×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

خاطرات اولین سماور

تازه سماور از روسيه وارد ايران شده بود.

يکي از اين سماورها را خريداري کردند و بردند خانه.

پيرزني در خانه بود که مثل ديگران تا به حال سماور نديده بود. تا چشمش به سماور و طرز کارش افتاد با تعجب گفت:

قربان خدا برم که آب و آتش را يک جا جمع کرده . بعد خم شد تا اين امامزاده را ببوسد که . . . (چشمتان روز بد نبينه) 

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question