×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از دوستان می­ گفت:

در دوران کودکی، همسایه­ ای داشتیم که با یکدیگر هم بازی بودیم. نامش «فریبرز» بود. پسر خوبی بود و به هیچ وجه دروغ نمی­ گفت. البته عقاید نادرستی هم داشت که بر خلاف آموزه­ های اسلام بود. کاری با نماز و عبادت نداشت و از آن دوری می­ کرد.

بعد از شروع جنگ، به جبهه رفتم و خبری از او نداشتم. در عملیات کربلای ۵ که مجروح شدم، به عیادتم آمد. می­ گفت: «قصد دارم برای ادامۀ تحصیل به کشور سوئد بروم».

اوایل، با هم نامه ­نگاری می­ کردیم، و جویای احوال یکدیگر می­ شدیم. در سوئد با یک خانم کاتولیک ازدواج کرد، و از او صاحب فرزندی به نام «ماریا» شد. بعدها ارتباطمان با یکدیگر قطع شد، و دیگر خبری از او نداشتم.  

چهارده سال از آن دوران گذشت. روزی زنگ منزل به صدا در آمد. در را باز کردم. ابتدا او را نمی­ شناختم، اما وقتی به دقت نگاه کردم، دیدم همان رفیق دوران کودکی است.   

از دیدن «فریبرز» خوشحال شدم و او را به داخل منزل دعوت کردم. ساعتی که با یکدیگر صحبت می­ کردیم، متوجه شدم جنس صحبت­ هایش با صحبت­ های گذشته تفاوت کرده. از آیات قرآن و روایات استفاده می­ کرد، و نام معصومین (علیهم­ السلام) را با احترام یاد می­ کرد. از نوع گفتارش بهت زده شده بودم، تا این­ که هنگام اذان شد. دست و آستین خود را بالا زد و آمادۀ وضو شد. با یکدیگر وضو گرفتیم و نماز را در اول وقت به جا آوردیم.

بعد از نماز به او گفتم: «تو فریبرز سابق نیستی! اتفاقی افتاده؟!» 

گفت: همسرم، مسیحی کاتولیک بود. او تعصّب شدیدی روی دین خود داشت. به همین دلیل قبل از ازدواج در مورد دین من سؤال کرد و من هم گفتم: «اعتقادی به دین ندارم». او گفت: «اشکالی ندارد؛ ولی نباید مسلمان باشی».

با او ازدواج کردم و صاحب دختری به نام «ماریا» شدیم. شش سال با یکدیگر زندگی کردیم، و در طول این مدت هیچ کاری با خدا و عبادت نداشتم. تا این­که شبکۀ جام جم افتتاح شد. من که دلم برای کشورم تنگ شده بود، پای تلویزیون نشستم تا بعد از ده سال دوری از وطن، برنامه­ های ایران را ببینم.  

به افق شرعی تهران، برنامه را قطع کردند و اذان مرحوم مؤذن زادۀ اردبیلی را پخش کردند. ناخودآگاه، مو بر تنم راست شد، و اشک بر چشمانم حلقه زد. دیدم بند ـ بند بدنم می­ لرزد و اشک بر چشمانم جاری شد. وقتی صدای گریه­ های من بلند شد، همسرم دست دخترم را گرفت و از خانه بیرون برد.    

دلم برای خدا و برای ارتباط با او تنگ شده بود. رو به قبله ایستادم و مشغول نماز شدم. در قنوت نماز بودم که همسرم وارد خانه شدم. با تعجب سؤال کرد: «چه کار می­ کنی»؟ اعتنایی نکردم و به نمازم ادامه دادم. به رکوع و سجود می­ رفتم و او هم مدام سؤال می­ کرد و از من می­ خواست تا جوابش را بدهم. نمازم که تمام شد، همسرم گفت: «تو داشتی عبادت می­ کردی. یعنی مسلمان شدی. درسته»؟

گفتم: «بله. مسلمان شدم»

گفت: «اگر مسلمان شده باشی، باید از یکدیگر جدا شویم. یک هفته به تو مهلت می­ دهم تا خوب فکر کنی.» بعد، از خانه بیرون رفت.

در طول این یک هفته، تنها چیزی که به من آرامش می­ داد، نماز و عبادت خداوند بود. نماز می ­خواندم و گریه می­ کردم. به کتاب­ فروشی بزرگ شهر رفتم و از آن­جا قرآن و نهج البلاغه را خریداری کردم، و با اشتیاق مشغول خواندن آن­ ها شدم. 

همسرم بعد از یک هفته برگشت. به او گفتم حاضر نیستم دست از دینم بکشم. او هم طلاق خود را گرفت و از من جدا شد. 

«فریبرز»، بعدها با یک خانم مسلمان ازدواج کرد، و در سایۀ بندگی خداوند زندگی جدیدی را شروع کرد.  

این داستان پیام های اخلاقی خوبی برای ما به همراه دارد.

از شما بازدید کننده عزیز تقاضا دارم که هر درس و پیامی که به نظر مبارکتون می رسه ارائه فرمایید.

  1. حامد

    سلام
    حکایت جالبی است
    به نظر من یکی از درس های این حکایت اینه که به هیچ کس با دید تحقیر نگاه نکنیم و کسی رو کوچیک حساب نکنیم.. شاید یه روزی اونا از ما بهتر بشن و ما به جای اونا گناه کار بشیم.
    بازم ممنون

  2. رزگل

    یا حق
    سلام
    کاش بیشتر تلاش میکرد شاید همسرش هم مسلمان میشد 🙂

  3. حمید

    این خانم که اصلا مهلت فکر کردن نداده؟ تا فهمید مسلمونه یکراست رفته دادگاه 🙂
    حالا اگه می گفت واستا مسلمونت کنم که حتما سرشو می برید. 🙂

  4. حسين

    خدا يك همچين توبه قشنگي را هرچه زودتر نصيب همه آرزو مندان بكند ان شاالله

  5. محسن

    این حکایت قدرت و اراده ی خدا رو نشون میده. میدونی چرا !؟؟؟
    چون یه زمانی این فرد توی یه کشور اسلامی بود اما خودش اسلامی نبود..
    ولی همین فرد رفت توی یه کشور غیر اسلامی و اونجا به اسلام روی آورد..
    لا حول و لا قوه الا بالله الغلی العظیم
    یا علی (ع)

  6. م-ص

    حقيقت زيبايي بود. متأسفم از حال كساني كه قدر اسلام را نميدانند و حتي آن را تحميل شده بر خود ميشمرند. خدا كند كه همه ما به توبه اي درخور خود برسيم قبل از آنكه دير بشود. رحمت خدا بر مرحوم موذن اردبيلي با نفس قدسي اش. خدا كند خدا براي همه ما اينگونه بخواهد…. شايد بنده خدا در فكر توبه نبوده ولي خدا كه بخواهد همه لوازم كنار هم مي نشيند. خدايا ما را هم درياب

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.


question