×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

بسم الله الرحمن الرحيم

وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (۴۷)

وَ عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً (۴۸)

وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمينَ مُشْفِقينَ مِمَّا فيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (۴۹) 

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني‏ وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً (۵۰)

ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً (۵۱)

وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِيَ الَّذينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً (۵۲)

وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (۵۳)

وَ لَقَدْ صَرَّفْنا في‏ هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلاً (۵۴)

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً (۵۵)

وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلينَ إِلاَّ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ يُجادِلُ الَّذينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آياتي‏ وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (۵۶)

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ في‏ آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (۵۷)

وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (۵۸)

وَ تِلْكَ الْقُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً (۵۹)

………………………………………………………………………………………………………..

این آیات هم در مقام بیان این مطلب است که زخارف فریبنده­ ی دنیوی به زودی به نابودی می­ گراید و برای انسان روشن می­شود که مالک نفع و ضرر خویش نیست و آنچه برای او می­ ماند تنها عمل اوست.

*وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (۴۷)

یوم: ظرف متعلقبه مقدری است، و تقدیر کلام «واذکر یوم نسیر» می­باشد.

نُسَيِّرُ الْجِبالَ: به راه انداختن کوه ها به این است که آن ها را از جای خود برکنند.

بارزۀ: مسأله­ ی بروز زمین متوقف بر به راه انداختن کوه ها و فرو ریختن آن هاست تا دیگر حائلی از دیدن کرانه­ ی افق نباشد.

حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً: احدی از بشر را ترک نکرده و همه را زنده می­کنیم. 

*وَ عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً (۴۸)

عُرِضُوا: ضمیر جمع در اینجا و در آیه­ ی قبل به مشرکین برمی­گردد که به اسباب ظاهری دل بستند و به آن رکون کردند. این وضع برای آنها تداوم دارد مادامی که اساس این امتحان الهی برپاست اما وقتی اسباب ظاهری از کار افتاد و زیتنهای زمین به صورت خاکی خشک در آمد آن وقت جز پروردگارشان و خودشان و نامه­ی اعمالشان چیزی برایشان نمی­ماند. آن وقت با صف واحد و بدون اینکه بر دیگری برتری داشته باشند بر پروردگار خود عرضه می­ شوند تا میانشان داوری شود. آن روز نه حسب و نسب مایه­ ی برتری است، و نه مال و جاه دنیوی.

جمله­ی «عرضوا علی ربک صفاً» اشاره به سه  نکته است. اول اینکه خلائق ناگزیر از حشر به سوی پروردگار خویشند. ثانیاً کفار در آنروز و در آن لقاء کرامت و حرمتی نخواهند داشت وگرنه به جای «علی ربک» می­ فرمود: «علی ربهم» همچنان که درباره­ ی مؤمنین فرمود: «انهم ملاقوا ربِّهم». ثالثاً انواع تفاضل و برتری های دنیوی همه از بین می­ رود.

لَقَدْ جِئْتُمُونا … : این جمله مقول قول تقدیری است و تقدیر آن «و قلنا لهم لقد…» است.

بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً: معنای این جمله با در نظر گرفتن سیاق چنین است:

زینت دنیا و تعلق دلهایتان با اسباب ظاهری، شما را از عبادت ما و سلوک راه هدایت ما بازداشته؛ بلکه از این هم بالاتر، پنداشته­ اید که ما برای شما موعدی که در آن ما را دیدار کنید، و ما به حسابتان برسیم مقرر نکرده ­ایم.

این ظن آنان در انکار قیامت ظن درونی نیست، بلکه ظن حالی و عملی است، به این معنا که وضع اینان و حال و عملشان وضع کسی است که در دل چنین پنداری دارد.

*وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمينَ مُشْفِقينَ مِمَّا فيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا مالِ هذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (۴۹)

وُضِعَ الْكِتابُ: به معنای نصب آن است تا بر طبقش حکم کنند.

مُشْفِقينَ: این  کلمه مشتق از شفقت است؛ و اصل آن رقّت است. راغب گوید: اشفاق، عنایت آمیخته با ترس را گویند، چون مشفق کسی را گویند که نیبت به مشفق علیه محبت و علاقه دارد، و از آثار سوء عملش نسبت به جانش می­ترسد، و این محبت آمیخته با ترس اشفاق است وچون با «من» متعدی شود معنای ترس در آن روشن­تر می­شود، و چون با «فی» متعدی شود معنای عنایت در آن روشن­تر می­ گردد.

ویل: به معنای هلاکت است و اینکه در مصیبتها «با ویلاه» ندا دهند برای آن است که بفهمانند مصیبت وارده آنقدر سخت است که از هلاکت دشوارتر است.

وَ وُضِعَ الْكِتابُ: از سیاق فهمیده می­شود که منظور از «کتاب» کتاب واحدی است که اعمال تمامی خلایق در آن ضبط شده است. و این با آیاتی که بریا هر انسانی و هر امتی کتاب جداگانه ­ای خبر می­ دهد منافات ندارد مانند: «و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نُخرج له یوم القیامۀ کتاباً …»[۱]

فَتَرَى الْمُجْرِمينَ مُشْفِقينَ مِمَّا فيهِ: این جمله تفریع به وضع کتاب و نصب آن است و این تفریع و همچنین ذکر اشفاق آنان خود دلیل بر این است که مقصود از کتاب، کتاب اعمال است، و یا کتابی است که اعمال در آن است. و اگر از آنان به «مجرم» تعبیر کرده برای اشاره به علت حکم است، و اینکه اشفاقشان از آن حالی که به خود گرفته ­اند به خاطر این است که مجرم بودند. پس این حال و روزگار مخصوص به آنان نیست، هر کس در هر زمانی مجرم باشد هر چند که مشرک نباشد چنین روزگاری خواهد داشت.

وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا مالِ هذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها: دو کلمه­ ی «صغیرۀ» و «کبیرۀ» وصف­اند که در جای موصوف خود که همان خطیئۀ و یا معصیت و یا زشتکاری و امثال آن است نشسته ­اند.

این مطلب اظهار وحشت و فزع از تسلط کتاب در احصاء و شمردن گناهان و یا تسلطش بر مطلق حوادث و از آن جمله گناهان است، که این اظهار وحشت را به صورت استفهام تعجبی اداء کرده­اند؛ و از آن به دست می­آید که چرا اوّل صغیره را گفتند بعد کبیره را. چون در کلام مثبت وقتی مطلب را ترقی می­دهند از بزرگ گرفته به کوچک ختم می­کنند. وجه آن این است که هیچ گناه کوچکی را به  خاطر اینکه کوچک است، و مهم نیست، از قلم نینداخته­، و هیچ گناه بزرگی را به خاطر اینکه واضح است، و همه می­دانند فروگذار نکرده. و چون مقام، مقام تعجب است مناسب این است که از کوچکتر شروع شود.

وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً: این جمله مطلب تازه­ای است و برمی­آید که آنچه را نزد خود حاظر می­ بینند خود اعمال است، نه کتاب و نوشته شده­ ی آن

وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً: این  جمله هم حضور خود اعمال را تأکید می­کند، زیرا ظلم نکردن بنا بر تجسم اعمال روشنتر است.    

*وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني‏ وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً (۵۰)

به یاد آر ین واقعه را تا برای مردم روشن شود که ابلیس وذریه­ ی او دشمنان ایشانند.

جمله­ ی «أفتتخذونه …» با استفهام انکاری در صدد بیان این مطلب است که نباید ابلیس و ذریه­ی او را اولیای خود بگیرید، چون آنها دشمنان شما هستند. و بنابراین مراد از «ولایت»، ولایت اطاعت خواهد بود.

بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً: عمل مشرکین در حقیقت همان بدل گرفتن شیاطین است به جای خدا

*ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً (۵۱)

دو ضمیر «أشهدتم» و «انفسهم» به ابلیس و ذریه ­اش برمی­ گردد، و منظور از «اشهاد» احضار و اعلام بالعیان است. و «عضد» به معنای مابین مرفق و شانه­ ی آدمی است که به صورت استعاره در یاور نیز به کار می­رود.

این آیه در نفی ولایت ابلیس و ذریه­اش مشتمل بر دو برهان است:

اوّل این که تدبیر هر چیزی متوقف است بر اینکه دارنده­ ی ولایت، به تمام معنا احاطه­ ی علمی به آن امور داشته باشد. در حالی که ابلیس و ذریه­اش از مبدأ خلقت آسمان ها و زمین و از مبدأ پیدایش خودشان خبری نداشتند

دوم این که هر نوع از انواع مخلوقات به فطرت خود متوجه به سوی کمال مختص به خویش است. پس هدایت الهی هدایتی است عمومی که تمام موجودات را در بر گرفته است «الذی اعطی کلَّ شیءٍ خَلقَه ثمَّ هدی» و فرض مدبر بودن شیاطین، فرضی است که مستلزم نقض غرض سنت الهی خواهد بود، چون نمی­شود که خداوند برای اصلاح امر انسانها و هدایت آن ها به کسی متوسل شود که کارش ضدّ اصلاح و هدایت بشر است.

اینکه فرمود «ما أشهدتهم» و نفرمود «ما شهدوا»، و نیز فرمود «ما کنتُ» و نفرمود «ما کانوا» خود دلیل بر این است که خدای تعالی در هر حال قائم و مهیمن بر آنان است.  

معنایی که داشتیم مستلزم این است که «اشهاد» را حمل بر معنای حقیقی آن  کنیم و آن دو ضمیر را هم به ابلیس و ذریه­اش برگردانیم ولی اقوال دیگری هم مطرح شده است.

اوّل اینکه مراد از «اشهاد» در خلقت ایشان مشورت کردن است که مجازا این گونه تعبیر شده است و منظور از نفی اعتضاد، نفی سایر مراتب استعانت است.

اشکال: دلیلی بر مجاز بودن اشهاد نیست و مانعی از حمل بر معنای حقیقی وجود ندارد.

دوم مراد از اشهاد این است که بعضی شاهد و ناظر بر خلقت بعض دیگر باشند، نه خلقت خودشان.

اشکال: منظور از نفی «اشهاد»، در آیه­ ی شریفه جهت انتفاء ولایت از شیاطین است. و مشرکین نمی­ گفتند «شیاطین، برخی بر برخی دیگر ولایت دارند» تا خداوند در جواب آن ها اینگونه بفرماید. 

سوم: ضمیر اوّل به شیاطن برمی­ گردد و  دومی به کفار و یا کفار و سایر مردم.

اشکال: این وجه مستلزم تفکیک دو ضمیر از جهت مرجع است، که صحیح نیست. 

*وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِيَ الَّذينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً (۵۲)

یقول: ضمیر در آن به شهادت سیاق به خداوند برمی­ گردد.

معنا: به یادشان بیاور روزی را که خدای تعالی خطابشان کند که آن شرکاء را که شما شریک خود می­پنداشتید صدا بزنید تا بیایند، اینان صدا می­زنند ولی اجابتی نمی­شنوند، آن وقت برایشان روشن می­گردد که آن ها بدان گونه که مشرکین می­پنداشته­اند، نبوده­اند.

موبِق: اسم مکان از ماده­ ی «وبق» است که مصدرش «وبوق» به معنای «هلاکت» است. و معنایش این است که بین مشرکین و شرکای آنها محل ملاکتی قرار دادیم. مفسرین آن را به آتش یا محلی از آتش که مشرکین و شرکاء آنها در آن هلاک می­ شوند تفسیر کرده­اند. لیکن آیه­ ی شریفه شرکاء را مطلق آورده که شامل ملائکه و برخی از انبیاء و اولیای الهی هم می­شود و معنا ندارد که خداوند آنها را در آتش قرار دهد. لاجرم باید گفت: شاید منظور از قرار دادن موبق بین آنها این باشد که ما رابطه­ ی میان آنان را باطل کردیم. چون مشرکین در دنیا می­ پنداشتند که میان آن ها و شرکایشان رابطه­ ی ربوبیت و مربوبیت است. لذا از بطلان این پندار کنایتاً تعبیر به جعل موبق شده است. همین معنا از کلمه­ی «نادو» هم فهمیده می ­شود زیرا معلوم می­ شود که بین آن ها و شرکایشان فاصله­ ی زیادی است. همین معنا در این آیه هم بیان شده است: «… وَ ما نَرى‏ مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ».[۲]    

*وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (۵۳)

المجرمین: در اینکه از مشرکین تعبیر به مجرمین شده است معلوم می­شود که حکم عام است و شامل همه­ ی گنه­ کاران می­ شود.

فظنّوا: مراد از «ظنّ»، علم است و جمله­ ی « وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً» شاهد بر آن است.

مواقعوها: مقصود از آن ـ به طوری که گفته ­اند ـ واقع شدن در آتش است. اما بعید نیست که مراد وقوع از دو طرق باشد. یعنی وقوع مجرمین در آتش و وقوع آتش در مجرمین.

مصرِفا: این کلمه اسم مکان از «صرف» است، یعنی نمی­یابند محلی که به سویش منصرف شوند، و از آتش به سوی آن فرار کنند.   

*وَ لَقَدْ صَرَّفْنا في‏ هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلاً (۵۴)

جدل: به معنای گفتار بر طریق منازعت و مشاجره است.

این آیه تا شش آیه­ ی بعد در سیاق تهدید به عذاب است.

در آیه­ ی ۸۹ از سوره­ ی اسری، توضیح صدر این آیه داده شد.

*وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الأَوَّلينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً (۵۵)

یستغفروا: این کلمه عطف است بر «یؤمنوا» یعنی چه چیزی مردم را از ایمان و استغفار باز داشته بعد از آنکه هدایت خدا به سویشان آمده است.

إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الأَوَّلينَ: یعنی مگر طلب اینکه سنت جاریدر امتهای نخستین برایشان جاری شود؛ یعنی همان عذاب ها که ایشان را منقرض کرد. 

أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً: منتظر چه هستند؟ اینکه سنت اوّلین آنها را بگیرد یا عذابی در مقابل چشم خود و به عیان مشاهده کنند. که در چنین صورتی دیگر ایمانشان سودی نمی­بخشد؛ «فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتي‏ قَدْ خَلَتْ في‏ عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُون‏».[۳]

*وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلينَ إِلاَّ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ يُجادِلُ الَّذينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آياتي‏ وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (۵۶)

این آیه تسلیتی به رسول خدا صلی­ الله ­علیه ­وآله می ­دهد که از انکار منکرین ناراحت نشود. بنابراین آیه انعطافی به «فلعلک باخع نفسک…» دارد و نیز نوعی تهدید کفار است در برابر استهزائشان.

دحض: به معنای هلاکت. و کلمه­ ی «ادحاض» به معنای هلاک کردن است.

هزؤ: به معنای استهزاء، و مصدر به  معنای اسم مفعول است.

*وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ في‏ آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (۵۷)

چون ظلم بر اساس متعلقش بزرگ وکوچک شمرده می­شود و  چون متعلَّق ظلم مشرکین خداوند است پس این ظلم از هر ظلم دیگری بزرگتر خواهد بود.

نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ: مقصود از نسیان پیش فرستاده­ ها، بی­ مبالاتی در اعمالی از قبیل اعراض ار حق و استهزاء به آن است که می­دانند حق است.

إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ في‏ آذانِهِمْ وَقْراً: این جمله به منزله­ ی تعلیل است برای اعراض آنان از آیات خدا و یا علاوه بر آن برای نسیان از پیش فرستاده­ های خویش است.  

وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً: چون پرده در گوش ها و دل هایشان افکنده، دیگر نمی ­توانند درباره­ی حق تعقل نموده با هدایت غیر خود و پیروی از غیر خود رشد یابند. 

*وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (۵۸)

 این آیات در مقام تهدید کفاری است که فساد اعمالشان تا به جایی رسیده است که دیگر فایده ­ای غیر از فساد در آنها نمانده است. لیکن خداوند با رحمت خود در عذاب آن ها تعجیل ننموده هر چند که قضای حتمی بر عذابشان رانده است. خداوند این عذاب را تا مدتی معین به تأخیر انداخته است.

پس جمله­ ی «الغفور ذو الرحمۀ» با «لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ» به منزله­ ی دو متخاصم هستند که نزد قاضی می­روند و با قاضی با جمله­ ی « بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً» هر دو طرف را راضی می­کند. و این جمله­ی «بل لهم موعدٌ…» کلمه­ ای است که به عنوان حکم صادر گفته شده نه این که خیال شود صرف حکایت است، زیرا اگر صرف حکایت بود می ­فرمود: «بل جعل لهم موعداً…».  

«غفور» صیغه­ ی مبالغه است که بر کثرت رحمت دلالت می­ کند و الف و لام در «الرحمۀ» الف و لام جنس است، یعنی همه قسم رحمت را دارد. بنابراین عمومیت «ذوالرحمۀ» از «رحمان»و «رحیم» بیشتر است. پس کلمه­ ی «غفور» به منزله­ی خادم برای «ذوی الرحمۀ» است، یعنی مشمولین «ذوالرحمۀ» را بیشتر  می­کند، و موانعی را که نمی­ گذارد رحمت خدا شامل مشمول شود برطرف می­سازد و وقتی برطرف ساخت صفت ذوالرحمۀ کار خود را می­ کند و آن را نیز شامل می­گردد.

*وَ تِلْكَ الْقُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً (۵۹)

القُری: منظور اهل قریه­ ها است که مجازاً به خود قریه­ ها اطلاق شده است به دلیل اینکه سه بار ضمیر «هم» را به آن برگردانده است.

مهلِک: اسم زمان است.

آیه در مقام این است که بفهماند تأخیر هلاکت کفار کار نو ظهوری نیست، بلکه سنت الهی ما در امم گذشته نیز همین بوده است. از همین جا روشن می­ شود که منظور عذاب و هلاکت، دنیایی است نه قیامت، و آن عبارت است از عذاب ورز بدر ـ اگر مقصود تهدید بزرگان قریش باشد ـ و یا عذاب آخر الزمان ـ اگر مقصود تهدید امت اسلام بوده باشد ـ  که تفصیل آن در سوره­ ی یونس گذشت.   


[۱] . اسری ۱۳

[۲] . انعام ۹۴

[۳] . غافر (مؤمن) ۸۵

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question