظر بشر جلوه نمود، همه برای امتحان است. و اگر بعد از زمانی همه را با خاک یکسان نمود، و به صورت سرابی در آورد، همه آیاتی است الهی نظیر آنچه در داستان کهف روی داد. همانطور که وقتی آنها از خواب بیدار شدند گمان کردن روز یا پاره­ای از روز را در خواب بوده­ اند، مردمان هم در روز قیامت اینگونه هستند، «قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنينَ * قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ»[۱].

پس آیت اصحاب کهف پیشامدی نو ظهور و آیتی عجیب نیست؛ بلکه داستانی است که همه روزه تکرار می ­شود. مردمی که فریفته­ ی دنیا شده ناگهان پا به محشر گذارند و … .

و به دنبال «فلعلک باخع نفسک»، نمونه­ای از ایمان نیاوردن مردم را به پیامبر ذکر می­کند.

*أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (۹)

حسبت: «حسبان» به معنای  پندار ومظنه است.

کهف: به معنای غاری است که در دل کوه باشد؛ منتهی جایی وسیع­تر از غار.

رقیم: از «رقم» است، که هم معنای نوشتن است و هم به معنای خط، و «رقیم» به معنای «مرقوم» است، مانند «قتیل» که به معنای «مقتول» است.(کثیراً ما، فعیل بمعنی مفعول).

عجب: مصدر و به معنای تعجب است، و جهت مبالغه اینگونه آمده است.

اصحاب کهف و رقیم جماعتی واحدند، چون در کهف منزل کردن آن ها را «اصحاب کهف» گویند و چون داستانشان در سنگ نبشته­ ای در آن ناحیه پیدا شد، و یا در موزه­ی سلاطین پیدا شد، نام آن ها را «اصحاب رقیم» نهادند.

اما این که این دو نام، نام دو گروه باشد بسیار بعد است؛ چرا که در کلام فصیح خداوند، هرگز به داستان دو طایفه اشاره نمی ­شود مگر آن که تفصیل هر دو ذکر شود.

*إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً (۱۰)

أوَی: این  کلمه به معنای برگشتن است، البته برگشتن انسان یا حیوان به محلّ اقامت و زندگی­اش تا دوباره در آنجا استقرار یابد.

فتیۀ: جمع سماعی«فتی»و فتی به معنای جوان است، و تقریبا به معنای جوان خوب است.

هَيِّئْ: از ماده­ی تهیه و آماده کردن است.

رَشَد: و نیز (رُشد) به معنای راه یافتن به سوی مطلوب، و مقابل «غیّ» است که در جای کلمه­ی هدایت استعمال می­شود.

رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً: این جمله تفریع دعای ایشان است بر بازگشتن ایشان. آنها وقتی ناتوانی و بی­چارگی خود را دیدند از درگاه خدا مسئلت نمودند. مؤید آن جمله­ی «من لدنک» است که دستشان از هر وسیله­ای کوتاه شده بود، و اگر این نبود می­گفتند: «آتنا رحمۀً»، همچنان که دیگران می­گویند: «آتنا فی الدنیا حسنۀً»[۲]، «ربنا و آتنا ما وعدتنا علی رسلک».[۳]

ممکن هم هست که مراد از رحمت، چاره­ای مواهب و نعمتهای مختص به خدا باشد از قبیل هدایت. ورود نظیر این قید در دعای راسخین در علم هم این احتمال را تأیید می­کند: «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً»[۴].

هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً: مراد از «امرنا» آن وصفی است که مخصوص به خود آنان بوده که به خاطر همان وضع از میان مردم بیرون آمدند، و نیز معلوم می­شود که مراد از رشد، همان راه یافتن و اهتداء به روزنه­ی نجات است.   

*فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنينَ عَدَداً (۱۱)

زمخشری در کشاف: یعنی پرده­ای بر آن غار زدیم تا دیگر گوشهایش صداهای خارج را نشنود و از خواب بیدار نگردد. به عبارت دیگر: خواب سنگینی بر آنان مسلط کردیم که هیچ صدایی بیدارشان نکند. بنابراین مفعول «ضربنا» که همان حجاب باشد در جمله حذف شده است.

مجمع البیان: یعنی ما خواب را بر گوشهای آنان مسلط کردیم، و این تعبیر نهایت درجه­ی فصاحت است، همچنانکه می­گویند: «ضربه الله بالفالج» یعنی خدا او را مبتلا به فلج کرد.

این  معنا از معنای زمخشری بلیغ­تر است.

معنای سومی هم هست که مفسرین نگفته­اند: مقصود از زدن بر گوش، اشاره به آن رفتاری است که زنان هنگام خوااندن بچه­های خود انجام می­دهند، و آن این است که یا ا کف دست و یا با سر انگشت به گوش بچه آرام می­زنند تا حواسشان در یک جا متمرکز شود و به خواب روند. و جمله­ی مذکور کنایه از این است که خداوند با مدارا و شفقت همانند مادر مهربان آنان را به خواب برد.

سِنينَ عَدَداً: این جمله ظرف است برای «ضرب».

«عدد» به معنای معدود است. بنابراین معنای جمله­ی مزبور «سنین معدودا» است.

برخی گفته­اند مضافی حذف شده که تقدیر «سنین ذوات عدد» است.

زمخشری در کشاف گفته توصیف سنین به عدد، احتمال دارد به منظور تکثیر و یا تقلیل بوده باشد. زجاج گفته: به منظور تکثیر است، چون هر چیزی وقتی زیاد باشد محتاج به شمردن است.

مصنف: عنایت در رساندن کمی سالهاست، چون هر چیزی وقتی زیاد شد، دیگر قابل شمارش نیست و عادتا آن را نمی­ شمارند. همچنان که این عنایت در داستان به فروش رساندن یوسف (علیه­ السلام) شده است: «وَ شَرَوهُ بِثَمَنٍ بَخسٍ دَراهِمَ مَعدوُدَۀٍ»[۵] به هر حال تقلیل با سیاق سازگارتر است؛ زیرا زمینه­ی کلام افاده­ی این معناست که سرگذشت اصحاب کهف امر عجیبی نیست.

*ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً (۱۲)

بعث: مراد بیدار کردن است، نه زنده کردن، به قرینه­ی آیه­ی قبلی.

حزب: به معنای جماعت است؛ اما جماعتی که یک نوع فشردگی داشته باشند.(راغب)

أمد: در معنا نزدیک به کلمه­ی أبد است با این تفاوت که ابد مدت زمانی را گویند که حدّ محدودی نداشته باشد و مقید به حدّی نشده باشد، به خلاف امد که مدتی است محدود. فرق آن با زمان هم این است که أمد به اعتبار آخر زمان و نهایت آن به کار می­رود ولی زمان عام است، هم در ابتدای مدت استعمال می­شود و هم در آخر آن.

لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى: منظور از «لنعلم» علم فعلی خداوند است، و معنای علم فعلی: حضور معلوم و ظهورش با وجود مخصوص به خودش نزد خداوند است. این جمله تعلیل برای بعث است، و لام آن، لام غایت و مراد از «دو حزب»، دو طایفه از اصحاب کهف است که با هم اختلاف کردند یکی پرسید: «کم لبثتم»؟ دیگری پاسخ داد: «لبثنا یوماً أو بعض یوم» گفتند پروردگارتان بهتر می­  داند که چقدر خوابیدید. جمله­ ی «و کذلک بعثناهم لیتسائلوا بینهم» که در آیه­ ی بعد آمده، مؤید این معناست، که غرض از به خواب کردن اصحاب کهف این بوده است که وقتی بیدار می­ شوند اختلاف کنند و معلوم شود که آیا به ذهن فردی از آنان می­ رسد که چقدر خوابیده­اند یا نه؟

أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً: «احصی» فعل ماضی است که از باب افعال گرفته شده است، و کلمه­ی «امد» مفعول آن است. «لما لبثوا» قید است برای «امداً» و «ما» در آن مصدریه است. اما معنا: کدامیک از دو طایفه مدت مکثشان را شمردند.

این سه آیه اجمال داستان اصحاب کهف را یاد آوری نموده و تنها جهت آیت بودن آن را و غرابت امر ایشان را بیان می­کند، و از آیه­ ی بعد، تفصیل داستان شروع می­شود.

*نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً (۱۳)

إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ: اصحاب کهف جوانانی بودند که به پروردگار خود ایمانی آوردند که مورد رضایت او بود.

وَ زِدْناهُمْ هُدىً: این هدایت، هدایت بعد از اصل ایمان است، و باعث می­شود که انسان به سوی هر چیزی که منتهی به خشنودی خداوند است هدایت شود.

*وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً (۱۴) هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً (۱۵)

ربط: به معنای محکم بستن است. و «ربط بر دلها» کنایه از سلب اضطراب از آنهاست.

شطط: به معنای خروج از حد و تجاوز از حق است.

سلطان: به معنای حجت و برهان است.

اصحاب کهف، ابتدا توحید را اثبات نموده و ربوبیت تمام عالم را منحصر به رب واحدی کرده­اند که شریک ندارد. به خلاف وثنیین که برای هر نوع از مخلوقات، اله و ربی قائل هستند.

آنگاه برای تأکید توحید اضافه کرده­اند: «لن ندعو من دونه الها» فایده­ی آن نفی آلهه­ای است که وثنیین اثبات می­کردند، و آن آلهه را فوق رب النوعها می­دانستند مانند عقول کلیه­ای که صائبین عبادت می­کردند. اصحاب کهف برای نفی الوهیت آنها مجدداً کلام خود را با جمله­ی «لقد قلنا إذاً شططاً» تأکید کردند.

هؤُلاءِ قَوْمُنَا… : این دلیلی که بت پرستان آورده­ اند که «خداوند بزرگتر از آن است که خلق او را ادراک کنند و یا عبادت خلق به سوی او بالا رود ولاجرم راهی جز این نیست که برخی از موجودات محترم عبادت شوند تا آن موجودات عبادت وی را به خدا برسانند و او را به خدا نزدیک کنند». دلیلی است به ضرر خود ایشان زیرا اولاً همه­ی افراد بشر به خداوند احاطه ندارند.

ثانیا ما هم که یکتا پرست هستیم تنها او را به اسماء و صفاتش می­ شناسیم و هر کس به مقدار معرفتش باید او را بپرستد.

ثالثاً: تمامی صفاتی که معبود را مستحق عبادت می­ کند، ـ از قبیل خلقت، رزق، مالکیت، تدیبیر عالم ـ همه در خداست و غیر خدا چیزی از این صفات ندارد تا مستحق عبادت باشد.

لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ : اصحاب کهف این جمله را با جمله­ ی «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً» همراه کردند تا حجتی را در رد کلام آنها اقامه کنند.

معنا: بر مشرکین است که برهانی قاطع اقامه کنند وگرنه سخنشان، سخنی بدون دلیل بوده دروغ و افترائی خواهد بود که به خدا بسته­ اند، و افتراء ظلم است، و ظلم به خداوند هم بزرگترین ظلمهاست.

در این کلام با همه­ ی اختصارش قیودی است که از تفصیل نهضت آنان خبر  می­ دهد:

از قید «و ربطنا علی  قلوبهم» فهمیده می­ شود که گفتار بعدیشان را که گفتند «ربنا رب السموات و الأرض…» به طور علنی می­ گفتند آن هم در موقعیتی که دل شری در آن آب می ­شد و از وحشت دلها به لرزه می ­افتاد.

از قید «إذ قاموا فقالوا» استفاده می­شود که ابتدای مخالفت آنها در مجلسی بوده که دستور به عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر می­شده و اعضای آن محفل، مردم را مجبور به بت پرستی می­ کردند و آنان در حالی مخالفت کردند که از هر سو مردم شهر به آنها حمله کردند. و در روایت است که شش نفر از آنها جزو خواص و  مشاورین سلطان بودند. البته این گفتار، با روایاتی که گفته است آنها تقیه می­کردند منافاتی ندارد؛ چرا که ممکن است در ابتدا تقیه می­ کرده­اند و در آن مجلس تقیه را شکسته باشند.

البته احتمال دارد منظور از قیام، قیام برای یاری حق بوده باش، و گفتار آنها در اثبات توحید هم تنها عقیده­ی قلبی و  زمزمه­ ی آنها بوده باشد که جمله­ ی «و اذ اعتزلتموهم» گفتار ایشان در هنگام خروج از شهر باشد. لیکن وجه اولی بهتر است.

*وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً (۱۶)

اعتزال: به معنای دوری جستن از چیزی است.

نشر: به معنای گستردن است.

مرفق: به معنای رفتار به نرمی و معامله به لطف است.

برخی از آنان پیشنهاد کرده که داخل غار شوند وخود را از دشمنان دین پنهان کنند. این پیشنهاد، خود الهامی بوده که خداوند به دلشان انداخته است که اگر چنین کنند خداوند به لطف و رحمت خود با آنان معامله می­کند و راهی به نجات برایشان می­گشاید. ما این معنا را از جمله­ی «ینشر لکم…» استفاده کردیم که نشر رحمت به طور جزم گفته شده است.  و نگفتند «امید است که…» یا «شاید خداوند …»، و این دو مژده (نشر رحمت و تهیه­ی مرفق) همان دو خواهشی بود که بعد از دخول  در کهف داشتند «ربنا آتنا من لدنک رحمۀ و هییء لنامن امرنا رَشَدا».

استثناء در جمله­ی «و  ما یعبدون إلا الله» منقطع است؛ زیرا وثنی­ ها، خدا را با سایر خدایان خود نم ی­پرستیدند تا استثناء متصل باشد. چرا که هیچ وقت سابقه نداشته است که وثنی­ها خدای را با بت های خود پرستیده باشند و اصولا فلسفه­ ی وثنیت اینگونه نیست.

*وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ في‏ فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (۱۷)

­­تزاور: به معنای تمایل است، که از ماده­ی «زور» به معنای میل گرفته شده است.

قرض: به معنای قطع و بریدن است.

فجوۀ: به معنای زمین پهناور و وسیع و فضای خانه است.

ذات الیمن و ذات الشمال: مراد طرف دست راست و دست چپ است.

معنا: تو ـ یا هر بیننده­ی فرضی ـ می­  بینی، افتاب را که وقتی طلوع می ­کند از طرف غار آنان به سمت راست متمایل می­ شود، و در نتیجه نورش به داخل غار می ­افتد و وقتی غروب می­کند به طرف چپ غار را قطع می­ کند و در نتیجه شعاعش به داخل غار می­ افتد، و اصحاب غار در فضای وسیع غار قرار دارند که آفتاب به آنان نمی ­رسد. بنابراین:

  1. درِ غار به سمت جنوب بوده است.
  2. چون خودشان در فضای داخل غار بودند آفتاب به آنها نمی­ رسیده.
  3. چون هوای داخل غار از شرق به غرب در جریان بوده، در خواب راحت بوده­ اند.

برخی از مفسرین گفته­ اند که درب غار به­ سمت شمال بوده است اما این گفتار ناصحیح  است چرا که عرفا وقتی می­خواهند سمت راست و چپ بنایی را بسنجند آن را با توجه به شخصی که در میان آن است در نظر می­ گیرند نه شخصی که از بیرون به آن نگاه می­ کند.

مِنْ آياتِ اللَّهِ… : به هر حال این وضعی که اصحاب کهف داشتند از عنایات الهی است تا به همین حالت  ایشان را زند نگه دارد.

*وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (۱۸)

ایقاظ: جمع «یقظ» و «یقظان» به معنای بیدار است.

رقود: جمع «راقد» و به  معنای خواب رفته است.

در کلام اشاره است که در حال خواب چشمهایشان باز بوده است.

وصید: به معنای درگاه خانه است و برخی گفته­اند به معنای آستانه­ی خانه است.   

وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ: آنان را یکبار از سمت شان ه­ی چپ به راست و  بار دیگر از سمت شانه­ی راست به چپ می­ گردانیدیم تا بدنهایشان که به زمین چسبیده نپوسد، و زمین لباس ها و بدن هایشان را نخورد، و قوای بدنی­ شان در اثر رکود، و خمود و بی­ حرکتی در مدتی طولانی از کار نیفتد.

لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ… : وضع اصحاب کهف آن قدر وحشتناک بود که اگر کسی از نزدیک آنها را می­ دید از ترس و از خطری که از ایشان احساس می­ کرد پا به فرار می­ گذاشت.

اما چرا اوّل فرمود: «لَوَلَّیتَ مِنهُم فِراراً» و سپس فرمود: «و لملئت منهمک رعبا»؟ جواب این است که فرار به معنای دور کردن خویش است از مکروه. و فرار معلول توقع رسیدن مکروه است، نه معلول ترس؛ لذا در مواقعی انسان می­ترسد اما فرار نمی­ کند؛ اما مواقعی  هست که بدون ترس انسان فرار می ­کند. پس اینکه فرار را از ترس و رعب جلوتر آورده از باب تقدیم مسبب بر سبب نیست، بلکه از باب تقدیم حکم خوف اس، بر حکم رعب.

*وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (۱۹)

ورق: به معنای پول است، برخی گفته­اند به معنای پول نقره است (سکه دار یا بی­سکه).

کذلک: این کلمه، اشاره به خواباندن اصحاب کهف به صورتی است  که آیات سابق بیان  نمود. یعنی همانطور که آنان را به آن صورت عجیب ـ که خود یکی از آیات ماست ـ به خواب بردیم، همان گونه هم ایشان را مبعوث کردیم تا از یکدیگر پرسش کنند.

اصحاب کهف مردمی بودند که کفر بر جامعه­شان استیلا یافته بود لذا این پندار که دیگر حق ظاهر شدنی نیست در نظرشان قوت گرفت و از زوال غلبه­ ی باطل مأیوس شدند، خداوند سالهای متمادی به خوابشان برده آنگاه بیدارشان کرد تا از یکدیگر بپرسند «چقدر خوابیده­ ایم؟»، و کم کم بفهمند که صدها سال است که در خواب رفته­اند و این همه مدت در نظر آنها یک روز یا نصف روز بیش نبوده است. آری خداوند بعد از دعایی که کردند آن ها را صدها سال به خواب برد تا دعایشان را مستجاب کرده و آن ها را از شک و دو دلی نجات دهد، نظیر شخصیی که از روستای خرابه­ ای می­ گذشت و ناگهان این سؤال  در نظرش رسید که، «آیا خدا باز دیگر اینان را زنده می­کند؟ آیا چنین چیزی ممکن است؟» خدای تعالی برای اینکه از آن سرگردانی نجاتش دهد او را برای صد سال میراند، و مجدداً زنده­ اش کرد.

ما انسانها هم هر وقت به عمر رفته­ ی خود نظر بیفکنیم می­ فهمیم که تمام حوادث تلخ و شیرین زندگی گویی رؤیایی بیش نبوده است؛ اما مستی دنیا و هوی و هوس نمی­ گذارد انسان ها متوجه حق شوند و از آن پیروی کنند.

مرگ حقیقتی است که در آن دیگر آدمی سرگرم این شواغل نمی­ شود و این دنیا و زیتنهایش آدمی را از دیدن حق باز نمی­دارد. همچنانکه علی (علیه­ السلام) فرمود: «مردم در خوابند، وقتی مردند بیدار می­ شوند».

بعضی گفته­ اند: در این جمله، بعضی از غایت در جای همه­ی غایت قرار گرفته است و غایتهای دیگری هم هست که ذکر نشده است، ولی این حرف علاوه بر این که ظاهر لفظ آیه دلیلی بر آن ندارد، مستلزم تکلف نیز است.

بعضی گفته ­اند: لام در این جمله، لام عاقبت است، نه لام غایت، چون بعید است که امری پیش پا افتاده مثل تسائل، غایت برای جریان اصحاب کهف باشد. ولی اگر غایت بودن تسائل استبعاد داشته باشد، عاقبت بودن آن نیز بعید است.

قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ: گویا سائل به خاطر کسالتی که ناشی از خواب طولانی بوده دریافته است که مدتی طولانی به خواب رفته است.

قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ: گویا تردید آنها ناشی از تغییر جای آفتاب بوده است.

قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ: این گروه کلام خود را در ردّ کلام گروه قبل گفتند وگرنه جا داشت بگویند: «پروردگار ما بهتر می­داند». این عبارت گذشه از رعایت ادب به ساحت خداوند، برای بیان این  حقیقت است که اصولاً علم ـ به معنای حقیقی کلمه ـ جز علم خداوند نیست. زیرا انسان نه تنها مالک نفس خود نیست بلکه حتی احاطه به  خود هم ندارد، مگر آنکه خدایش اجازه دهد. پس شخص موحد اگر عارف به مقام پروردگارش باشد باید در هر امری تسلیم او گردد و علم را از آن او بداند. مگر در جایی که مجبور باشد که در این صورت حقیقت علم را به خداوند نسبت می ­دهد و آنگاه آن مقداری را برای خود اثبات می­کند که خدای تعالی تملیکش کرده است همچنانکه خودش فرموده: «علَّم الإنسان ما لم یعلََم»[۶] و نیز فرموده: «قالوا سبحانک لاعلم لنا إلا ما علَّمتَنا»[۷].

پس گویندگان این جمله از لحاظ خداشناسی از گویندگان جمله­ ی قبل، برتر بوده­ اند.

از اینجا روشن می ­شود که اصحاب کهف هفت نفر یا بیشتر بوده­ اند، نه کمتر، زیرا در حکایت گفتگوی ایشان یکجا تعبیر به «قال» کرد، و دو  جا: «قالوا».

فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ: ضمیر در «ایها» به مدینه برمی­ گردد، و مقصود اهل مدینه است، و این نوع اضمار را استخدام گویند.

ازکی: این کلمه از ماده­ی زکات است، و زکات طعام، نوع پاکیزه­ی از طعام است.

منه:ضمیر در آن به طعامی برمی­گردد که از جمله­ی «ازکی طعاما» استفاده می­شود.

وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً: «تلطف» به معنای اعمال لطف و رفق و اظهار مدارات است؛ پس جمله­ی «و لا یشعرنَّ بکم أحداً» عطفی است تفسیری که می­ خواهد همان جمله­ی قبلی را معنا کند. البته برخی اینگونه معنا کرده ­اند که: «درد معامله نازک کاری به خرج دهد»، ولی کلام مطلق است و قیدی برای خصوص معامله نیست.

*إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعيدُوكُمْ في‏ مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (۲۰)

این آیه مصلحت امر به  تعدیل و تلطیف را بیان می­کند.

إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ: یعنی «اگر اطلاع یافتند بر شما» و یا «اگر ظفر یافتند بر شما».

يَرْجُمُوكُمْ: معنایش کشتن با سنگ است که بدترین کشتن­ها است؛ زیرا علاوه بر کشتن منفوریت را هم به همراه دارد و همین گویای آن است که اهل شهر عموماً منفوریت زیادی از آنها داشتند و می­ خواستند با کشتن آنها دین خود را یاری کنند لذا اگر بر آنها دست می­ یافتند برای این که همه در این کار شریک شوند جز سنگسار راه دیگری نبود.

أَوْ يُعيدُوكُمْ في‏ مِلَّتِهِمْ: اعاده متضمن معنای داخل کردن است، چون می­ بینیم با «فی» متعدی شده است.

آری برداشت اصحاب کهف این بود که مردم به سادگی دست از سر آنها بر نمی­ داشتند و به صرف ادعای بت پرستی باور نمی ­کردند که آنها آیین یگانه پرستی را رها کرده­اند مگر اینکه واقعا دست از آیین خود بردارند.

البته اگر سکی زیر فشار کفار قرار گرفته باشد مانعی ندارد که از روی تقیه حرف دیگری بزند «إلا مَن اکره و قلبه مطمئنٌّ بالإیمان» لیکن اینها مربوط به کسانی است که در زیر چنگال کفر قرار گرفته باشند نه چون اصحاب کهف که از چنگال آنها نجات پیدا کرده­اند. چرا که برای آنها جایز نیست که خود را ر مهلکه­ی ضلالت افکنند و خود را از انجام وضایف دینی محروم کنند «إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمي‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصيرا».[۸] با این بیان جواب اشکالی روشن می­شود. اشکال این است که اظهار کفر از روی اکراه و پنهان داشتن ایمان در قلب همیشه بخشوده است و منحصر به زمان معینی هم نیست، پس چرا این کار در مورد اصحاب کهف هلاکت ابدی معرفی شده است؟ جواب این است که اگر آنها خود را به چنین مردمی عرضه کنند دیگر عذر موجهی در درگاه خداوند ندارند.

*وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فيها إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً (۲۱)

عثر: به معنای سقوط است، ولی مجازا به معنی کسی هم که به مطلبی اطلاع پیدا می­کند بدون اینکه در پی آن باشد استعمال می­شود. مفعول «اعثرنا» کلمه­ی «ناس» است که سیاق بر آن دلالت دارد، و جمله­ ی «لیعلموا أنَّ وعد الله حقٌّ» شاهد بر این دلالت است.

فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ: گویندگان این حرف مشرکین  هستند به دلیل این که به دنبال آن فرموده: « قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ = گفتند کسانی که بر امر ایشان اطلاع یافتند». مراد از «بناء» نبیان بر ایشان است و آنگونه که در مجمع البیان آمده منظور این است که دیواری کشیده شود تا اصحاب کهف پشت آن قرار گرفته از نظر مردم پنهان شوند، و کسی بر حال آنان واقف نگردد.

این قسمت از داستان به انضمام قسمتهای قبل، از آنجا که فرمود: «و کذلک بعثناهم» و «و کذلک اعثرنا علیهم» اشاره به تمامیت داستان می­کند. گویا فرموده است: بعد از آنکه فرستاده­ی اصحاب کهف به شهر آمد و اوضاع و احوال شهر زا دگرگون یافت و فهمید که سه قرن از به خواب رفتن آنان گذشته (البته از مموحد شدن آنان چیزی نفهمید) لذا چیزی نگذشت که آوازه­ی این مردم در شهر پیچیده خبرش در همه جا منتشر شد، همه­ ی مردم جمع شدند و به طرف غار هجوم و ازدحام آوردند و دور اصحاب کهف را گرفته حال و خبر پرسیدند، و بعد از آنکه دلالت الهیه و حجت او به است آمد خداوند همه­ شان را قبض روح کرد، پس بعد از بیدار شدن بیش از چند ساعت زنده نماندند، فقط به قدری زنده بودند تا شبهه­ های مردم در امر قیامت برطرف گردد، بعد از آن مردند و مردم گفتند بنایی بر غار آنان بسازید، که پروردگارشان اعلم است.

رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ: معنای این جمله متوقف است بر فهم معنای تنازع در «إذ یتنازعون …». اگر تنازع، تنازع و اختلاف در مورد روز قیامت باشد، قهراً معنا این می­ شود: مردم در مورد قیامت اختلاف کردند که ناگهان ایشان را از داستان اصحاب کهف مطلع کردیم تا بدانند که وعده­ ی خدا حق است و قیامت آمدنی است و لیکن مشرکین باز هم دست از انکار برنداشتند و گفتند دیواری بر آنها بسازید چرا که از امر آنان چیزی برای ما کشف نشد و یقین پیدا نکردیم پروردگار آنان به حال آنان داناتر است.

اما اگر تنازع، تنازع و اختلاف در مورد اصحاب کهف بوده باشد، و بگوییم ضمیر جمع در «تنازع» و «بین» به ناس برمی­گردد و ضمیر در «امر» به اصحاب کهف و کلمه­ی «إذ» هم ظرف برای «لیعلموا» خواهد بود، معنایش این می­شود که: «ما بعد از آن که اصحاب کهف را بیدار کردیم مردم را بر حال آنان مطلع کردیم تا بدانند که وعده­ی خدا حق است و قیامت تردیدی ندارد، و مردم درباره­ی آنان بین خود نزاع کردند که آیا اینها خوابند یا مرده­اند و آیا لازم است دفن شوند و بر ایشان قبر درست کنیم و یا به حال خودشان واگذاریم تا در فضای غار همچنان بمانند، مشرکین گفتند: بنایی بر آنان بنیان کنیم و به حال خودشان واگذاریم، پروردگاشان داناتر به حالشان است که آیا زنده ­اند و خوب و یا آنکه مرده ­اند، ولی موحدین گفتند: مسجدی را بالای آنان بنا می­ کنیم.

قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً: این جمله نقل کلام موحدین است، شاهد این است که  گفتند مسجدی بنا کنیم و نگفتند معبدی. چون مسجد در عرف قرآنی محلی را گویند که برای ذکر خدا مهیا شده است؛ و قرآن بتکده یا سایر معابد را مسجد نخوانده. اگر هم می­بیندی که جمله­ ی مورد نظر با فصل و بدون عطف آمده بدین جهت است که کلام به منزله­ی جواب از سؤالی مقدر است، گویا سائلی پرسیده: غیر مشرکین چه گفتند؟ در جوابشان این فقره آمده است.

منظور از «غلبوا علی أمرهم» چیست؟ اگر مقصود همان مسأله­ ی مورد مشاجره در «یتنازعون …» باشد و ضمیر «هم» به ناس برگردد، مراد غلبه­ ی موحدین است به وسیله­ی پیروزی خود با معجزه­ ی کهف. اما اگر ضمیر «هم» به «فتیه» برگردد مقصود از غلبه بر امر ایشان (فتیه)، غلبه از نظر به دست گرفتن کار ایشان خواهد بود که باز همین موحدین بودند که متصدی امر کهف و ساختن مسجد بر بالای آن بودند.

البته اگر مراد از «امرهم»، امر مذکور در «یتنازعون» نبوده باشد در این صورت اگر ضمیر به «ناس» برگردد، معنای غلبه عبارت از زمامداری خواهد بود، و معنای آن این است: «آنهایی که زمام امر مردم را در دست داشتند چنین و چنان گفتند». و این زمامداری هم با حاکم زمان قابل انطباق است و هم با موحدین. این آیه از جهت معنا کردن مفردات،و مرجع ضمیر، معرکه­ ی آرای مفسرین است هرچند که وجه اول بهتر است.

*­سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَليلٌ فَلا تُمارِ فيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (۲۲)

مردم در مورد تعداد اصحاب کهف سه قول داشته­اند:

اوّل اینکه آنها سه نفر بودند و چهارمی سگ ایشان بوده است.

دوم اینکه پنج نفر بودند و ششمی آنها سکشان بوده است.

سوم اینکه هفت نفر بوده­اند و هشتمی سگ ایشان بوده است.

خداوند متعال بعد از نقل دو قول اوّل فرمود: «رجم به غیب می­کردند» و این توصیف است بر هر دو قول زیرا اگر مختص به قول دوم به تنهایی بود حق کلام این بود که قول دوم را اوّل نقل کند و آنگاه این حرف را رد کند. خداوند بعد از نقل قول سوم چیزی را که اشاره به ناپسندی آن کند نیاورده. قبلا هم گفتیم که تعداد آنها از هفت نفر کمتر نبوده است.

از جمله لطایف: از عدد سه تا هشت، پشت سر هم یاد شده است.

رجما بالغیب: تمیزی است که به وصف دو قول پرداخته و منظور از آن صحبت از روی ظن و گمان است.

خداوند در این سه جمله­ ی مورد بحث، در وسط دو جمله­ی اول آن واو نیاورد، ولی در سومی آورده است. «ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ»،«خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ»، «سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ». در کشاف آمده است: «ثلاثۀ»، «خمسۀ» و «سبعۀ» هر سه خبرهایی هستند برای مبتدای محذوف (هم)، و سه جمله­ ی «رابعم کلبهم»، «سادسهم کلبهم» و «ثامنهم کلبهم» مبتدا و خبرهایی هستند که صفت برای خبر قبلی قرار گرفته ­اند. اما «واو» مزبور واوی است که همیشه بر سر جمله­ ای که آن جمله صفت نکره­،[۹] و یا حال از معرفه[۱۰] باشد درمی ­آید. فایده­ی این واو در این  دو نوع جمله تأکید و یا به عبارتی بهتر چسبیدن صفت به موصوف و دلالت بر این است که اتصاف موصوف به این صفت امری است ثابت.

همین واو است که در جمله­ی سوم به ما می­ فهماند این حرف صحیح  است چرا که گویندگان آن از روی علم و ثبات و اطمینان نفس سخن گفته­ اند. این عباس هم گفته: در دو جمله­ ی اوّل واو نیامده چون هنوز جای شمردن باقی بوده است (چون یک قول دیگر باقی بوده است) ولی در جمله­ ی سوم واو آورد تا بفهماند قول دیگری در دنبال نیست و همین  روایت دلیل است بر اینکه قول سوم صحیح است. (انتهی کلام زمخشری) [۱۱]

قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَليلٌ: صحیح­ترین نظریه این است که خداوند به عدد آنان داناتر است، با این حال در کلام دلالتی است که برخی از کسانی که با رسول خدا (صلی ­الله­ علیه­ و آله) مخاطب به این خطاب بودند، اطلاعی از عدد آنان داشته­اند، چون فرمود: «ما یعلمهم إلا قلیل» و نفرمود: «لا یعلمهم إلا قلیل» و میان «ما» و «لا» فرق است، چون اولی نفی حال است و در نتیجه استثناء «إلا قلیل» اثبات در حال می­رساند. و از این کلام برمی­آید که ان عده­ی کمی که قضیه را می­دانستند از اهل کتاب بوده­اند. مطلب دیگر این که این سه  قول در عهد رسول خدا (صلی ­الله­ علیه­ و آله) معروف بوده است، بنابراین «سین» در جمله­ی «سیقولون ثلاثۀ» می­فهماند در آینده­ی نزدیک این نظریه ارائه خواهد شد همچنین نظریه­ی دوم و سوم در صورتیکه عطف به مدخول «سین» باشند.

فَلا تُمارِ فيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً:

راغب گفته است: «مریۀ» به معنای تردد در چیزی است، و اخص از شک است. و «امتراء» و «ممارات» به معنای محاجه در آن امری است که مورد تردید باشد.

مقصود از «ظاهر بودن مراء» این است که در آن تعمق و دقت ننموده به همان مقداری که قرآن از قصه­ی اصحاب کهف آورده اکتفا کند.

معنا: وقتی که پروردگار تو داناتر به عدد ایشان است، و او است که داستان ایشان را برای تو بیان کرده، پس دیگر با اهل کتاب درباره­ ی این جوانان محاجه مکن مگر محاجه­ ای که در آن اصرار نباشد، و یا محاجه­ای که حجت آنان را از بین ببرد، و از هیچ یک از آنان درباره­ ی عدد این جوانان نظریه مخواه، پروردگارت تو را کفایت کند.      

*وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً (۲۳) إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ…

این آیه چه خطابش شخص رسول خدا (صلی­ الله­ علیه­ وآ له) باشد و چه شامل دیگران هم باشد، متعرض امری استکه آدمی آن را کار خود می­داند، و به طرف مقابل خود وعده می­ دهد که در آینده این کار را می­ کنم.

غیر ازخدا کسی مالک چیزی نیست مگر آنچه را که خدا تملیکش کرده است و او را بر آن توانا نموده است البته تملیک خداوند همچون تملیک ما نیست که با تملیک چیزی، دیگر مالک آن نباشد. پس تمامی آنچه که در عالم به عنوان علت و اثر می­ دانیم، هیچ یک مستقل در سببیت خود نیستند بلکه همواره نیازمند خداوند هستند. به عبارت دیگر هر سبب از اسباب عالم هستی سببیتش به  اقتضای ذاتش نیست بلکه خدای تعالی او را قادر بر فعل و اثر کرده. «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى‏ أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ»[۱۲]«وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّه»[۱۳]‏. پس انسان عارف  به مقام پروردگار خود را تسلیم او ساخته و خود را سبب مستقلی در امری نمی­داند، لاجرم هر وقت تصمیم می­گیرد عملی را انجام دهد باید عزمش توأم با توکل بر خدا باشد، «فإذا عزمت فتوکل علی الله» و هر وقت به کسی وعده­ ای می­ دهد و یا ازعملی که در آینده انجام می­ دهد، باید مقیدش کند به اذن خدا و یا به عدم مشیت خدا خلاف آن را.

پس منظور از آیه این نیست که «شما کارهایتان را به خود نسبت ندهید»، چرا که خداوند در بسیاری از موارد کارهای پیغمبرش و غیر پیغمبرش را به خودشان نسبت می­ دهد، بلکه منظور آیه این است که کسی برای خود و یا برای دیگری و یا چیزی ادعای استقلال در عمل و بی­ نیازی از مشیت خدا و اذن او کند.

در جمله­ ی مذکور بایی به معنای ملابسه در تقدیر است، و استثناء هم مفرغ است که مستثنی را از همه­ی احوال و از همه­ ی زمان ها بیرون می­ کند و تقدیرش این است: (در هیچ حالی از احوال) به هیچ چیز مگوی ـ درباره­ی هیچ چیز تصمیم مگیر ـ که من آن را فردا انجام می­دهم، مگر در یک حال و یک زمان، و آن حال و زمانی است که کلام خود را معلق بر مشیت خدا کرده باشی به اینکه گفته باشی: من این کار را فردا انجام می ­دهم اگر خدا بخواهد که انجام دهم و یا اگر خدا نخواهد که انجام ندهم». و بالأخره معنای «انشاء  الله» مقید ساختن عمل خویش است به مشیت خداوند.

*إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسيتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً (۲۴)

اتصال این آیه با ما قبل چنین اقتضا می­ کند که مراد از «نسیان» فراموش کردن استثناء باشد. بنابراین مراد از «ذکر پروردگار» فراموش نکردن مقام پروردگار است. و از آنجایی که امر به یاد کردن خداوند مطلق آمده است، این یاد آوری منحصر در لفظ خاصی نیست بلکه منظور یاد آوری خداست به شأن مخصوص به خودش.

هذا: اتصال سیاق اقتضا می­کند که اشاره به کلمه­ی «هذا»، اشاره به ذکر خدا بعد از فراموشی باشد.

*وَ لَبِثُوا في‏ كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (۲۵)

سنین: این کلمه تمیز عدد نیست وگرنه باید می­فرمود: «ثلاث مائۀ سنۀ» چون تمیز از صد بالاتر مفرد و منصوب است، بلکه به طوری که گفته­اند بدل از «ثلاثمائۀ» است، و در این کلام شبهاتی با جمله­ ی «سنین عددا» که اجمال قصه را در صدر آیات بین می­ کرد رعایت شده  است.

بعید نیست که نکته­ ی تبدیل کلمه­ ی «سنۀ» به «سنین» زیاد جلوه دادن مدّت لبث باشد و بنابراین آن وقت جمله­ ی «و ازدادوا تسعاً» خالی از یک معنا و بویی از اضراب نخواهد بود. گویا کسی گفته: «در غارشان سیصد سال، اری این همه سال های متمادی خوابیدند، بلکه نه سال هم اضافه کردند». البته اضراب بودن این نکته منافاتی با بیان سابق ما که گفتیم این تعبیر برای آن است که عدد را اندک نشان دهد ندارد چرا که اینجا مقام، مقام دیگری است. مقام در آنجا بیان کوچک بودن اینگونه امور، در برابر قدرت خداوند است، و مقام در اینجا اقامه­ی حجتی علیه منکرین معاد است.

اضافه کردن نه سال به سیصد سال چنین اشاره می­کند که اصحاب کهف سیصد سال شمسی در غار بوده­اند، چون تفات سیصد سال شمسی با قمری تقریبا همین مقدار است.

*قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً (۲۶)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا: مردم درباره­ی اصحاب کهف اختلاف داشتند و قرآن کریم حق داستان را ادا نمود و این  جمله مشعر به این است که مدتی را که در آیه­ ی قبلی برای لبث اصحاب کهف بیان نموده نزد مردم مسلم نبوده.

لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ: این جمله تعلیل و بیان این جهت است که چطور خدا داناتر به مدت لبث ایشان است، و لام در آن مفید اختصاص ملکی است، و مراد این است که خدای تعالی تنها مالک آنچه در آسمانها و زمین است می­باشد،و تنها او مالک غیب است.

أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِع: با توجه به این که صیغه­ ی «أفعِل به»، صیغه­ ی تعجب است اینگونه معنا می ­شود: «چقدر بینا و شنواست». این جمله تعلیل را تعمیم می ­دهد. گویا گفته باشد چطور داناتر به لبث آنان نباشد در حالی که مالک ایشان که یکی از مصادیق غیبند می­باشد، و حال ایشان را دیده و مقالشان را شنیده است.

از همینجا معلوم می­شود اینکه برخی گفته­ اند «لام» در جمله­ی «له غیب» لام اختصاص علمی است، یعنی برای خدای تعالی است علم به این مطلب، و علم به تمام مخلوقات را هم می­ رساند، چون وقتی کسی عالم به غیب و امور خفی عالم است امور دیگر را به  طریق اولی می­­ داند، نظریه­ی درستی نیست. برای اینکه ظاهر لام «له» مطلق ملک است، نه تنها ملک علمی.

ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً: مراد از آن انکار ولایت مستقل غیر خداوند، و ولایت دیگری با او به نحو اشتراک است.

بعید نیست از اینکه در جمله­ ی دوم «لا یشرک فی حکمه احدا» تعبیر به فعل آورده نه وصف، و در جمله­ی اوّل که نفی ولایت مستقله است، کلمه­ی «فی حکمه» را نیاورده و در جمله­ی دوم آورده است، استفاده شود که جمله­ ی اولی ولایت غیر خدا را انکار می­کند، چه ولایت مستقل آنها را و چه شرکت در ولایت خدای را، و جمله­ی دوم شرکت غیر  خدا در حکم و همچنین قضا در حکم را، ولی این نوع از ولایت را به دیگران هم تفویض می ­کند تا در میان مردم طبق دستور خداوند حکم نمایند.

ضمیر «لهم» به اصحاب کهف و یا به جمیع آنچه در آسمانها و زمین است (از باب تغلیب جانب عقلداران) و یا به  عقلداران در آسمان و زمین برمی­گردد. وجه اول اولی است و آنگاه وجه دوم و سپس وجه سوم.

روایت:­

۴-  فس، [تفسير القمي‏] أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً يَقُولُ قَدْ آتَيْنَاكَ مِنَ الْآيَاتِ مَا هُوَ أَعْجَبُ مِنْهُ وَ هُمْ فِتْيَةٌ كَانُوا فِي الْفَتْرَةِ بَيْنَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَعلیه­السلام وَ مُحَمَّدٍ ص وَ أَمَّا الرَّقِيمُ فَهُمَا لَوْحَانِ مِنْ نُحَاسٍ مَرْقُومٌ أَيْ مَكْتُوبٌ فِيهِمَا أَمْرُ الْفِتْيَةِ وَ أَمْرُ إِسْلَامِهِمْ وَ مَا أَرَادَ مِنْهُمْ دَقْيَانُوسُ الْمَلِكُ وَ كَيْفَ كَانَ أَمْرُهُمْ وَ حَالُهُمْ.[۱۴]

 قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فَحَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِعلیه­السلام قَالَ: كَانَ سَبَبُ نُزُولِ سُورَةِ الْكَهْفِ أَنَّ قُرَيْشاً بَعَثُوا ثَلَاثَةَ نَفَرٍ إِلَى نَجْرَانَ النَّضْرَ بْنَ حَارِثِ بْنِ كَلَدَةَ وَ عُقْبَةَ بْنَ أَبِي مُعَيْطٍ وَ الْعَاصَ بْنَ وَائِلٍ السَّهْمِيَّ لِيَتَعَلَّمُوا مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى مَسَائِلَ يَسْأَلُونَهَا رَسُولَ اللَّهِ صلی­الله­علیه­وآله فَخَرَجُوا إِلَى نَجْرَانَ إِلَى عُلَمَاءِ الْيَهُودِ فَسَأَلُوهُمُ فَقَالُوا اسْأَلُوهُ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَابَكُمْ فِيهَا عَلَى مَا عِنْدَنَا فَهُوَ صَادِقٌ ثُمَّ سَلُوهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ وَاحِدَةٍ فَإِنِ ادَّعَى عِلْمَهَا فَهُوَ كَاذِبٌ قَالُوا وَ مَا هَذِهِ الْمَسَائِلُ قَالُوا اسْأَلُوهُ عَنْ فِتْيَةٍ كَانُوا فِي الزَّمَنِ الْأَوَّلِ فَخَرَجُوا وَ غَابُوا وَ نَامُوا كَمْ بَقُوا فِي نَوْمِهِمْ حَتَّى انْتَبَهُوا وَ كَمْ كَانَ عَدَدُهُمْ وَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ كَانَ مَعَهُمْ مِنْ غَيْرِهِمْ وَ مَا كَانَ قِصَّتُهُمْ وَ اسْأَلُوهُ عَنْ مُوسَى حِينَ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ يَتَّبِعَ الْعَالِمَ وَ يَتَعَلَّمَ مِنْهُ مَنْ هُوَ وَ كَيْفَ تَبِعَهُ وَ مَا كَانَ قِصَّتُهُ مَعَهُ وَ اسْأَلُوهُ عَنْ طَائِفٍ طَافَ مِنْ مَغْرِبِ الشَّمْسِ وَ مَطْلَعِهَا حَتَّى بَلَغَ سَدَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مَنْ هُوَ وَ كَيْفَ كَانَ قِصَّتُهُ ثُمَّ أَمْلَوْا عَلَيْهِمْ أَخْبَارَ هَذِهِ الثَّلَاثِ الْمَسَائِلِ وَ قَالُوا لَهُمْ إِنْ أَجَابَكُمْ بِمَا قَدْ أَمْلَيْنَا عَلَيْكُمْ فَهُوَ صَادِقٌ وَ إِنْ أَخْبَرَكُمْ بِخِلَافِ ذَلِكَ فَلَا تُصَدِّقُوهُ قَالُوا فَمَا الْمَسْأَلَةُ الرَّابِعَةُ قَالُوا اسْأَلُوهُ مَتَى تَقُومُ السَّاعَةُ فَإِنِ ادَّعَى عِلْمَهَا فَهُوَ كَاذِبٌ فَإِنَّ قِيَامَ السَّاعَةِ لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَرَجَعُوا إِلَى مَكَّةَ وَ اجْتَمَعُوا إِلَى أَبِي طَالِبٍ فَقَالُوا يَا أَبَا طَالِبٍ إِنَّ ابْنَ أَخِيكَ يَزْعُمُ أَنَّ خَبَرَ السَّمَاءِ يَأْتِيهِ وَ نَحْنُ نَسْأَلُهُ عَنْ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَابَنَا عَنْهَا عَلِمْنَا أَنَّهُ صَادِقٌ وَ إِنْ لَمْ يُخْبِرْنَا عَلِمْنَا أَنَّهُ كَاذِبٌ فَقَالَ أَبُو طَالِبٍ سَلُوهُ عَمَّا بَدَا لَكُمْ فَسَأَلُوهُ عَنِ الثَّلَاثِ الْمَسَائِلِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی­الله­علیه­وآله غَداً أُخْبِرُكُمْ وَ لَمْ يَسْتَثْنِ فَاحْتَبَسَ الْوَحْيُ عَنْهُ أَرْبَعِينَ يَوْماً حَتَّى اغْتَمَّ النَّبِيُّ وَ شَكَّ أَصْحَابُهُ الَّذِينَ كَانُوا آمَنُوا بِهِ وَ فَرِحَتْ قُرَيْشٌ وَ اسْتَهْزَءُوا وَ آذَوْا وَ حَزِنَ أَبُو طَالِبٍ فَلَمَّا أَنْ كَانَ بَعْدَ أَرْبَعِينَ يَوْماً نَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ بِسُورَةِ الْكَهْفِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ يَا جَبْرَئِيلُ لَقَدْ أَبْطَأْتَ فَقَالَ إِنَّا لَا نَقْدِرُ أَنْ نَنْزِلَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَأَنْزَلَ أَمْ حَسِبْتَ يَا مُحَمَّدُ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً ثُمَّ قَصَّ قِصَّتَهُمْ فَقَالَ إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً.[۱۵]

فَقَالَ الصَّادِقُ علیه­السلام إِنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا فِي زَمَنِ مَلِكٍ جَبَّارٍ عَاتٍ وَ كَانَ يَدْعُو أَهْلَ مَمْلَكَتِهِ إِلَى عِبَادَةِ الْأَصْنَامِ فَمَنْ لَمْ يُجِبْهُ قَتَلَهُ وَ كَانَ هَؤُلَاءِ قَوْماً مُؤْمِنِينَ يَعْبُدُونَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ وَ وَكَّلَ الْمَلِكُ بِبَابِ الْمَدِينَةِ حَرَساً وَ لَمْ يَدَعْ أَحَداً يَخْرُجُ حَتَّى يَسْجُدَ الْأَصْنَامَ وَ خَرَجَ هَؤُلَاءِ بِعِلَّةِ الصَّيْدِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ مَرُّوا بِرَاعٍ فِي طَرِيقِهِمْ فَدَعَوْهُ إِلَى أَمْرِهِمْ فَلَمْ يُجِبْهُمْ وَ كَانَ مَعَ الرَّاعِي كَلْبٌ فَأَجَابَهُمُ الْكَلْبُ وَ خَرَجَ مَعَهُمْ فَقَالَ الصَّادِقُ ع فَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مِنَ الْبَهَائِمِ إِلَّا ثَلَاثَةٌ حِمَارُ بَلْعَمَ بْنِ بَاعُورَاءَ وَ ذِئْبُ يُوسُفَ وَ كَلْبُ أَصْحَابِ الْكَهْفِ‏ فَخَرَجَ أَصْحَابُ الْكَهْفِ مِنَ الْمَدِينَةِ بِعِلَّةِ الصَّيْدِ هَرَباً مِنْ دِينِ ذَلِكَ الْمَلِكِ فَلَمَّا أَمْسَوْا دَخَلُوا ذَلِكَ الْكَهْفَ وَ الْكَلْبُ مَعَهُمْ فَأَلْقَى اللَّهُ عَلَيْهِمُ النُّعَاسَ كَمَا قَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً فَنَامُوا حَتَّى أَهْلَكَ اللَّهُ ذَلِكَ الْمَلِكَ وَ أَهْلَ مَمْلَكَتِهِ وَ ذَهَبَ ذَلِكَ الزَّمَانُ وَ جَاءَ زَمَانٌ آخَرُ وَ قَوْمٌ آخَرُونَ ثُمَّ انْتَبَهُوا فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ كَمْ نِمْنَا هَاهُنَا فَنَظَرُوا إِلَى الشَّمْسِ قَدِ ارْتَفَعَتْ فَقَالُوا نِمْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ثُمَّ قَالُوا لِوَاحِدٍ مِنْهُمْ خُذْ هَذَا الْوَرِقَ وَ ادْخُلِ الْمَدِينَةَ مُتَنَكِّراً لَا يَعْرِفُوكَ فَاشْتَرِ لَنَا طَعَاماً فَإِنَّهُمْ إِنْ عَلِمُوا بِنَا وَ عَرَفُونَا قَتَلُونَا أَوْ رَدُّونَا فِي دِينِهِمْ فَجَاءَ ذَلِكَ الرَّجُلُ فَرَأَى الْمَدِينَةَ بِخِلَافِ الَّذِي عَهِدَهَا وَ رَأَى قَوْماً بِخِلَافِ أُولَئِكَ لَمْ يَعْرِفْهُمْ وَ لَمْ يَعْرِفُوا لُغَتَهُ وَ لَمْ يَعْرِفْ لُغَتَهُمْ فَقَالُوا لَهُ مَنْ أَنْتَ وَ مِنْ أَيْنَ جِئْتَ فَأَخْبَرَهُمْ فَخَرَجَ مَلِكُ تِلْكَ الْمَدِينَةِ مَعَ أَصْحَابِهِ وَ الرَّجُلُ مَعَهُمْ حَتَّى وَقَفُوا عَلَى بَابِ الْكَهْفِ وَ أَقْبَلُوا يَتَطَلَّعُونَ فِيهِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ هَؤُلَاءِ ثَلَاثَةٌ وَ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ هُمْ خَمْسَةٌ وَ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ هُمْ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ حَجَبَهُمُ اللَّهُ بِحِجَابٍ مِنَ الرُّعْبِ فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ يَقْدَمُ بِالدُّخُولِ عَلَيْهِمْ غَيْرُ صَاحِبِهِمْ وَ إِنَّهُ لَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِمْ وَجَدَهُمْ خَائِفِينَ أَنْ يَكُونُوا أَصْحَابَ دَقْيَانُوسَ شَعَرُوا بِهِمْ فَأَخْبَرَهُمْ صَاحِبُهُمْ أَنَّهُمْ كَانُوا نَائِمِينَ هَذَا الزَّمَنَ الطَّوِيلَ وَ أَنَّهُمْ آيَةٌ لِلنَّاسِ فَبَكَوْا وَ سَأَلُوا اللَّهَ تَعَالَى أَنْ يُعِيدَهُمْ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ نَائِمِينَ كَمَا كَانُوا ثُمَّ قَالَ الْمَلِكُ يَنْبَغِي أَنْ نَبْنِيَ هَاهُنَا مَسْجِداً وَ نَزُورَهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ مُؤْمِنُونَ فَلَهُمْ فِي كُلِّ سَنَةٍ نَقْلَتَيْنِ يَنَامُونَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ عَلَى جُنُوبِهِمُ الْيُمْنَى وَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ عَلَى جُنُوبِهِمُ الْيُسْرَى وَ الْكَلْبُ مَعَهُمْ قَدْ بَسَطَ ذِرَاعَيْهِ بِفِنَاءِ الْكَهْفِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ أَيْ خَبَرَهُمْ إِلَى قَوْلِهِ بِالْوَصِيدِ أَيْ بِالْفِنَاءِ وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ أَيْ أَنْبَهْنَاهُمْ إِلَى قَوْلِهِ وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ وَ هُمُ الَّذِينَ ذَهَبُوا إِلَى بَابِ الْكَهْفِ إِلَى قَوْلِهِ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ فَقَالَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ صلی­الله­علیه­وآله قُلْ لَهُمْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ ثُمَّ انْقَطَعَ خَبَرُهُمْ فَقَالَ فَلا تُمارِ فِيهِمْ إِلَى قَوْلِهِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ أَخْبَرَهُ أَنَّهُ إِنَّمَا حُبِسَ الْوَحْيُ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً لِأَنَّهُ قَالَ لِقُرَيْشٍ غَداً أُخْبِرُكُمْ بِجَوَابِ مَسَائِلِكُمْ وَ لَمْ يَسْتَثْنِ فَقَالَ اللَّهُ وَ لا تَقُولَنَّ إِلَى قَوْلِهِ رَشَداً ثُمَّ عَطَفَ عَلَى الْخَبَرِ الْأَوَّلِ الَّذِي حَكَى عَنْهُمْ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ فَقَالَ وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً وَ هُوَ حِكَايَةٌ عَنْهُمْ وَ لَفْظُهُ خَبَرٌ وَ الدَّلِيلُ عَلَى أَنَّهُ حِكَايَةٌ عَنْهُمْ قَوْلُهُ قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا[۱۶]

مؤلف المیزان: این روایت، این نکته را متضمن است که مردمی که در عدد آنها اختلاف کردند و یکی گفت سه نفر و یکی گفت پنج نفر و دیگری گفت هفت نفر، همان اهل شهر بوده­اند که در غار اجتماع کرده بودند، و این خلاف ظاهر از آیه است. و نیز متضمن این نکته است که اصحاب کهف برای بار دوم نیزز به خوابرفتند و نمردند و نیز سگشان هنوز هم در غار دستهایش را گسترده و اصحاب کهف در هر سال دو نوبت این پهلو، آن پهلو می­شوند، و حال آنکه بشر تاکنون در روی زمین به غاری که در آن عده­ای به خواب رفته باشند برنخورده است. به علاوه این فقره از روایت که گفته بود: «و لبثوا فی کهفهم…» جزو کلام اهل کتاب است، و جمله­ی «الله اعلم بما لبثوا» ردّ بر آن است، احتمال دارد که کلام خود قمی باشد و ما آن را­ نمی­پذیریم.



[۱] . مؤمنون ۱۱۲ و ۱۱۳

[۲] . بقره ۲۰۱

[۳] . آل عمران ۱۹۴

[۴] . آل عمران ۸

[۵] . یوسف ۲۰

[۶] . علق ۵

[۷] . بقره ۳۲

[۸] . نساء ۹۷

[۹] . جائنی رجل و معه آخر.

[۱۰] . مررت بزید و بیده سیف.

[۱۱] . تفسیر کشاف ج۲ ص۷۱۳٫

[۱۲] . حشر۵٫ هیچ درخت خرمایی را قطع نمی­کنید ویا به حال خود نمی­گذارید مگر به  اذن خدا.

[۱۳] . اعراف ۵۸٫ سرزمین پاک روئیدنش نمی­روید مگر به اذن خدا.

[۱۴] . بحارالأنوار ج : ۱۴ ص : ۴۲۲

[۱۵] . بحارالأنوار ج : ۱۴ ص : ۴۲۲ و ۴۲۳

[۱۶] . بحارالأنوار ج : ۱۴ ص : ۴۲۳ و ۴۲۴ و ۴۲۵

  1. ندا

    اگر به صورت خلاصه تر میشد خبلی بهتر میشو ممنون مرسی!!!!!!!!!!

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question