امام باقر (علیه السلام) در رابطه با دعای بهاء که در سحرهای ماه مبارک رمضان خوانده می شود، فرمودند: اگر مردم می دانستند که این دعا چه عظمتی نزد خداوند دارد و اگر می دانستند که این دعا با چه سرعتی به اجابت می رسد، برای دستیابی به آن، با یکدیگر به جنگ بر می خواستند، هر چند با شمشیر!

بسم الله الرحمن الرحیم

 إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبیراً (۹)

وَ أَنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلیماً (۱۰)

وَ یَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً (۱۱)

وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً (۱۲)

وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فی‏ عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً (۱۳)

اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً (۱۴)

مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ وَ ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً (۱۵)

وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمیراً (۱۶)

وَ کَمْ أَهْلَکْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَ کَفى‏ بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبیراً بَصیراً (۱۷)

مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً (۱۸)

وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً (۱۹)

کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً (۲۰)

انْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضیلاً (۲۱)

لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (۲۲)

………………………………………………………………………………………………..

در آیات گذشته جریان سنت الهی در هدایت انسان ها به سوی حق بیان شد. و این که هر کس که دعوت حق را اجابت کند در دنیا و آخرت سعادتمند و هر کس که به حق کفر بورزد در دنیا و آخرت عقاب خواهد نمود. و از باب تطبیق حکم بر مصادیق و افراد، نزول تورات و حوادثی را که بعد از آن برای بنی اسرائیل اتفاق افتاد را ذکر نمود.

این دسته از آیات جریان همان سنت را در این امت خاطر نشان می ­سازد.

*إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبیراً (۹)

یعنی این  قرآن هدایت می ­کند به سوی دینی که اقوم از هر دین و مسلط تر بر اداره­ ی امور بشر است.

«أقوم»: از قیام است و ضد قعود. یکی از معتدل ­ترین حالات آدمی است که انسان در این حال نسبت به کارهایش مسطل ­تر است. این کلمه را در نیکو انجام دادن کار استعمال کرده ­اند. به کسی که کاری را نیکو، بدون عجز و خستگی و با مدیریت انجام دهد، گویند: فلانی قائم به فلان کار است.

این دین هم، خیر دنیا و آخرت بشر را در پی دارد و قائم به صلاح معاش و معد آن ها است چرا که به مقتضای فطرت بشر است.

توصیف این ملت به «أقوم» یا در مقایسه با سایر ملتها است و یا در مقایسه با سایر شریعت ها است. هر ملتی برای سود بردن سنتی دارد، و لیکن این سنت ها در برخی موارد مفید است و در برخی دیگر مضر هستند قسمتی از خیرات را از آن ها منع می­ کنند. و در میان سنت ها تنها دین اسلام است که بدون این  که خیری از بشر سلب کند، قائم به همه­ ی مصالح دنیا و آخرت آن ها است. بنابراین ملت حنیف نسبت به ملل دیگر بر حیات انسانی اقوم است.

اما اگر «أقوم» در مقایسه با سایر شرایع باشد (کما هو الظاهر) در این صورت بدین معناست که این دین از ادیان سابق بر خود کامل­تر است و حتی یک عمل از اعمال فردی و اجتماعی انسان بدون پاسخ رها نشده است.[۱]

«الصالحات» : این کلمه برای موصوفی است که به جهت اختصار حذف شده است. «و عملوا الأعمال الصالحات».

«لهم» : خداوند حقی را برای مؤمنین بر خود ثابت کرده است، و این که آن را «اجر» نامیده مؤید این معناست. اگر دیگری حقی را بر خدا ثابت می­کرد اشکال داشت، اما وقتی خود خداوند حقی را بر خود ثابت می­ کند هیچ محذوری پیش نمی­آید. مانند: «ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا کَذلِکَ حَقًّا عَلَیْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنینَ».[۲]

خداوند در این آیه عنایت دارد که پاداش منجز و حتمی نیکوکاران را بیان کند، همچنان که در آیه ­ی بعدی عنایتش به بیان کیفر حتمی است. در این  دو آیه متعرض به حال کسانی که اینان آورده ­اند ولی عمل صالح ندارند نشده است و وضع آن ها متوقف بر توبه­ و یا شفاعت آن ها است تا به وسیله­ی یکی از این دو گروه به صالحان از مؤمنین ملحق شوند. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ»[۳]، «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ»[۴].

آری، این  طایفه با مؤمنین  با عمل صالح در این  مسأله مشترک هستند که خداوند به پاداش اینکه ایمان آوردند ایشان را بر حق چپایدار می ­نماید. « وَ بَشِّرِ الَّذینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِم‏»،[۵] « یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ».[۶]

*وَ أَنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلیماً (۱۰)

«اعناد»: از «عَتاد» و به معنای «اعداد و تهیه» است. و به قول راغب به معنای «ذخیره کردن چیزی است قبل از رسیدن وقت حاجت به آن».

این جمله عطف است به جمله­ی «أنَّ لَهُم …» در آیه­ ی قبل است و اگر عذاب کفار را به مؤمنین بشارت داده است بدین جهت است که این عذاب انتقامی است و موجب روشنی دیدگان مؤمنین می ­شود.

سؤال: چرا از اوصاف این  طایفه تنها ایمان نیاورن به آخرت ذکر شده است؟

جواب: سیاق آیه در بیان اثری است که درین قیم به دنبال دارد و با انکار معاد خاصیتی برای این دین نمی­ماند بدین جهت می­بینیم که خداوند فراموشی قیامت را ذیشه­ی تمامی گمراهی ها نامیده است: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ».[۷]

* وَ یَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً (۱۱)

دعاء : مراد از دعا ـ با توجه به سیاق آیه ـ مطلق طلب است چه به نحو لفظ طلب باشد و چه بدون لفظ صورت گیرد و به صورت سعی و عمل باشد. همه ­ی اینها دعا و درخواست از خداست هر چند که این درخواست از کسی صادر شود که به خدا معتقد نباشد چرا در غیر از خدا کسی معطی و مانع نیست. «یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی‏ شَأْنٍ»،[۸] «وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوه»‏.[۹]

حرف «باء» در دو کلمه­ی «بالشر» و «بالخیر» برای چسباندن فعل به مفعول آن است و مقصود این است که انسان به همان نحو شرّ را می ­خواند که خیر را می­طلبد.

کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً: انسان به محض آن که چیزی را برایش تعریف کردند و آن را مطابق میلش دید بدون اندیشیدن در جهات صلاح و فساد آن با عجله به سویش می­ رود و در نتیجه گاهی آن امر، موجب زحمتش می ­شود.

سیاق این آیه و آیات بعد: ما کتابی نازل کردیم که شما را به سوی ملتی أقوم هدایت می­کند و لیکن جنس بشر عجول است و به خاطر همین عجله­اش میان خیر و شر فرق نمی­ گذارد. سزاوار نیست که انسان این گونه باشد و بعد در مقام توجیه بگوید: خدا برایم فراهم کرده و اگر او نمی ­خواست نمی ­گذاشت من این کار را بکنم! درست است که خداوند خالق شب و روز است و هر یک آثار مخصوص به دیگری را از بین می­ برد، و درست است که همه­ی اعمال خیر و شر در عالم به اذن خداوند محقق می­ شوند لیکن این بدان معنا نیست که اعمال شر و معصیت خداوند هم برای انسان جایز باشند. بلکه واجب است که انسان اعمال شرّ را همچون شب تاریک کننده­ دانسته و نزدیکش نشود و عمل خیر را همچون روز بینا کننده دانسته و انجامش دهد، و با انجام آن فضل پروردگارش را طلب کند. به عبارت دیگر همانگونه که مشترک بودن شب و روز در آیت بودن باعث نمی ­شود که در حرکات و تقلبات هم شبیه هم باشند، اشتراک اعمال خیر و شرّ در این که همگی به اذن خداوند صورت می ­گیرد باعث نمی­ شود که بگوییم ارتکاب هر دو جایز است. آری عمل آدمی گریبان گیر او شده و تا او را به  سعادت یا شقاوت نکشاند دست بردادش نیست و آن چه می ­کند به خودش می ­رسد و به غیر خودش نمی ­رسد. 

*وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً (۱۲)

مُبصِرَۀ: در مجمع البیان آمده است که به معنای «مضیئۀ: روشنگر» است، «منیرۀ: نور دهنده»، «نیّرۀ: درخشنده» است. ابو عمرو گفته: مقصود از این  کلمه این است که مردم به وسیله­ ی قرآن بینا می ­شوند. کسائی گفته: عرب وقتی می ­گوید: «ابصر النهار» یعنی بینا کرد روز، مقصود این است که روشن شد.

مقصود از این که فرمود: شب و روز را دو آیت خلق کردیم، این نیست که در آغاز آیت نبودند و بعداً آنها را آیت خود قرار داد؛ زیرا تمامی موجودات از همان اصل وجود، آیاتی هستند که بر مُکوّن خود دلالت می ­کنند. بنابراین منظور از «آیۀ اللّیل و آیۀ النهار» خود شب و روز است و این اضافه، بیانیه است نه لامیه و مقصود از محو لیل تاریک کردن و پنهان کردن آن از چشم ها است، که به خلاف روز باشد.

برخی اقوال بی اساس:

مراد از «آیت اللیل» ماه است و مراد از محو آن، لکه ­هایی است که در آن دو دیده می ­شود. مراد از «آیت النهار» خورشید و مبصر بودن آن نداشتن لکه­ ها در آن است.

اشکال: گفتگو در خود دو آیت (لیل و نهار) است نه در آیت آن دو آیت. علاوه بر آن تفریع «و لتبتغوا فضلا من ربکم …» متفرع بر روشنی دادن روز و ظلمت شب است.

مراد از آیت شب، ظلمت آن و مراد از آیت نهار، نور آن است و مراد از محو آیت شب، بردن ظلمت آن به نور روز.

اشکال: آیه­ ی شریفه در مقام بیان فرقی است که در میان این دو آیت است و با تفسیر فوق، فرقی بین این دو آیت نمی ­ماند.

لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ: این جمله متفرع است بر جمله­ ی «و جعلنا آیۀ النهار مبصرۀ» و معنایش این است که اگر ما آیت روز را روشن قرار دادیم برای این است که بتوانید در آن موقع رزق خداوند را طلب کنید چون رزق، فضل و عطای خداوند است.

وَ الحساب: این  جمله هم متفرع بر مبصر بودن نهار است. علتش این است که ما از امور وجودی [نور] پی به امور عدمی [ظلمت] می­بریم اما هرگز عکس آن ممکن نیست. ما هر چند که هم با شب حساب ها را نگه می­ داریم و هم با روز و آن دو ظاهرا از هم جدا نیست؛ اما احساس، اوّل به امر وجودی (روز) متعلق می ­شود و سپس به نوعی قیاس متوجه امر عدمی (شب) می­شویم، و هر امر وجودی و عدمی که با آن مقایسه شود وضع بدین منوال است.

با توجه به مطلبی که در سیاق آیه ذکر شد، بطلان حرف کسانی که پنداشته ­اند آیه ­ی مورد بحث در مقام اثبات توحید است و شب و روز و اختلافاتی که بر آن عارض می­شود از نشانه ­های توحید است، واضح می­شود.

وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً: اشاره دارد به تمیز موجودات و اینکه در خلقت هیچ گونه ابهام و اجمالی نیست.

*وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فی‏ عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً (۱۳)

مجوع البیان: «طائر» در این جا عمل انسان است. مرغان در عرب دو حالت پرواز داشتند. یا از چپ مسافر به راست پرواز می­ کردند که آن را سانح (فال خوب) می­ نامیدند و یا از راست به چپ مسافر پرواز می­ کردند که آن را بارح (فال بد) می­ نامیدند. اصل نام گذاری هم بدین مناسبت بود که در صورت اول شکار آن آسان بود و در صورت دوم مشکل. 

ابوزید هم گوید: هر حیونی (اعم از مرغ و آهو و …) در حال حرکت دیده می ­شد آن را طائر می ­نامیدند.

کشاف: عرب ها چون مدام سفر داشتند ابتدا با مرغان فال می­گرفتند. آن ها کاری می­کردند که آن ها به پرواز در آیند. حال اگر از چپ به راست می­ پریدند آن را به فال نیک می ­گرفتند و عکس آن را به فال بد. به همین جهت فال بد را تطیر می ­نامیدند.

مفردات: تطیر اصلش تفأل به طیر است، ولی بعدها هر فال زدنی را تطیر نامیدند (نیک یا بد، با طیر یا بدون آن).

«قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلیمٌ».[۱۰]  

«فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِه‏ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ».[۱۱]  

خلاصه آن که از سیاق ما قل و ما بعد آن و مخصوصا از جمله ­ی «مَن اهتَدی فإنَّما یَهتَدی لِنَفسه …» به خوبی بر می ­آید که مراد از کلمه­ ی «طائر» هر چیزی است که با آن بر میمنت و نحوست استدلال شود. زیرا برای هر انسانی چیزی که مربوط به عاقبت امرش باشد و با آن بتواند به کیفیت خیر یا شرّ عاقبتش پی ببرد وجود دارد.

و اینکه فرمود: «ما طائر هر کسی را در گردنش الزام کرده­ایم»، بدین معناست که آن را لازم لا ینفکّ و جدایی ناپذیر او قرار دادیم و این سرنوشت همان عمل انسان است. و معنای الزام کردن آن این است که خداوند چنین مقرّر کرده که هر عملی قائم به عاملش بوده و خیر و شرّ آن به خود او برگردد، نه آن که او را رها کرده به غیر او گلاویز شود. برخی به اشتباه گمان کرده­ اند که آیه­ سعادت و شقاوت هر کس را اثر قضای حتمی و ازلی الهی دانسته، چه آن شخص عملی انجام دهد و یا ندهد.

و این که از گردن نام برده شد بدین جهت است که تنها عضوی که نه انسان از آن جدا می­شود و نه آن از انسان، گردن است.    

وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً

با توجه به جمله­ی بعدی «اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا» وضع این کتاب روشن می­شود چون دلالت دارد بر این که:

اولاً: این کتاب، کتاب خود اوست و ربطی به غیر ندارد.

ثانیاً: این کتال تمامی اعمال آدمی ـ حتی کوچکترین عمل ـ را دارد. «…وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً إِلاَّ أَحْصاها…».[۱۲]

ثالثاً: حقیقت اعمال را آمارگیری نموده و جلوه­  گر می­سازند به طوری که جای هیچ ابهام و عذری باقی نمی ­ماند. «لَقَدْ کُنْتَ فی‏ غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ».[۱۳]

کتاب مزبور مانند کتاب های معمولی و دارای خط نیست بلکه در بر دارنده­ ی حقیقت اعمال است و خود اعمال نشان داده می ­شود و چون دلیلی محکمتر از آن نیست جای حاشا باقی نمی ­ماند. «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوء…»[۱۴]

از همین جا معلوم می ­شود که مراد از «طائر» و «کتاب» یک چیز است و آن عمل آدمی است. و اگر در «و نخرج له…»، «نخرجه» نیامده برای این است که کسی گمان نکند که عمل قبلاً طائر بوده و کتاب نبوده است و در قیامت کتاب شده و دیگرطائر نیست.

خلاصه این که در «نخرج له» اشاره­ای است به این که حقایق اعمال از ادراک انسان پوشیده شده و در پرده­ی غفلت است و خداوند در روز قیامت آن را از پرده بیرون می ­آورد. و «یلقاه منشورا» هم دال بر همین  معناست و تأکید جمله ­ی قبلی (و کل انسان الزمناه…) است.

*اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً (۱۴)

تقدیر: «یقال له إقرأ کتابک…». باء در «بنفسک» زائده است. اگر به جای «کفت»، «کفی» آورده است با وجودی که نفس مؤنث مجازی است بدن جهت است که در هر فاعلی که مؤنث مجازی باشد مخیر هستید که فعل آن را مذکر یا مؤمث بیاورید.

این آیه دلالت می­کند بر این که حجت کتاب مذکور، حجتی است قاطع که خواننده هیچ تردیدی در آن نمی ­کند.

*مَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ وَ ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً (۱۵)

مفردات: «وزر» سنگینی است که در اصل از وزر کوه گرفته شده است. از گناه هم تعبیر و «وزر» شده و هم تعبیر به «ثقل».

این جمله به منزله­ ی نتیجه برای «و کل انسان الزمناه…» است و جمله­ ی سوم «و لا تزر…» تأکید «و من ضل فإنما یضل علیها» است.

عمل چه نیک باشد و چه بد، ملازم و دنبال صاحبش بوده و علیه او بایگانی می ­شود و آن گونه نیست که برخی از اهل ضلالت پنداشته ­اند که اگر گمراهی کنند وزر گمراهیشان به گردن پیشوایان یا پدرانشان است و خود مسئولیتی ندارند.

بله! پیشوایان آنان هم وزر دارند؛ اما نه عین وزری که مرتکب گناه دارد بلکه وزر پیشوایی باطل و رواج سنت های بد را به دنبال دارند.

وَ ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً

از سیاق آیه و آیات قبل و بعد برمی­آید که مراد از «تعذیب»، تعذیب دنیوی عقوبت استیصال است. مؤید این احتمال سیاق نفی در «ما کنا» است. اگر گفته می ­شد «لسنا معذبین»، «لا نعذب» و«لن نعذب» تنهای نفی عذاب را می ­رساند اما در تعبیر «ما کنا معذبین» استمرار نفی عذاب در گذشته را افاده می ­کند که سنت الهی در امت های گذشته این بوده که بدون بعث رسول، آن ها را عذاب نمی­کرده است.  علاوه بر این تعبیر «رسول» به جای «نبی» است. و رسول منصب خاصی است الهی که مستلزم حکم فصل در امت است و حکم فصل عبارت است از عذاب استیصال و یا تمتع و بهره ­مندی از زندگی تا مدتی معین. (یونس۴۷ و ابراهیم۱۰)

این آیه به منزله ­ی دفع توهّمی است که ممکن است از کسی سر بزند. ممکن است طبق سیاق آیات کسی بگوید: آیا هیچ قید و شرطی در لحوق آثار گناه به صاحبش نیست؟ و آیه می­ گوید: بله! خداوند با رحمت واسعه­ ی خود قید و شرطی هم گذاشته است. هر چند که می ­توانست چنین  قیدی را نیاورد. بنابراین آیه در مقام امضای حکم عقل بر قبح عقاب بلا بیان نیست.

البته این بحث ناظر به فروع دین است وگرنه در مسائلی که خود عقل آن را درک می­ کند و از ضروریات عقل است هیچ حاجتی به نبوت و رسالت نیست. این مطلب درباره­ ی مسائل اخروی است اما در رابطه با مسائل دنیوی احتیاج به بعث رسول است. (المیزان ج۱۳ ص۸۰ مطب مشتبه است لذا تحقیق شود)

*وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمیراً (۱۶)

مترفیها: راغب در مفردات: کلمه­ ی «ترفه» به معنای توسعه دادن در نعمت است. «اترف فلان» یعنی فلانی نعمتش از حدّ گذشت. بعد گوید: مراد از مترفین در «أمرنا مترفیها» همان کسانی هستند که آیه­ ی: «فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ»[۱۵]وصفشان می­کند.

«إذا أرَدنا أن نُهلِکَ قَریَۀً» : منظور این است که وقتی زمان هلاکت قومی نزدیک شد چنین و چنان می­ کنیم. این اراده از قبیل اراده­ی آسمان برای باریدن و اراده ­ی دیوار برای خراب شدن است. پر واضح است که این دو اراده ­ی باریدن یا خراب شدن ندارند بلکه منظور از اراده در این موارد نزدیک شدن وقت عمل است.

«أَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها» : خداوند هرگز امر تشریعی به فسق نکرده « قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاء»[۱۶]، لذا این امر، امر تشریعی نست. از طرف دیگر تعلق نگرفتن امر تکوینی به معصیت از آن جهت که مصیت است هم واضح است. زیرا در این صورت انجام معصیت از اختیار انسان خارج می­شد «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».[۱۷]

بنابراین اگر متعلَّق امر در «أمرنا» اطاعت باشد، امر به معنای حقیقی (تشریعی) خواهد بود. و اگر متعلَّق امر در «أمرنا» فسق باشد، مقصود از امر این خواهد بود که بر سبیل املاء و استدراج نعمت را بر آن ها زیاد کردیم تا بر فسق خود بیفزایند.

اشکال وجه اوّل: خلاف ظاهر است. چون وقتی گوییم دستورش دادم و چنین و چنان کرد یعنی دستور به عین همان مطلبی که او کرده صادر شده است.

اشکال وجه دوم: تا همه­ ی اهل یک شهر فسق نورزند وجهی نیست که همه هلاک شوند و امر در آیه تنها متوجه مترفین بود.

زمخشری در توجیه این امر گفته است: امر در اینجا امری است مجازی؛ امر حقیقی این است که بفرماید «إفسقوا»! اما وجه مجازیت امر این است که خداوند نعمت را بر آن ها بسیار کرده است و لذا وسیله­ ی پیروی از شهوات بر آن ها فراهم شده. گویا مأموریت داشته ­اند که نعمت ­های خدا را در این کار صرف کنند. البته حقیقت این است که خداوند برای این به آن ها نعمت داده است که در راه خیر مصرف کنند ولی آن ها فسق را مقدم کردند لذا «قول» بر آن ها استقرار یافت.[۱۸]

البته علاوه بر گفتار زمخشری، این وجه نیز صحیح است که بگوییم: در جمله­ ی «امرش کردم پس نافرمانی کرد» به قرینه­ ی این که «عصیان» منافی با امر است، مأمور به «اطاعت» بوده و تقدیر چنین باشد که: «من او را به اطاعت امر کردم ولی او فسق ورزید».

­*وَ کَمْ أَهْلَکْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَ کَفى‏ بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبیراً بَصیراً (۱۷)

القرون: راغب در مفردات: کلمه­ ی «قرن» مردمی است که در یک زمان زندگی کنند و از جهت عصر و زمان مشترک باشند و جمع آن قرون است.

می­خواهد مطلب آیه ­ی گذشته را تثبیت کند و بفهماند که هلاک ساختن قریه­ ها و دیارها یکی از سنت های جاریه­ ی خداوند است. و نیز خالی از اشعار به این معنا نیست که هلاک ساختن از زمان نوح در میان قرون بشری شروع شده است و همین طور هم هست. قبل از زمان حضرت نوح یک جامعه­ ی ساده­ ی فطری بوده است و بشر جز آن چه را به فطرت خود می ­یافته درک نمی ­کرده است و بعد از آمدن نوح بود که اختلاف در میان بشر پیدا شد. [۱۹]

*مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً (۱۸)

العاجلۀ: صفت است برای موصوفی که حذف شده است و بعید نیست که موصوفش «حیات» باشد بدین  قرینه که مقابل آن در آیه­ی بعد «آخرت» است.

یصلاها: مفردات: اصل این  کلمه «صلی» و به معنای گیراندن آتش است.

مدحوراً: مجمع البیان: از ماده­ ی «دحر» به معنای دور کردن است.

مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ: از آن جا که راه رسیدن به آخرت دنیاست، لذا به هر انسانی که این راه را طی کند نمی­ شود گفت دنیا طلب مگر این که از آخرت اعراض نموده و به کلی آن را فراموش کند و اراده­اش خالص برای دنیا شود. همچنانکه کلمه ­ی «کان» در «من کان یرید العاجلۀ» دال بر این استمرار است.

عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ: ما هم آن چه را که او می­ خواهد فوراً به او می ­دهیم، البته نه هر قدر که او می ­خواهد، بلکه هر قدر که ما می ­خواهیم. تازه این روش را در حق همه­ی دنیا دوستان اعمال نمی ­کنیم. پس تنها اراده ­ی ماست که در جهان حاکم است. خداوند این حقیقت را در آیه ­ی ذیل هم به زبانی دیگر بیان کرده است: 

وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ * وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ * وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقینَ».[۲۰] اگر نبود یکنواخت زندگی کردن مردم و این که همه محکوم به قانون اسباب و عللند، (و در این قانون، فرقی بین مؤمن و کافر نیست) ما کافر را به مزید نعمت های دنیوی اختصاص می­دادیم، چون نعمتهای دنیوی در نزد ما و در بازار آخرت ارج و قیمتی ندارد.

ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً: ما جهنم را جزای او در آخرت قرار دادیم در حالی که «مذموم» و «دور از رحمت» است این دو قید می ­فهماند که وی «مخصوص  به جهنم» و «محروم از مغفرت و رحمت» است.

*وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً (۱۹)

سعی: راغب: سعی به معنای راه رفتن به سرعت است البته نه به حدی که دویدن محسوب شود و در جدیت در هر کار استعمال می­شود.

حرف «لام» در «و سعی لها سعیها» برای اختصاص است و نیز اضافه ­ی «سعی» به «ضمیر آخرت» اختصاص را می­رساند و اینگونه معنا می­دهد: «هر کس که کوشش کند و مجدانه کوشش کند و کوششی کند که مختص به آخرت است». سعی برای آخرت باید به گونه ­ای باشد که لایق آن باشد. مثل این که کمال جدیت را در حسن عمل به خرج دهد و حسن عمل را هم از عقل قطعی و حجت شرعی گرفته باشد. و این مستلزم سه اصل توحید و نبوت و معاد است چرا که در غیر این صورت خداوند او را مؤمن نمی­داند.

فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً­: خداوند عمل چنین  کسانی را به بهترین وجه قبول می­ کند و کوشش آن ها را می ­ستاید و ستایش خداوند در برابر عمل بنده، عبارت است از تفضّل او بر بنده­اش. با توجه به این دو آیه می­توان فهمید که اسباب اخروی عبارتند از اعمال و بس، و اعمال سبب هایی هستند که هرگز از غایات و نتایج خود تخلف ندارند، به خلاف اسباب دنیوی که تخلّف پذیرند زیرا درباره­ ی اسباب اخروی فرمود: «فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً­» و درباره­ ی اسباب دنیوی فرمود: « مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ».

*کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً (۲۰)

نمدُّ: مفردات: مدّ در اصل به معنای کشیدن است، به همین جهت است که زمان ممتد را مدّت گویند. کلمه­ ی «امداد» بیشتر در «محبوب و نیکی ­ها» و کلمه ­ی «مد» در «مکروه و بدی­ ها» استعمال می ­شوند. «وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ»[۲۱]، « وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا».[۲۲]

پس «امداد» و «مد» هر چیزی به این است که از نوع خودش بدان اضافه کنیم تا بدین  وسیله وجود و بقایش امتداد یابد. اگر این اضافه را نداشته باشیم وجودش قطع می­شود مانند چشمه ­ای که از منبع خود مدد گرفته و لحظه به  لحظه بدان افزود می­ شود تا جاری گردد. امداد خدای سبحان در عمل انسان هم بدین معناست. زیرا تمامی وسائل عمل ـ از قبیل علم، اراده، ابزار بدنی و… ـ اموری تکوینی هستند که آدمی خودش در خلقت آن ها دخالت ندارد.

پس اهل دنیا در دنیای خود و اهل آخرت در آخرت خود از عطای خدا استمداد می­ کنند و این که مفعول (کُلاَّ) بر فعل خود (نُمدُّ) مقدم شد برای بیان عمومیت امداد خداوند نسبت به هر دو فریق است.

در اینکه سیاق را از تکلم با غیر «نمد» به غیبت تغرر داد «عطاء ربک» و کلمه­ ی «رب» را هم تکرار نمود این نکته استفاده می ­شود که امداد ایشان از شئون ربوبیت است و هر چند در واقع برای کسی ربی جز خداوند نیست؛ اما چون بت پرستان بتهای خود را به عنوان ربّ می­شناسند لذا خداوند ربوبیت خود را به پیامبرش نسبت داد و فرمود: «ربِّک».

وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً: «حظر» به معنای منع است و معنای آیه یعنی: عطاء پروردگار تو ممنوع نیست و اهل دنیا و آخرت هر دو از عطای او استمداد می ­کنند. آیه دلالت دارد که بخششهای الهی مطلق و غیر محدود است و هر جا که منعی وجود دارد از ناحیه­ ی قابل است نه از ناحیه­ ی معطِی.

برخی گفته ­اند منظور عطاء دنیوی است که مشترک بین مؤمن و کافر است، چرا که عطاء اخروی مخصوص مؤمنین است. لیکن این تفسیر صحیح نیست چون مقید کردن «عطاء» به «عطاء دنیا» بدون دلیل و مقید است با وجودی که صلاحیت اطلاق را دارد. اما این که گفتند عطاء اخروی مخصوص مؤمنین است از محل بحث خارج است چون زمینه­ ی گفتار در آیه­ی شریفه عبارت است از امدادی که اعمال مستند به آن امداد هستند نه پاداش. و عطایای مؤمنین  در آخرت، از قبیل جزا و پاداش است نه از قبیل اعمال. علاوه بر این چه کسی گفته که عطایای اخروی شامل کفار نمی­شود؟ آن عطایا از کسی دریغ نمی ­شود منتهی ممنوعیتی که هست از ناحیه­ی «مستفیض» است نه از ناحیه ­ی «مفیض».

*انْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ لَلآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضیلاً (۲۱)

این جمله اشاره است به تفاوت درجات تا کسی گمان نکند سعی بسیار و سعی اندک هر دو یکی است. اگر یکی می ­بود در واقع خداوند عمل مازاد را شکرگزاری نکرده و مورد قبول درگاهش قرار نداده است.

بنابراین معنای «بعضهم»، «بعض الناس» است و از قرینه­ ی «وللآخرۀ أکبر» می ­فهمیم که بعض الناس در دنیا می­باشد. یعنی ما در دنیا برخی از مردم را بر برخی دیگر برتری دادیم (مال، متاع، جاه، فرزند، نیرو، شهرت، ریاست و…) اما آخرت هم خود بزرگتر از دنیاست و هم برتری های و امتیازاتش بزرگتر است. پس کسی گمان نکند که اهل آخرت در زندگی یکسانند و نیز کسی توهم نکند که تفاوت زندگی اخروی همانند تفاوت های زندگی دنیوی است. برتری های دنیایی به خاطر اختلاف در اسباب مادی است (اسباب محدود است و دنیا دارد تزاحم لذا برتریهای دنیا محدود است) اما برتری های آخرت به خاطر اختلاف  ایمان ها است و اختلاف ایمان ها و احوال قلب وسیع­ تر از اختلاف احوال جسم است، وسعتی که نتوان مقایسه کرد.

* لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (۲۲)

خذلان: مفردات: آن کس که آدمی احتمال می­دهد او را یاری کند در هنگام احتیاج یاری نکند.

این آیه به منزله­ ی نتیجه ­ای است برای آیات قبل که سنت خداوند در بندگانش را یاد آور بود. هر کس دنیای عاجل را بطلبد همین طلبش او را در آخرت به آتش و مذمومیت و مدخوریت منتهی می­کند و هر کس که آخرت را بخواهد خداوند سعیش را شکر می­گذارد.


[۱] . وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ… مائده ۴۸

[۲] . یونس ۱۰۳

[۳] . توبه ۱۰۲

[۴] . توبه ۱۰۶

[۵] . یونس ۲

[۶] . ابراهیم ۲۷

[۷] . ص ۲۶

[۸] . الرحمن ۲۹

[۹] . ابراهیم ۳۴

[۱۰] . یس ۱۸

[۱۱] . اعراف ۱۳۱

[۱۲] . کهف ۴۹

[۱۳] . ق ۲۲

[۱۴] . آل عمران ۳۰

[۱۵] . فجر ۱۵

[۱۶] . اعراف ۲۸

[۱۷] . یس ۸۲

[۱۸] . کشاف ج۲ ص۶۵۴

[۱۹] . ر.ک. به تفسیر بقره ۲۱۳

[۲۰] . زخرف ۳۳ تا ۳۵

[۲۱] . طور ۲۲

[۲۲] . مریم ۷۹

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم و از محضر اساتیدی چون: آیت الله العظمی وحید خراسانی، آیت الله سید احمد خاتمی و آیت الله محمد عندلیب همدانی استفاده کردم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم و در این رابطه هم دارای تألیفاتی هستم.
نوشته های مرتبط :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
  • کاربران حاضر: 3
  • بازدید امروز: 420
  • بازدید هفته: 29503
  • بازدید ماه: 138404
  • بازدید سال: 1662268
  • تاریخ به‌روزشدن سایت: خرداد ۸, ۱۳۹۶
عکس های متنوع تصادفی