بازدید کنندۀ گرامی! از حضورتان در سایت هم اندیشی دینی تشکر می کنم.
متأسفانه به علت مشغلۀ کاری فرصت پاسخگویی به سؤلات را ندارم، لطف کنید فعلا سؤالی مطرح نفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً (۸۲)

وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً (۸۳) 

قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلاً (۸۴)

وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً (۸۵)

وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنا وَکیلاً (۸۶)

إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کانَ عَلَیْکَ کَبیراً (۸۷)

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً (۸۸)

وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فی‏ هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبى‏ أَکْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ کُفُوراً (۸۹)

وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً (۹۰)

أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجیراً (۹۱)

أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلاً (۹۲)

أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً (۹۳)

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (۹۴)

قُلْ لَوْ کانَ فِی الْأَرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً (۹۵)

قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی‏ وَ بَیْنَکُمْ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبیراً بَصیراً (۹۶)

وَ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیراً (۹۷)

وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیراً (۹۷)

ذلِکَ جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیاتِنا وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً (۹۸)

أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَیْبَ فیهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلاَّ کُفُوراً (۹۹)

قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الْإِنْفاقِ وَ کانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً (۱۰۰)

………………………………………………………………………………………………………….

*­وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً (۸۲)

من : بیانیه است که موصول «ما» در «ما هو شفاء» را معنا می­کند.

شفاء : با توجه به این که شفا باید مسبوق به مرض باشد معلوم می­شود که دلهای بشر احوالی دارند که اگر باید به قرآن عرضه شوند وگرنه همانند جسم مریض می­شود، این معنا از فطری بودن دین هم استفاده می­شود.

قرآن کریم از افرادی نام می­برد که در قبلهایشان مرض است و این مرض چیزی غیر از کفر و نفاق است:

«لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَةِ»[۱] ، «وَ لِیَقُولَ الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْکافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلا»[۲]

این مرض چیزی است که ثبات قلب و استقامت نفس را مختل می­کند و علاوه با مراتب نازل ایمان هم منافاتی ندارد. البته این مرض نسبت به مراتب عالیه­ی ایمان شرک تلقی می­شود، «وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ»[۳]

قرآن کریم با حجتهای قاطع، مواعظ شافی، داستانها و مثلهای عبرت آمیز، انواع شک و تردید و شبهاتی را که در عقاید حق و معارف حقیقی می­شود از بین برده است، لذا قرآن شفای دل مؤمنین است.

رحمت افاضه­ای است که به وسیله­ی آن کمبودها جبران گشته و حوائج برآورد می­شود. و قرآن دل آدمی را به نور علم و یقین منور می­گرداند.

پس قرآن از این نظر شفاست که صفحه­ی دل را از انواع مرضها پاک می­کند و از این  نظر رحمت است که صحت و استقامت فطری دل را به وی برمی­گرداند.

و لا یزید الظالمین الا خسارا: سیاق آیات بیان اثری است که قرآن در غیر مؤمنین دارد و آن اثر، عکس آن اثر نیکی است که درباره­ی مؤمنین بیان کرد، پس مراد از «ظالمین» غیر مؤمنین یعنی کفار هستند.

خسار به معنای ضرر دادن از اصل سرمایه است. کفار هم به دلیل ظلم و کفری که داشتند از سرمایه­ی اصلی خود یعنی فطرت کاستند، و چون بدون دلیل از قرآن اعراض کردند، همین  قرآن خسران آنها را دو چندان کرد.

در آیه­ی شریفه زیاد شدن خسران کفار را مجازاً به خود قرآن نسبت داده، زیرا خسران ایشان در حقیقت اثر کفر خود آنان و سوء اختیارشان و شقاوت نفوسشان است.

*وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً (۸۳)

«عرض» در مقابل طول است و در اجسام استعمال می­شود، سپس در غیر اجسام هم به کار رفت و «اعرض» یعنی عرض خود را نشان داد (روی برگرداند).

«نآ» از «نأی» به معنای دوری است، و «نأ بجانبه» یعنی برای خود جهت دوری از ما را انتخاب کرد. برخی از مفسرین آن را کنایه از تکبر و بلند پروازی می­دانند.

إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً: در اینجا آنگونه که نزول خیر را به خود نسبت می­دهد، شرّ را به خود نسبت نمی­دهد تا بفهماند که خداوند منزه از آن است که شری به وی نسبت داده شود، و نیز برای این که وجود شرّ امری نسبی است نه نفسی. یعنی هر شرّی که در عالم است (فقر، مرگ، نقص ثمرات و…) نسبت به مورد خودش شرّ است، اما نسبت به غیر خودش ـ مخصوصاً نسبت به نظام جمعی ـ خیری است که چیزی جای آن را نمی­گیرد.

پس هر چه خیر است معنایش این  است که خداوند عنایتی به عین موردش داشته، و آن مورد منظور بالذات بوده و هر چه شرّ است شرّ بودنش این است که خداوند خیر غیر موردش را خواسته و عنایت الهی اولاً و بالذات متوجه غیر موردش شده، و قهراً نسبت به مورد باعث نقصان و یا مرگ و امثال آن شده است.

البته توجه داشته باشید که این حال غیر از حال انسانهای فطری است. انسانهایی که اسباب ظاهری را فراموش کرده به فطرت ساده­ی خود برگشته و همواره چشم امید به خداوند دارند. و خداوند در قرآن کریم متذکر هر دو گروه از این انسانها شده است:

«وَ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاَّ إِیَّاهُ»[۴]، «وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً»[۵] که آیه­ی دوم متذکر حالت فطری انسان است.

*قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلاً (۸۴)

شاکله: از ماده­ی شکل می­باشد که به  معنای بستن پای چارپا است، و طنابی که به پای چارپا می­بندند «شِکال» گویند و شاکله به معنای خوی و اخلاق است که ادمی را مقید می­کند تا به مقتضای آن رفتار کند، طریقه و مذهب را هم از این  جهت شاکله گویند.

میان صفات درونی و نوع ترکیب نبیه­ی انسان یک ارتباط خاصی است، برخی عصبانی مزاج هستند و طبعا خیلی علاقمند به انتقام هستند. برخی شهوت شکم و جنسی دارند و همین  موجب می­شود که آن را در رفتار خود بروز دهند و… البته همه­ی اینها فقط جنبه­ی اقتضا دارد و از حدّ آن تجاوز نمی­کند؛ لذا در همان حال عصبانیت هم انسان قدرت بر کنترل نفس را ازدست نمی­دهد.

اینکه برخی گفته­اند سعادت و شقاوت دو امر داتی است که هرگز از ذات خود تخلف نیم­کند سخنی باطل است. چرا که انسان به حکم فطرتش برای رسیدن به مقاصدش به تعلیم و تعلم و تربیت و انذار دست می­زند و این خود دلیل بر آن است که انسان بالفطره خود را مجبور به یکی از دو سرنوشت سعادت و شقاوت نمی­داند بلکه همواره خود را مخیر می­داند. «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ * وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرى»[۶]

تا اینجا ارتباط میان اعمال و ذات انسان بیان شد اما ارتباط دیگری هم در میان اعمال و ملکات آدمی و میان اوضاع و احوال جوّ زندگی او و عوامل خارج از ذات او است که در ظرف زندگی او حکمفرما است مانند آداب و رسوم و عادتهای تقلیدی

این رابطه هم غالباً از حدّ اقتضا فراتر نمی­رود و لیکن گاهی آنچنان ریشه­دار می­شود که دیگر امیدی به از بین رفتن آن نمی­ماند، به خاطر اینکه در اثر مرور زمان ملکاتی ـ رذیله و فاضله ـ در قلب رسوخ پیدا می­کند. «إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»[۷] لیکن در این حال هم صحت تکلیف و اقامه­ی حجت علیه چنین افرادی جایی نمی­رود، چون اگر تأثیر دعوت در آنها ممتنع گشته به خاطر سوء اختیار خودشان است. و امتناع با اختیار منافی اختیار نیست.

وجه اتصال با آیات قبل: گویا در آیات قبل که سخن از شفا و رحمت بودن قرآن برای مؤمنین و خسران بودن آن برای ظالمین است کسی اعتراض کرده باشد که چرا باید میان بندگانش فرق بگذارد؟! اگر این تفاوت نبود غرض اصلی از رسالت بهتر تأمین می­شد! خداوند می­فرماید: «کل یعمل علی شاکلته» یعنی ما تفاوت قائل نشدیم بلکه این خود مردمند که اعمالشان بر طبق شاکله و فعالیتهای موجودشان صادر می­شود. خداوند که به  اسرار و نهان انسانها آگاه است بهتر می­داند که چه کسی شاکله­ی معتدل و چه کسی شاکله­ی عادل دارد، کدام آسانتر به راه هدایت می­آید و کدام از راه هدایت بهره­ای نمی­برد در نتیجه از قرآن برای ظالمان چیزی جز بیشتر شدن خسران نمی­ماند مگر آن که دست از ظلم بردارند و از قرآن منتفع شوند.

اهدی: نکته­ی تعبیر از آن به صیغه­ی افعل تفضیل این است که شاکله امری حتمی و تخلف پذیر نیست و دارنهد­ی شاکله­ی ظلم ـ ولو به سختی و کندی ـ می­­تواند دست از ظلم بکشد و راه عدالت را در پیش گیرد.  

*وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً (۸۵)

روح: این کلمه در لغت به معنای مبدأ حیات است که جاندار به وسیله­ی آن قادر به احساس و حرکت ارادی است

روح در بسیاری از آیات قرآن تکرار شده و در همه جابه این  معنا نیامده است.

مثلا یکجا فرموده: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا»[۸]، و نیز فرموده: «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ».[۹] که مراد از آن غیر روح حیوانی و ملائکه است.

از سوی دیگر می­بینیم که یکجا آورنده­ی قرآن را جبرئیل معرفی نموده «قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْریلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّه»[۱۰]، و در جای دیگر همین  جبرئیل را روح الأمین خوانده است: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ * عَلى‏ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ * بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبینٍ»[۱۱] و نیز فرموده: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّک»[۱۲]. از این آیات معلوم می­شود که جبرئیل آورنده­ی روح است و روح حامل این قرآن خواندنی است.

از همین جا معلوم می­شود که مراد از «وحی روح» در آیه­ی «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا»[۱۳] نازل کردن روح القدس است، و نازل کردن روح القدس به آن جناب همان وحی قرآن است.

 اگر نسبت وحی را به روح داد با اینکه روح از موجودات عینی است و وحی به معنای کلام پنهان است، از این  باب است که این سلسله­ی از موجودات (ارواح) موجودات همانگونه که مقدس هستند یکی از کلمات خدای تعالی هستند آنگونه که در قرآن عیسی بن مریم را کلمه­ی خود نامید و فرمود: «وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْه‏».[۱۴]

پس وقتی جایز باشد که روح را کلمه بنامیم، جایز خواهد بود که آن را وحی بنامیم. و اگر عیسی علیه­السلام را کلمه­ای از خود دانسته بدین جهت است که پیدایش عیسی بوسیله­ی کلمه­ی «کن» بوده است بدون اینکه سببهای عادی که در تکون انسان دخالت دارند در او دخالت داشته و واسطه شده باشند به شهادت این آیه: «إِنَّ مَثَلَ عیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»[۱۵]. خداوند برای روشن نمودن حقیقت روح فرمود: «قل الروح من امر ربی» و ظاهر کلمه­ی «من» بیان حقیقت جنس است. آنگاه امر را بیان کرده و می­فرماید: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ * فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»[۱۶]

«امر»، عبارت است از وجود هر موجود از این نقطه نظر که تنها مستند به خدای تعالی است؛ و «خلق»، عبارت است از وجود هر موجود از جهت اینکه مستند به خدای تعالی است با وساطت علل و اسباب.

«إِنَّ مَثَلَ عیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»[۱۷]، در این آیه نخست خلقت آدم را ذکر نموده و ارتباط آن را با خاک که یکی از اسباب ظاهری است بیان می­کند سپس همان وجود را بدون ارتباطش به چیزی دیگر با تعبیر «کن» خاطر نشان می­سازد (دقت فرمایید).

همچنین نظیر این آیه: «ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فی‏ قَرارٍ مَکینٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ … ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَر»[۱۸]، زیرا ایجاد خدای سبحان را که منسوب به خود اوست و سلسله­ی علل، تخلل و واسطه نیستند خلق دیگری نامیده.

نتیجه:

  1. امر  عبارت است از کلمه­ی ایجاد آسمانی و فعل مختص به ذات خداوند بدون تخلل اسباب و علل و این امر با هیچ خصیصه­ی مادی قابل قیاس نیست.
  2. امر در هر چیز عبارت است از ملکوت آن چیز، برای هر چیزی ملکوت و امری است آنچنان که فرمود: «وَ کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[۱۹]«تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْر»[۲۰]

­خدای سبحان امر روح را به اوصاف مختلفی توصیف کرده است:

یکی این که آن را به تنهایی ذکر کرده است. «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا»[۲۱]

  1. این روح گاهی با ملائکه است «قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْریلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِک»[۲۲]
  2. گاهی هم آن حقیقتی است که در عموم آدمیان نفخ و دمیده می­شود. «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی»[۲۳]
  3. گاهی دیگر به آن حقیقتی که با مؤمنین است اطلاق می­شود. «أُولئِکَ کَتَبَ فی‏ قُلُوبِهِمُ الْإیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه»[۲۴]
  4. گاهی دیگر آن حقیقتی نامیده شده است که انبیاء با وی در تماسند: «وَ آتَیْنا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُس»[۲۵]‏«وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا»[۲۶]
  5. گاهی به آن حقیقتی اطلاق می­شود که در حیوانات و نباتات زنده وجود دارد چون حیات متفرع بر داشتن روح است.

وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً: آن علم به روح که خداوند به  شما داده اندکی از بسیار است. زیرا روح موقعیتی در عالم وجود دارد که شما از آن بی­خبرید.

اختلاف اقول درباره­ی کلمه­ی «روح» در این آیه :

  1. مراد از آن همان روحی است که در «یوم تقوم الروح و الملائکۀ صفا» از آن نام برده شده است. ولی دلیلی بر آن اقامه نکرده­اند.
  2. مراد از آن ، جبرئیل است زیرا خداوند او را روح نامیده است «نزل به الروح الأمین علی قبلک». ولی این دلیل نمی­شود که هر جا در قرآن روح آمد باشد منظور جبرئیل باشد.
  3. مراد از روح، قرآن کریم است چون خداوند آن را روح خوانده است. و مردم می­پرسند این قرآن از امر خداست یا از ناحیه­ی تو؟ بگو از ناحیه­ی امر خداست و غیر او کسی قادر نیست که مانند آن را بیاورد و علم شما به قرآن بسیار کم است. همان ایراد سابق در اینجا هم وارد است. علاوه بر این که منظور از روح در «و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا»  قرآن نیست
  4.  مراد از روح، روح انسانی است، چون متبادر از آن هر جا که اطلاق شود همین معناست و پاسخ «قل الروح من امر ربی» در حقیقت طفره رفتن از جوب است و نهی از غور در فهم روح است. اشکال آن این است که ما این تبادر را قبول  نداریم
  5. مراد از روح، مطلق روحهایی است که در قرآن آمده، و منظور آنها این است که آیا این روحها قدیمند یا حادث. جواب داده که روح حادث از امر خدا و فعل او است. اشکال: هر چند این تعمیم صحیح است ولی ارجاع سؤال به حدوث و قدم روح، ادعایی است بدون دلیل. 

*وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنا وَکیلاً (۸۶)

کلامی است متصل به ماقبلش، زیرا آیه­ی قبلی اگر چه متعرض مطلق روح بود، اما بر حسب سیاق آیات مورد بحث که در قرآن گفتگو داشت می­فهمیم که مقصود از آن خصوص آن روحی است که از آسمان بر رسول خدا نازل می­شود و قرآن را به او القا می­کرد.

معنای آیه:آن روح که بر تو نازل می­شود و قرآ را بر تو القا می­کند از تحت قدرت ما خارج نیست و قسم می­خورم که اگر بخواهیم همان روح را که کلمه­ی القاء شده­ی ما به توست، از بین می­بردیم، آن وقت است که دیگر کسی را به نفع تو و علیه ما وکیل به آن باشد نخواهی یافت (کسی را نخواهی یافت که از تو دفاع نموده و ما را مجبور به برگرداندن آن نماید). لذا:

  1. مراد از «الذی اوحینا الیک» آن روح الهی است که کلمه­ی القا شده به رسول خدا بوده وهمان حقیقتی است که در آیه­ی «و کذلکاوحینا الیک روحا من امرنا» بدان اشاره دارد.
  2. مراد از وکیل، وکیل مطالبه و برگرداندن آن چیزی است که خداوند گرفته، نه وکیل در حفظ قرآن و تلاوت آن.

*إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کانَ عَلَیْکَ کَبیراً (۸۷)

تقدیر چنین است: آن موهبتی که به تو عطا شد (نازل شدن روح و ملازمتش با تو) به تو ندادند مگر به عنوان رحمتی از پرودگارت؛ آنگاه در مقام منت نهادن به پیامبر اکرم صلی­الله­علیه­وآله آن رحمت را به عبارت «همانا فضل او بر تو بسیار است» تعلیل نموده است. 

*قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً (۸۸)

ظهیر: کمک کار و مأخوذ از «ظهر» مانند رئیس که مأخوذ از «رأس» است.

تحدی در این آیه ظهور در این دارد که به تمامی خصوصیات قرآن و صفات کمالی آن تحدی شده زیرا اگر منظور صرفا تحدی به فصاحت و بلاغت بود بزومی نداشت که همه­ی جن و انس را وارد در تحدی کند بلکه باید تحدی را منحصر در اعراب می­کرد.

*وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فی‏ هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبى‏ أَکْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ کُفُوراً (۸۹)

تصریف امثال: به معنای  گرداندن و دوباره آوردن و با بیانهای مختلف ایراد کردن است.

من کل مثل: کلمه­ی «من» در این جمله برای ابتدای غایت است. 

اکثر الناس: به جای «اکثرهم» اسم ظاهر آمد و سرّ آن این اسن که سر کفران آنها این  است که «ناس» هستند مانند «و کان الإنسان کفورا» که کفران خاصیت انسان است.

معنا: سوگند می­خوریم که ما در این قرآن برای مردم مثلهای مکرر آوردیم …

*وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِن­َ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً (۹۰) أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهارَ خِلالَها تَفْجیراً (۹۱) أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلاً (۹۲) أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً (۹۳)

فجر: باز کردن  و شکافتن و «تفجیر» مبالغه و بسیاری را می­رساند.

الأرض: منظور، زمین مکه است. (زمین مکه کم آب است)

ینبوع: چشمه­ای است که آبش خشک نمی­شود.

خلال: وسط و اثنای هر چیزی است.

کسف: جمع «کِسفَه» است همچنانکه «قطع» جمع «قطعه» است.

قبیل: به معنای «مقابل» است  همانند «عشیر» که به معنای «معاشر» است.

زخرف: به معنای طلاست.

رقی: به معنای صعود و بالا رفتن است. 

قریش با وجود قرآن، ایمان آوردن خود را مشروط به این معجزات می­نمودند، چون می­خواستند قرآن را خوار بشمارند.

أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ: آسمان را فرو ریزی همانگونه که خودت ادعا کردی. اشاره به این آیه است: «أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ»[۲۷]

عَلَیْنا کِسَفاً: آسمان را قطعه قطعه بر سر ما فرو ریزی. 

أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلاً: خدا و ملائکه را جلو  چشم ما حاضر کنی.

قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً: این آیه پاسخ بر قریش و آگاهی دادن بر جهل و لجاجت آنهاست زیرا کارهایی را از او می­خواستند که از تحت قدرت او خارج بود و حتی برخی  از آنها ـ از قبیل نشان دان خداوند ـ محال بود. حتی آنها نگفتند از خدایت چنین کارهایی را بخواه، بلکه می­گفتند خودت این کارها را انجام بده!

اگر منظورشان این بود که ررسول خدا به عنوان یک فرد این کارها را انجام دهد که بشر چنین قدرتی ندارد. اگر منظورشان این بود که به عنوان رسول این کارها را انجام دهد زهی لجاجت است، زیرا رسالت چنین اقتضائاتی  ندارد. تنها افتضای رسالت رساندن پیامهای الهی به مردم است، نه اینکه قدرت غیبی خود را هم به او واگذار کند. و خداوند هم منزه از چنین تفویضی است. البته بعید ننیست که «سبحان الله» برای تعجب آمده باشد چون مقام اقتضای آن را دارد.  

*وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (۹۴)

قالوا أبَعَثَ اللهُ : استفهام در این جمله، انکاری است، و این جمله حکایت حال کفار و وضع اعتقادات ایشان است. انکار نبوت با اقراربه ثبوت اله، از عقاید بت پرستان است و همین  قرینه است که مقصود از «ناس» این اینجا بت پرستان است و مراد از ایمانی که زیر بارش نمی­رفتند ایمان به رسالت است.

معنای آیه: چه چیز آنها را از پذیرش ایمان به رسالت باز داشت؟ تنها چیزی که آنها را باز داشت این بود که می­پنداشتند رسول نمی­تواند از جنس بشر باشد.   

*قُلْ لَوْ کانَ فِی الْأَرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً (۹۵)

عنایت الهی چنین تعلق گرفته که اهل زمین را هدایت فرماید و این شدنی نیست مگر با نزول وحی از آسمان. پس زندگی شبر زمینی است و هدایت هدایتی که خداوند بر خود واجب کرده است تنها از راه وحی آسمانی و به وسیله­ی یکی از فرشتگان عملی است. هر چند که همه­ی افراد بشر قابلیت دریافت این وحی را ندارند و تنها آن عده­ی معدودی از انسانها ـ پیامبران ـ که همانند فرشتگان پاک هستند قابلیت دریافت دارند.

پس اصراری که برخی از مفسران دارند که بگویند منظور آیه این است که رسول هر جنسی از جنس خودش است بی اساس است.

*قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی‏ وَ بَیْنَکُمْ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبیراً بَصیراً (۹۶)

پس از احتجاج مزبور و پس از آنکه باز هم بر انکارخود افزودند، اینک به رسول گرامی خود دستور می­دهد که مسأله را به گواهی خدا واگزار نماید چونکه خداوند بر همه­ی آنچه که از او و از دیگران سر می­زند شاهد است و می­داند که پیامبرش وظیفه­ی دعوت خود را تمام و کمال انجام داده است و ایشان هم دعوت او را شنیدند و حجت بر آنها تمام شد.

بنابراین بازگش معنای جمله­ی مورد بحث به این می­شود که ای پیامبر من! دیگر حجت و مجادله با ایشان را بس کن و امر را به مالک امور واگذار تا او هر طور که می­خواهد حکم نماید. 

*وَ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیراً (۹۷) وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیراً (۹۷) ذلِکَ جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیاتِنا وَ قالُوا أَإِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً (۹۸)

این آیه تتمه­ی خطاب اخیر به رسول خدا صلی­الله­علیه­وآله است و در نتیجه معلوم می­شود آیه­ی مورد بحث کنایه از این است که حجت برایشان تمام شده و ضلالتشان حتمی گشته و دیگر امیدی به هدایتشان نیست.

معنا: ای رسول من! به مخالفین اعلام کن که دیگر حرفی با ایشان نداری، زیرا هدایت کار خداست که هیچکس در آن شرکت ندارد، پس هر کس که خداوند هدایتش کند تنها او راه یافته است و بس، و هر کسی که خدا گمراهش کرده باشد و براهش نینداخته باشد تو ای رسول من هرگز یاوری به غیر خدا برایشان نخواهی یافت و خداوند هم که ایشان را هدایت نمی­کند، پس وقتی یاوری ندارند دیگر چه جای بگو مگو با ایشان باقی می­ماند؟ پس بیش از این به امید هدایت آنها خود را به زحمت نینداز. 

وَ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ: در این  جمله التقات از تکلم با غیر، به غیبت را به کار برده است و جهت آن هم این است که اگر اینگونه نمی­شد و می­فرمود: «هر که ما هدایتش کنیم و هر که ما گمراهش کنیم» توهم می­شد که ملائکه هم شریک خداوند در هدایت و گمراهی بندگان هستند و آن وقت آیه دچار تناقض می­شد چون به دنبالش آمد است: «فلن تجد لهم اولیاء من دونه».

عمی، بُکم و صم: جمع «اعمی» ، «ابکم» و «اصم» است. (کوران، لالان و کران)

خبت: به معنای سکوت و آرام شدن شراره­ی آتش است.

سعیر: به معنای زبانه­ی آتش است. 

*أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَیْبَ فیهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلاَّ کُفُوراً (۹۹)

کفور: به معنای  جحود و هر دو به معنای انکار از در لجبازی است.

این آیه احتجاجی است علیه کسانی که قیامت و زنده شدن بعد از مرگ را محال می­شمردند. خداوند دلیل می­آورد که خلقت بدن در نخستین بار دلیل بر این است که چنین چیزی ممکن است و وقتی ممکن شد دیگر فرقی میان بار اوّل و بار دوم نیست. خلاصه همین که خود شما در این دنیا هستید خود دلیل بر این است که چنین خلقتی محال نیست و وقتی محال نشد دیگر چه فرقی میان  بار اوّل و بار دیگر است.

اشکال: خداوند فرمود خلقت بعدی مثل خلقت قبلی است و نفرمود عین هم هستند!

جواب: تشبیه فقط در بدن است که مورد انکار منکرین بود، نه در جان آدمی که حافظ وحدت و شخصیت انسان در دنیا و اخرت است و بدین جهت انسان آخرتی عین انسان دنیوی خواهد بود. آری وقتی آن نفس به بدن جدید تعلق گرفت باز هم این بدن همان بدن (مثلا) حسین خواهد شد همچنانکه در خود دنیا هم چند بار بدنش با همه­ی اجزایش عوض شد و او همچنان حسین بود.

اما دلیل بر اینکه انسان مبعوث در قیامت عین انسان در دنیاست نه شخص دیگری مانند او، همه­ی آیات قیامت است که آن را بازگشت انسان به سوی خدا می­داند، و زنده شدنش را زنده شدن آن انسان و حساب و مجازات و پاداشش را حساب و مجازات و پاداش همان انسان می­داند.  

قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الْإِنْفاقِ وَ کانَ الإِنْسانُ قَتُوراً (۱۰۰)

قتور: به معنای بخیل است؛ البته بخیلی که بخل را به نهایت رسانده باشد. 


[۱] . احزاب ۶۰

[۲] . مدثر ۳۱

[۳] . یوسف ۱۰۶

[۴] . اسری ۶۷

[۵] . یونس ۱۲

[۶] . نجم ۳۹ و ۴۰

[۷] . بقره ۶ و ۷

[۸] . نبأ ۳۸

[۹] .قدر ۴

[۱۰] . بقره ۹۷

[۱۱] . شعراء ۱۹۳ تا ۱۹۵

[۱۲] . نحل ۱۰۲

[۱۳] . شوری ۵۲

[۱۴] . نساء  ۱۷۱

[۱۵] . آل عمران ۵۹

[۱۶] . یس ۸۲ و ۸۳

[۱۷] . آل عمران ۵۹٫

[۱۸] . مؤمنون ۱۳ و ۱۴

[۱۹] . انعام ۷۵

[۲۰] . قدر ۴

[۲۱] . نبأ ۳۸

[۲۲] . بقره ۹۷

[۲۳] . ص ۷۲

[۲۴] . مجادله ۲۲

[۲۵] . بقره ۸۷

[۲۶] . شوری ۵۲

[۲۷] . سبأ ۹

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم.
نوشته های مرتبط :

2 پاسخ به خلاصه تفسیر سوره اسرا / آیات ۸۲ تا ۱۰۰ / تفسیر شریف المیزان

  • سهامی

    سلام ودرود خداوند بر شما من واقعا از مطالب بهره بردم عاقبت بخیر شوید

    [پاسخ]

    احمد نباتی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ ۱۶:۰۹:

    سلام بر شما / ممنونم از لطفتون. عاقبت به خیر باشید.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
  • بازدید امروز: 549
  • بازدید دیروز: 5016
  • بازدید سال: 1523848
  • کل نوشته‌ها: 1274
  • کل دیدگاه‌ها: 3792
عکس های متنوع تصادفی