بازدید کنندۀ گرامی! از حضورتان در سایت هم اندیشی دینی تشکر می کنم.
متأسفانه به علت مشغلۀ کاری فرصت پاسخگویی به سؤلات را ندارم، لطف کنید فعلا سؤالی مطرح نفرمایید.

 بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت زندگی «هاشم بن عبد مناف» و «فرزندش عبد المطلب» / ازدواج هاشم با سلمی

وقتی که عبد مناف در بستر بیماری قرار گرفت، هاشم فرزندش را به نزد خود فرا خواند و از وی عهد  پیمان گرفت تا نور حضرت رسالت را که در جبینش بود، به امانت نگه دارد و آن را تنها در رحم های پاک بسپارد. هاشم، شخصیت کریمانه ای داشت. تا جایی که پادشاهان آرزو می کردند دختران خود را به وی بدهند و مال و امول زیادی به وی بدهند. اما هاشم امتناع می ورزید. او هر روز به مت کعبه می رفت. هفت شوط طواف می کرد و به درگاه الهی استغاثه می نمود. هر کس نزد او می آمد او را گرامی می داشت. گرسنگان را اطعام می بخشید و برهنگان را لباس می داد. قرض مقروضین را ادا می کرد و اگر کسی مبتلا به دیه ای بود به نیابت از او پرداخت می نمود. هرگز درِ خانه اش به روی مردم بسته نمی شد و هر گاه ملیمه ای می داد، آنقدر می کشید که زیادی آن را برای پرندگان و حیوانات می بردند.

خانه خدا کلیدهای درِ کعبه و آب دادن به حاجیان از چاه زمزم و میهمان داری حاجیان و سایر امور مکه به او رسید. او حاجیان را گرامی می داشت و در رفع حوائجشان می کوشید. همچنین در اول ذی الحجه اهل مکه را جمع می کرد و به ان ها توصیه می کرد تا مهمانان خدا را گرامی دارند و در رفع حوائجشان کوشا باشند.

سالی در مکه قحطی شد و مردم چیزی برای مهمان نوازی و پذیرایی از حاجیان و مهمانان خدا نداشتند. هاشم شترهای خود را برای فروش به شام فرستاد و هزینۀ آن را صرف مهمانان خداوند نمود. او آن چنان در پذیرایی از حاجیان اهتمام داشت که حتی قوت یک شب هم برای خود نگذاشته بود. به این دلیل آوازۀ کرامت و بزرگواری وی در همه جا پیچید.

وقتی خبر هاشم به نجاشی پادشاه حبشه و قیصر پادشاه روم رسید، نامه هایی برای وی نوشتند و ضمن ارسال هدایای گران بهایی، از وی درخواست کردند تا دختر آن ها را به تزویج خود در آورد.

آن ها از یک طرف هاشم را مردی با سخاوت و حکیم می دیدند و از طرف دیگر به واسطۀ کاهنان دریافته بوند که نور پاک پیامبر آخرالزمان در جبین هاشم می درخشد و این نور درخشان به زود متولد شده و عالم هستی را منور خواهد کرد. روی همین اساس بود که می خواستند این نور پاک، از رحم نسل آن ها متولد شود. هاشم در برابر این تقاضا پاسخ مثبتی نشان نداد و از نجبای قوم خود دختر گرفت. فرزندان زیادی از همسرش متولد شد، اما همچنان نور پاک محمدی در جبین هاشم بود و متولد نمی شد. علی رغم محبتی که از هاشم در دل خوبان قرار گرفته بود، افرادی هم بودند که کینۀ و حسادت هاشم را در دل داشتند و قرادی دیگری همچون یهودیان، که همواره دشمن حقیقت و انسانیت بوده اند، دشمنی هاشم را در دل داشتند و می کوشیدند تا این نور پاک را به خاموشی بکشانند.

هاشم، که از یک طرف امانت الهی را به همراه داشت و از طرف دیگر به خاطر دشمنانش، سخت بیمناک بود که نکند امانت دار خوبی نباشد، و قبل از متولد شدن آن نور به شهادت برسد، با تأثّر و تألّم شدید، کنار کعبه رفت و شروع با ناله و استغاثه نمود. در این حال خوب بر وی مسلط  شد و در عالم رؤیا هاتفی به وی ندا داد و گفت: «ای هاشم! بر تو باد به سُلمی دختر عمرو. چرا که وی، طاهره و مطهره و پاکدامن است. از او فرزند ارزشمندی برای تو متول خواهد شد که سید پیامبران، از وی به دنیا خواهد آمد».

بعد از آن که هاشم از خواب بیدار شد، پسر عموها و برادرش «مطلّب» را جمع کرد و ماجرا را با آن ها در میان گذاشت.

مطلّب گفت: «ای برادر! این دختر از قبیلۀ «بنی نجار» است. در میان قوم خود به نجابت و پاکدامنی مشور است و به کمال و زیبایی معروف است. البته در شرافت، کسی به جایگاه تو نمی رسد. اگر تصمیم را بر این وصلت داری، اجازه بده تا به خواستگاری وی برویم».

هاشم گفت: «باید خودم هم در این مراسم حضور داشته باشم. روزهای آینده برای تجارت قصد عزیمت به شام را دارم. در بین راه از ان دختر هم خواستگاری می کنیم».

هاشم، به همراه برادر و پسر عموهای خود به سمت مدینه راه افتاد که قبیلۀ بنی نجار در آن جا بود. وقتی داخل مدینه شدند، نور پاک محمدی که از جبین هاشم ساطع بود کوچه ها و خانه های مدینه را منور و روشن کرده بود. اهل مدینه به سوی هاشم شتافتند و از او پرسیدند: «شما کیستید؟!».

مطّلب گفت: ما اهل خانۀ خدا و ساکنان حرم شریف هستیم. ما فرزندان «لوی بن غالب» هستم و برای خواستگاری به قبیلۀ شما آمده ایم. ما آمده ایم تا «سُلمی» را از شما خواستگاری نماییم.

پدر «سُلمی» که در میان آن جمع بود گفت: «شما صاحبان عزت و شرف و سخاوت هستید. «سُلمی» دختر من است. اختیار ازدواجش را به عهدۀ خودش گذاشته ام. دیروز با زنان قبیله به بازار بنی قِینقاع رفته. اگر می خواهید همین جا مهمان ما باشید تا برگردندو اگر نه، به همان بازار برویم. اکنون بگویید کدامیک از شما خواستگار او می باشد؟!

مطلّب گفت: «صاحب این نور ساطع و شعاع لامع، که چراغ بیت الله است».

پدر سُلمی گفت: «به به، چه افتخار بزرگی نصیب ما شده. با این خواستگاری به اوج رفعت رسیدیم و محبت و رغبت ما، به وی فزون گردید. لیکن چون اختیار ازدواج دخترم در دست خودش است، با شما به بازار بنی قیقاع می رویم. اکنون از مرکب پیاده شوید تا شما را گرامی داریم. تمام مردم مدینه در آن جا جمع شده و محو جمال هاشم بودند. وقتی علمای یهود، هاشم را دیدند، از شدت ترس و واهمه، جهان در نظرشان تیره و تار شد. آن ها در تورات خود خوانده بودند که این نور از علامت پیامبر آخرالزمان است. دیگر یهودیان وقتی وحشت و گریۀ علمای خود را دیدند، پرسیدند چرا گریه می کنید؟! آن ها گفتند: «این علامت کسی است که به زودی ظاهر می شود و خون ها ریخته و ملائکه هم در جنگ ها وی را یاری می کنند. در کتاب های شما نام او «ماحی» است و این نور اوست که از پیشانی این مرد ساطع است. سایر یهودیان هم از شنیدن این مطلب به هراس افتادند و از کینۀ هاشم و نور محمدی وی را در دل گرفتند.

صبح روز بعد هاشم در میان همراهان نش به سوی بازار بنی قینقاع رفتند. پدر سلمی هم به همراه جمعی از بزرگان قوم خود و گروهی از یهودیان با آن ها روانۀ بازار شد. وقتی به نزدیک بازار رسیدند، مردم حاضر در بازار، که از نقاط مختلفی آمده بودند، با دیدن هاشم دست از خرید کشیدند و جیران جمال نورانی هاشم بوده بودند.

پدر سلمی نزد دخترش رفت و به وی گفت: «بشارت بزرگی برای تو دارم».

سلمی گفت: «چه بشارتی»؟!

پدر گفت: «ای سلمی این آفتاب عزت و کرم که می بینی، به خواستگاری تو آمده است». 

سلمی از روی حیا سر به زیر انداخت و پدر هم از فحوای رفتار سلمی، متوجه رضایتش شد.

شیطان به صورت پیرمردی متمثل شد و به نزد سلمی رفت. به او گفت: «ای سلمی! من از اصحاب هاشم هستم و خبر مهمی برای تو دارم. این مرد که به خواستگاری تو آمده، رغبتی به زنان ندارد و همواره ازدواج می کند  و طلاق می دهد. او حتی زن هایی را که دوست دارد، بیش از دو ماه نگه نمی دارد و از آن ها جدا می شود. در جنگ ها هم بسیار ترسو و زبون است».

سلمی با شنیدن این حرف از تصمیم خود منصرف شد و گفت: «اگر گفته ات حقیقت داشته باشد، هرگز با وی ازدواج نمی کنم. هر چند که قلعه های خیبر را سرشار از طلا کنند و به من بدهند».

شیطان که امیدوار شده بود به صورت دیگری متمثل شد و دوباره همان سخنان را با سلمی در میان گذاشت.

پدر سلمی نزد دخترش آمد و او را ملول و اندوهگین دید. پرسید: «سلمی! چرا محزونی؟ امروز باید روز سرو و شادی تو باشد»

سلمی گفت: «پدر جان! می خواهی مرا به ازدواج کسی در آوری که رغبتی به زنان نداد و آن ها را پی در چی طلاق می دهد و مردی ترسو و زبون است؟!».

پدر سلمی چون این حرف ها را شنید با خنده گفت: «دخترم! والله هیچ کدام از این صفات در وی وجود ندارد. جود و کرم وی مثال زدنی است. و او مردی بزرگ و با کرامت است. یقینا کسی که چنین سخنی به تو گفته، شیطان بوده است».

سلمی روز دیگر هم هاشم و نور هاشمی وی را دید، از محبت وی بی تاب شد و پذیرفت تا با وی ازدواج نماید.

هاشم با بزرگان قوم خود به خمیۀ پدر سلمی رفت تا رسماً از دخترش خواستگاری کند.

در مجلس خواستگاری پدر سلمی گفت: رسم ما بر این است که مهری سنگین برای دخترانمان می گذاریم. اگر چنین رسمی نبود هرگز چنین نمی کردم.

مطلب گفت: «ما صد ناقۀ سیاه چشم سرخ موی برای شما می فرستیم».

ابلیس که در میان حاضرین بود به گریه افتاد و به پدر سلمی گفت: «باید مهریۀ بیشتری بدهند».

پدر سلمی گفت: «ای بزرگان! قدر دختر ما همین اندازه بود؟!».

مطلب گفت: «هزار مثقال طلا هم می دهیم».

باز ابلیس به پدر سلمی گفت: «کم است».

پدر سلمی گفت: «ای جوانان در حق ما کوتاهی می کنید».

مطلب گفت: «یک خروار عنبر و ده جامۀ مصری و ده جامۀ عراقی هم اضافه می کنیم».

باز شیطان اشاره کرد و بیشتر کنند.

پدر سلمی گفت: «ای برادر آن چه می دهی باز به شما بر می گردانیم».

مطلب گفت: «ده اوقیه مشک و چنج قدح کافور نیز اضافه کردیم».

باز شیطان جلو آمد تا چیزی بگوید، که پدر سلمی فریاد برآورد و گفت: «ای پیر بد ضمیر دور شو که مرا در این مجلس خجل کردی». به دنبالش مطلب هم آن پیر را از خمیه بیرون کرد.  

یهودیان که به دنبال بهانه ای می گشتند گفتند: «این پیر مرد حکیم شام و عراق بود. چرا با او چنین کردید. ما راضی نیستیم که دختر خود را به این مردم غریبه بدهی».

چهارصد نفر از یهودیان در آن حال شمشیر کشیدند و مقابل هاشم ایستادند. سادات حرم هم که در مجموع چهل نفر بودند، شمشیرهای خود را کشیدند به دفاع از خود پرداختند. مطلّب به سرکردۀ یهودیان حمله کرد و هاشم هم به ابلیس حمله ور شد، و او را بر زمین زد. چون نور محمدی بر او تابید نعره ای زد و همانند بادی از زیر پای هاشم بیرون رفت. وقتی نگاه هاشم به مطلب افتاد، دید رئیس بهودیان را به دو نیم کرده است. هاشم و اصحاب او هفتاد نفر از یهودیان را کشتند و آن ها را به نابودی کشاندند.

پدر سلمی با مشاهدۀ این وضع به التماس افتاد و درخواست نمود تا دست از سر یهودیان بردارند و شادی را مبدل به عزا نکنند.

هاشم به خمیه مراجعه کرد و اسباب ولیمۀ عروسی را مهیا نمود.

پدر سلمی نزد دخترش رفت و گفت: «شجاعت هاشم را مشاهده کردی؟ اگر من خواهش نمی کردم، حتی یکی از یهودیان را هم زنده نمی گذاشت».

سلمی گفت: «ای پدر! آن چه خیر مرا در آن می دانی انجام بده».

پدر سلمی دخترش را به تزویج هاشم در آورد و به آن ها گفت که مهریه ای از شما طلب نمی کنم.

مطلب هم گفت: «ما بیش از آن چه به شما قول داده ایم، به شما تقدیم خواهیم کرد».

سلمی هم بیش از آن چه از مهریه گرفته بود، به شوهرش تقدیم کرد و همه را پیش کش وی نمود.

آن ها با یکدیگر ازدواج کردند و سلمی امانت داری نور پاک محمدی شد. تا جایی  که زنان مدینه برای مشاهده نورانیت سلمی به نزد وی وی فتند و سلمی از کنار هر درخت و سنگ و کلوخی که می گذشت، به او تهنیت و شادباش می گفتند. او پیوسته از جانب راست خود چنین می شنید: «السَّلامُ عَلَیک یَا خَیر البَشَر». او پیوسته چنین کرامت هایی را از قوم خود مخفی می کرد تا این که شبی به او چنین ندا دادند: «سلمی! بشارت باد تو را که خدا به تو فرزندی ارزانی داشت که از بهترین اهل شهرها و صحراهاست».

هاشم چند روز در مدینه و نزد سلمی ماند و سپس با سلمی وداع کرد تا به سوی شام برود. قبل از رفتن به سلمی گفت: «ای سلمی! به تو امانتی را می سپارم که حق تعالی به آدم سپرد و آدم هم به فرزندش شیث. این نور هم اکنون به امر الهی به تو می سپارم. از تو عهد می گیرم که از آن مراقبت کنی و اگر در غیاب من به دنبا آمد همچون نور دیده ات آن را عزیز بداری. اگر می توانی کاری کن که چشم حسودان و مخصوصا یهودیان به او نیفتد. اگر از این سفر بر نگشتم در مراقبت از او کوتاهی نکن. وقتی به جوانی رسید وی را به حرم خدا، مکۀ مکرمه ببر و به عموهایش بسپار».

سلمی گفت: «سخنانت را شنیدم و به جان خریدار شدم. دلم را از مفارقت خود به درد آوردی و از خداوند درخواست می کنم که به زودی به سوی من بازگردی».

هاشم با برادرانش هم خدا حافظی کرد و وصیت های خود را به هم با آن ها مطرح نمود. و سپس به سوی شام عزیمت نمود. در شام، کالاهای خود را فروخت و کالاهای تجاری خود را خرید تا به مکه باورد. هدیه هایی هم برای سلمی و نزدیکانش خرید و به سوی مدینه بازگشت. در بین راه بیماری بر وی غلبه کرد و بعد از دو روز مقاومت در برابر بیماری، از دنیا مفارقت نمود.

وقتی همراهان هاشم به مدینه رسیدند، صدا به نالۀ «واهاشماه» بلند کردند و همه از شنیدن خبر رحلت هاشم متأثر شدند. سلمی با شنیدن خبر مرگ همسر، جامه بر تن درید و فریاد بر آورد: «واهاشماه! کرم و عزت از مرگ تو مردند. چرا نماندی تا فرزندت را ببینی و میوۀ دلت را بچینی».

وقتی همراهان هاشم به مکه رسیدند، زنان مکه موهای خود را پریشان کردند و آسمان و زمین بر ایشان خون می بارید. وقتی مصبت خانۀ هاشم را باز کردند مصیبت شان تازه شد. بنا به وصیت او، مطلّب را جانشین خود کرده بود و جایگاه خود را به او سپرده بود».

سملی، فرزندش را به دنیا آورد، اما همانند زن های دیگر درد زایمان نداشت. حاله ای از نور وی را فرا گرفت و به دنبال آن فرزندش به دنیا آمد. نام وی را «شیبۀ الحمد» گذاشت و همچون جان خود، از وی مراقبت می نمود.

«شیبۀ الحمد که همواره نور محمدی از جبینش ساطع بود، وقتی به هفت سالگی رسید، همچون جوانی در نهایت قوت و شوکت بود. مردی از «قبلیۀ بنی نجار» به دنبال کاری به مدینه آمد. ناگاه نگاهش به پسری افتاد که با کودکان بازی می کند و همچون پارۀ ماه بود. او در حین بازی می گفت: «منم فرزند زمزم و صفا. منم پسر هاشم. و همین کرامت برای من کافی است».

آن مرد جلو آمد و پرسید نام تو چیست؟

گفت: «من شیبه فرزند هاشم به عبد مناف هستم. پدرم از دنیا رفت و عموهایم در حقم جفا کردند و مرا با مادرم در این سرزمین تنها گذاشته اند». آن گاه گفت: «تو از کجا آمده ای؟».

مرد گفت: «من از اهل مکه هستم.»

شیبه گفت: «وقتی به مکه رسیدی، سلام مرا به عموهایم برسان و بگو چه زود وصیت هاشم را فراموش کردید و فرزندش را در این جا تنها گذاشته اید! هر نسیمی که از سوی مکه به من می وزد، شمیم شما را استشمام می کنم و دشب ها را در آرزوی دیدار شما به صبح می آورم». 

آن مرد با شنیدن این سخن گریان به سمت مکه رفت و وقتی به مجلس فرزندان «عبد مناف» رسید، بعد از سلام و عرض ادب، پیام شیبه را به آن ها رساند.

مطلّب از همان جا سوار بر مرکب شد و به سوی مدینه راه افتاد. وقتی داخل مدینه شد «شیبۀ الحمد» را دید که با کودکان بازی می کند.  به واسطۀ نور محمدی، وی را شناخت. دید سنگ بزرگی را برداشته و می گوید: «منم فرزند هاشم که مشهود به عظایم است».

مطلب جلو رفت و گفت: «جلو بیا ای یادگار برادرم».

شیبه جلو رفت و پرسید: «تو کیستی که دلم به سوی تو مایل گردید؟ به گمانم یکی از عموهای من باشی.»

مطلب گفت: «من عموی تو مطلّب هستم». سپس او را در آغوش گرفت و بوسید. آن گاه گفت: «ای فرزند برادرم! آیا دوست داری همین جا بمانی یا می خواهی به شهر پدری خود، مکه بیایی؟».

شیبه در خواست کرد تا به سرعت وی را به مکه ببرد.

مطلب هم با شیبه به سوی مکه حرکت کرد. شیبه می گفت: «عمو جان زودتر برو چرا که می ترسیم یهودیان از رفتن من مطلع شوند و سربازان خود را به دنبال ما بفرستند».

مطلب گفت: »ای پسر برادرم غم مخور که خدای تعالی با ماست و شر آن ها را از سر ما دفع خواهد کرد».

وقتی یهودیان مطلع شدند، هفتاد نفر از سربازان خود را برای قتل آن ها روانه کردند. مطلب در دل شب به سوی مکه می رفت که صدای سم ستوران یهودیان را شنید.

شیبه گفت: «عمو جان از بی راهه برو»

مطلب گفت: «بردار زادۀ عزیز این نور هاشمی که در جبین داری موجب می شود تا هر جا می رویم ما را پیدا کنند!».

شیبه گفت: «روی مرا بپوشان تا نو ساطع نگردد».

مطلب جامۀ خود را سه لایه کرد و بر پیشانی شیبه گذاشت. اما نو همچنان ساطع بود.

گفت: «ای پسر برادر! این نور خورشید جمال تو، نور خدایی است و هرگز مخفی نمی شود».

یهودیان به آن ها رسیدند. شیبه در آن حال به عموی خود گفت: مرا به زمین بگذارد. عمو، او را به زمین گذاشت و شیبه به درگاه الهی، به سجده افتاد.

وقتی یهودیان به آن ها نزدیک شدند، خداوند هیبت و ترس آن ها را در دل یهودیان انداخت و به تملق گویی افتادند و برگشتند.

وقتی برگشتند یکی از آن ها گفت: «مگر نمی دانید این جماعت ساحر هستند؟! شمشیرهای خود را بکشید و به دنبالشان بروید».

وقتی با شمشیر از غلاف کشیده سر رسیدند، مطلب هم در مقابلشان ایستاد و به دفاع از خود و برادرزاده پرداخت. مطلب یک تنه مشغول نبرد با یهودیان بود و شیبه هم می گریست و از خداوند درخواست کمک می کرد. در هیمن هنگام صدای اسب هایی به گوششان رسید. وقتی نزدک شدند، متوجه شدند که سلمی با پدر خود و چهارصد نفر از شجاعات ظایفه به یاریشان شتافته اند. یهودیان پا به فرار گذاشتند، اما احدی از آن ها جان سالم به در نبرد.

سلمی که مطلب را نمی شناخت خطاب به وی گفت: «تو کیستی که فرزندم را با خود می بری؟»

مطلب گفت: «من عمویش مطلب هستم، و همانی هستم که می خواهم وی از از دست یهود نجات دهم و شرافتش را به او بازگردانم».

سلمی گفت: «مرحبا خوش آمدی». سپس رو به فرزندش کرد و گفت: «پسرم اختیار با توست اگر می خواهی با عموی خود برو و اگر می خواهی با من برگرد».

شیبه سر به زیر انداخت و قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود. سپس گفت: «ای مادر مهربان! از مخالفت تو در هراسم و در عین حال دوست دارم در جوار خانۀ خدا باشم. اگر اجازه بدهی به دنبال وصیت پدرم به مکه می روم و اگر اجازه نمی دهید به مدینه برمی گردم».

سلمی گریست و گفت: «درد مفارقت تو را تحمل می کنم و اجازه می دهم که با عمویت به مکه بروی. از احوالت به من خبر بده تا جویای حالت باشم». سپس فرزند در در آغوش گرفت و با وی وداع نمود.

مطلب، شیبه را به مکه برد و همگان از دیدن افتاب جمالش متحیر شده بودند.

آن ها گفتند: «ای مطلب این کودک کیست که با خود آورده ای؟».

مطلب که از جان شیبه در هراس بود و می ترسید که یهودیان و حسودان آسیبی به وی بزنند از روی مطلحت گفت: «این کودک بندۀ من است». روی همین اساس نام «شیبۀ» را «عبد المطلب» گذاشتند.

مطلب او را به خانۀ خود آورد و مدتی وی را از دیدگان مردم مخفی نموده بود. مردم هم نمی دانستند که وی جد پیامبر آخرالزمان خواهد بود. روزها گذشت و مردم شاهد کرامت ها و برکت های وی بودند. به همین دلیل در مصیبت ها به وی پناه می آوردند و در هر قحط سالی به او متوسل می شدند. ..

علامه مجلسی، تاریخ چهارده معصوم، ص۴۸ تا ۶۳ ـ بحارالأنوار، ج۱۵، ص۳۳ تا ۶۵ (به همراه تلخیص و ویراستاری)  

وقتی که عبدمطلب (شیبۀ الحمد) ازدوج کرد، نور وی به دو نیم تقسیم شد. یک قسمت در جبین «عبد الله» و قسمت دیگر هم در جبین «ابی طالب» رفت. از عبد الله، وجود مقدس پیامبر اکرم حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) به دنیا آمد و از ابی طالب هم، وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) پا به دنیا گذاشت.  

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم.
نوشته های مرتبط :

2 پاسخ به خلقت نورانی معصومین (علیهم السلام) و حکایت زندگی هاشم

  • سلام…زیبا بود…خدا ان شاء الله همه آنها را در جوار رحمت خود قرار دهد و ما را نیز آزادشده آنها…موفق باشید و رستگار

    [پاسخ]

    احمد نباتی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۳ ۱۶:۲۹:

    سلام بر شما // ان شاء الله

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
  • بازدید امروز: 4760
  • بازدید دیروز: 4906
  • بازدید سال: 1656532
  • کل نوشته‌ها: 1274
  • کل دیدگاه‌ها: 3809
عکس های متنوع تصادفی