×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

خاطرات جبهه (‌امداد غیبی)‌

بسم الله الرحمن الرحيم

« امداد غیبی ۱ »

* در عملیات والفجر یک، عراقی ها در یک روز چندوین پاتک زدند. در تپه ­ای که بودیم از کلّ گردان، فقط یازده نفر مانده بودیم.

نزدیک ظهر «آر.پی.جی» ها کم بودند. لذا گفتند همه نزنند بدهید به کسانی که تبحر بیشتری دارند بزنند؛ به همین خاطر از گوش كساني كه «آر.پی.جی» مي زدند، خون می ­چکید.

بعد از نماز یکی گفت : دعای «الهی عَظُم البَلاء» را بخوانیم.

دعا را خواندیم. خیلی حال عجیبی ایجاد شد. از بی ­سیم ما تا توپ خانه­ ی ارتش، چهار بی ­سیم واسطه بود.

حین دعا دیدیم چند تا ماشین عراقی نیرو آورده و در حال پیاده کردن بود. سریع بی­ سیم زدیم که ماشین ها را با توپ بزنند.

مکالمه که قطع نشده بود که گلوله ­های توپ دقیقا! روی ماشین ها خورد و پاتک دشمن شکست خورد.

بعد از دعا به خود آمدیم و به بی سیم چی گفتیم یکبار دیگر بگو بفرستند. خلاصه بعد از کلّی معطلی، گلوله­ ای با دو کیلومتر اختلاف با هدف به زمین خورد!

به نقل از حجۀ الإسلام و المسلمین ماندگاری

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question