امام باقر (علیه السلام) در رابطه با دعای بهاء که در سحرهای ماه مبارک رمضان خوانده می شود، فرمودند: اگر مردم می دانستند که این دعا چه عظمتی نزد خداوند دارد و اگر می دانستند که این دعا با چه سرعتی به اجابت می رسد، برای دستیابی به آن، با یکدیگر به جنگ بر می خواستند، هر چند با شمشیر!

بسم الله الرحمن الرحیم

  وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ * و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین خلیفه‏اى مى آفرینم، گفتند: آیا کسى را مى‏آفرینى که در آنجا فساد کند و خونها بریزد، و حال آنکه ما به ستایش تو تسبیح مى‏گوییم و تو را تقدیس مى کنیم؟ گفت: من آن دانم که شما نمى‏دانید.

نکات تفسیری:

چرا خداوند متعال در برخی موارد از کلمۀ «انّی» استفاده می کند و در موارد دیگری همچون: «انا انزلناه فی لیلۀ القدر» از کلمۀ «انّا»؟! در مواردی که از کلمۀ «إنّا» استفاده می شود دو وجه دارد: وجه اول: جایی است از فعل خداوند با در نظر گرفتن وسایط دیگر یاد می شود. وجه دوم: برای اظهار تفخیم و تعظیم است.  در این جا که از کلمۀ «انی» استفاده شده، نشان می دهد که در مسئلۀ خلافت انسان کامل، هیچ واسطه ای از فرشتگان در کار نیست.  

انسان، خلیفۀ الله است: منظور از خلیفه، شخص حقیقی آدم نیست، بلکه منظور، شخصیت حقوقی آدم و مقام انسانیت است. به بیان دیگر عصارۀ انسانیت و مقام شامخ انسانیت به صورت آدم جلوه گر شد و آدم الگوی انسانیت گشت. یکی از دلایل این مطلب استمرار معنای خلافت در «انی جاعل» است. در رابطه با این که چه نوع انسان هایی خلیفۀ الله هستند، احتمال های مختلفی مطرح شده است. بهترین احتمال این است که همۀ انسان ها به صورت بالقوه خلیفۀ الله هستند و می توانند با تلاش و کوشش، چنین جایگاهی را بالفعل کنند و به این مقام دست یابند. حتی انسان کافر و معاند هم از علم و عقل و امکانات بالقوۀ و بالفعل لازم، برای رسیدن به این مقام برخوردار است. امکاناتی که هیچ یک از آن ها در ملائکۀ الهی وجود ندارد. مؤید این مطلب، سخن ملائکه است که گفتند: «إِنَّا لَا نَتَقَدَّمُ‏ عَلَى‏ الْآدَمِیِّینَ مُنْذُ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لآِدَم»؛ «از زمانی که مأمور به سجود بر آدم شدیم، بر انسان ها در نماز مقدم نمی شویم».[۱] همچنین پس از آن که خداوند سخن از جعل خلیفه به میان آورد، پرسش استفهامی ملائکه در باب عدم صلاحیت این خلیفه ناظر به صفاتی بود که به نوع انسان ها باز می گردد. خداوند نیز در پاسخ آن ها این برداشت را نفی نکرد، بلکه تنها فرمود: «من دربارۀ این خلیفه چیزی می دانم که شما نمی دانید». بنابراین مقام خلافت، امانتی است که بر دوش همۀ انسان ها گذاشته شده؛ گرچه برخی انسان ها به جای امانت داری، ظلم و جهالت را پیشه کردند و ظلوم و جهول شدند.  امانت خود را در مسیر خواسته های شیطانی به کار بستند. از آثار و برکات همین امانت است که انسان توانسته به این همه قدرت علمی، اختراعات و اکتشافات فوق العاده، دست پیدا کند. 

عنوان خلافت غیر از مظهریت و آیتیت است. یعنی هر خلافتی با مظهریت همراه است، اما هر مظهریتی با خلافت مصطلح همراه نیست. با توجه به این که تفکیک بین عنوان «خلافت» و عنوان «خلیفه» ممکن است، می تواند چنین گفت: «کسانی که ملحدانه زندگی می کنند و از حُسن فاعلی بهره ای ندارند، اگر فعل حَسَنی انجام دهند، همانند ملحد ایثارگر و ملحد مبتکر، گرچه خودشان خلیفۀ خدا نیستند، اما فعل آن ها خلافت فعل خداوند را ارائه می دهد».  

خلافت و علم به اسمای حسنای خداوند: محور خلافت الهی، علم به اسمای حسنای خداوند است. یعنی مظهر همۀ اسمای حسنای خداوند بودن است. بنابراین، موجوداتی که مظهر برخی از اسمای حسنای خداوند هستند، چونان فرشتگان که تنها آیت اسمای حسنای تنزیهی هستند و نظیر حیوانات که تنها مظهر اسمای تشبیهی هستند، خلیفۀ خداوند نیستند. در این میان، تنها انسان امین وارسته که مظهر همۀ اسمای الهی، اعم از تنزیهی و تشبیهی است، از خلافت سهمی دارد و خلیفۀ خداست.

با توجه به این که علم به اسمای حسنای الهی تشکیکی است، خلافت هم تشکیکی خواهد بود. بنابراین مراحل عالی آن در انسان های کامل نظیر انبیا و اولیای الهی یافت می شود و مراحل مادون آن در انسان های وارسته و متدین ظهور می کند. 

تفاوت خلیفه با امام: تفاوت خلیفه با امام در این است که خلیفه، ناظر به گذشته است و امام ناظر به آینده. البته ممکن است کسی هم خلیفه باشد و هم امام. خلافتش نسبت به کسانی باشد که بر او مقدم هستند و امامتش نسبت به افرادی باشد که از او متأخر هستند. و انسان کامل چنین است. یعنی هم نسبت به مردم، امام است و هم نسبت به موجودات سابق بالذات ـ یعنی خداوند ـ خلیفه است. تاء در خلیفه، تاء مبالغه است. یعنی آن موجود کاملی که می تواند در همۀ جوانب، آثار خدایی را (در مقام فعل) در جهان محقق کند.

انسان، خلیفۀ چه کسی است؟ در این رابطه نظرهای مختلفی وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود:

الف) قبل از انسان، جن های فاسدی بر روی زمین زندگی می کردند و نسل آن ها منقرض شده است.

ب) با توجه به این که انسان نسخۀ جامع عالم است و از همۀ کائنات و اصناف موجودات، نمونه ای در او به ودیعت نهاده شده، انسان را می توان خلیفۀ همۀ موجودات دانست.

ج) انسان خلیفۀ انسان های پیشین موسوم به «نسناس» است. که در تفسیر قمی از امام باقر (علیه السلام) به آن اشاه شده است.[۲] روایت امام باقر (علیه السلام) هم دلالت دارد که، هزار هزار عالم و آدم دیگر غیر از عالم و آدم کنونی، آفریده شده.[۳] با توجه به این مطلب، اجسادی که باستان شناسان از هزاران سال قبل، کشف می کنند، از همین نسل های منقرض شدۀ انسان است؛ زیرا تاریخ نسل کنونی به مراتب کمتر از این مقدار است.

د) انسان خلیفۀ خدای متعال است؛ زیرا این مقام خلافت، کرامت و کمالی برای انسان است؛ کرامتی که نیاز به زمینۀ مناسبی چون علم به اسماء دارد و ملائکۀ مکرم الهی هم از این زمینه محروم هستند.

از میان این وجوه، تنها وجه آخر صحیح است. زیرا خلافت انسان از «جن» و یا «نسناس»، کرامتی برای وی نیست تا نیازی به علم به اسماء و یا برخورداری از مقام تسبیح و تقدیس باشد. افزون بر این، جریان سجده برای خلیفه نیز نشان می دهد که او خلیفۀ خداست، نه خلیفۀ شخص دیگر! احتمال دوم هم هر چند به نوبۀ خود کمال محسوب می شود، اما به چنین کمالی خلافت نمی گویند. گذشته این که هر کدام از اشیاء در مقام خود قرار دارند و به انجام وظیفۀ خود می پردازند و در چنین حالی مجالی برای تصویر خلافت نیست. مطلب دیگر این که علاوه بر قرائن متصلۀ فراوان، قرائن منفصلۀ زیادی وجود دارد که از حضرت آدم به عنوان «خلیفۀ الله» و از انسان های کامل از ذریۀ آدم به عنوان «خلفاء الله» یاد شده است.   

پرسش ملائکه، استفهامی بود: استفهام در «اتجعل» برای انکار و اعتراض یا اظهار عُجب و تفاخر نبود، بلکه استفهام تعجیبی و همراه با نوعی استعلام و استفسار از حکمت این عمل بود. ملائکه با جملۀ «انک انت العلیم الحکیم» نشان دادند که اصل حکمت در جعل خلافت در زمین را قبول داشتند، اما نمی دانستند که آن مصلحت چیست؟ زیرا می دانستند موجود زمینی مادی، مرکب از قوای شهویه و غصبیه است و قلمرو ماده هم دار تزاحم است. همین امور اقتضا می کند که در روی زمین فساد و خونریزی واقع شود. با این اوصاف ملائکه در تعجب بودند که چگونه ممکن است انسان، خلیفۀ خداوند باشد!

تفاوت تسبیح و تقدیس: ملائکه ضمن پرسش از خداوند گفتند: «ما تو را تسبیح و تقدیس می کنیم». مولی عبدالرزاق کاشانی می گوید: «تسبیح عبارت است از تنزیه خداوند از شرک و هرگونه عجز و نقص است. تقدیس عبارت از خصوص منزه ساختن خداوند از نقایص مادی و طبیعی ـ همچون: زمان و مکان ـ است. اولی ناظر به وحدت و دور بودن خداوند از هر نقص و  دومی ناظر به تجرد او از نیازهای عالم ماده است». از برخی عبارت ها چنین استفاده می شود: «تقدیس، نظر به آن جهت وجودی است که پس از تنزیه و ازالۀ از عیب و نقص حاصل می شود؛ یعنی حصول قداست و پاکی پس از ازالۀ از عیب و نقص».   

دو سؤال در رابطه با آیۀ «انی اعلم ما لا تعلمون»:

الف) چرا خداوند به سؤال فرشتگان به صورت اجمالی پاسخ داد؟ برای این سؤال دو جواب مطرح می گردد: اول این که برای بندۀ تسلیم پروردگار و عالم به اصل حکمت خداوند، بیان تفصیلی حکمت ها ضرورت ندارد. دیگر این که، جواب خداوند به طور کلی مجمل نبود و در ادامه به برخی از حکمت های آن اشاره کرد.

ب) آن چه معلوم خداوند بود و فرشتگان از آن بی خبر بودند چه بود؟ در روایت ابن عباس است که منظور، کبر و عجب و معصیت ابلیس بود.[۴] قتاده هم نقل کرده که منظور، پیامبران و صالحان از ذریۀ آدم هستند؛[۵] یعنی شما نمی دانید که چه پاکان و بزرگانی از ذریۀ ادم، پا به عرصۀ وجود می گذارند.   

حوزۀ خلافت انسان کامل: حوزۀ خلافت انسان کامل، خصوص زمین نیست. بلکه زمین مسکن و مقر وجود مادی وجسمانی اوست و کلمۀ «علی الأرض» قید جعل است، نه قید خلافت. به عبارت دیگر در قوس صعود، مبدأ حرکت تکاملی انسان زمین است، نه این که موطن خلافت و قلمرو خلافت او، منحصر در زمین باشد. اگر او تنها خلیفۀ خداوند در روی زمین است، معنای ندارد که موجودات آسمانی بر او سجده نمایند. مقام خلیفۀ اللهی همان شجرۀ طوبایی است که اصل و ریشۀ آن ثابت و شاخه هایش در آسمان است: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء». از این روی فرشتگان آسمان هم از میوۀ این شجره و از علم این انسان کامل بهره می برند و اصولا کمال آن فرشتگان در این است که از این درخت استفاده کنند و در برابر آن خضوع نمایند.


[۱] . علل الشرایع، ج۱، ص۸٫

[۲] . تفسیر صافی، ص۹۳٫

[۳] . تفسیر نورالثقلین، ج۱، ص۵۹٫

[۴] . تفسیر تبیان، ج۱، ص۱۳۵٫

[۵] . تفسیر تبیان، ج۱، ص۱۳۵٫

متولد سال ۱۳۵۴ هستم. در سال ۷۶، توفیق پیدا کردم تا در جمع خوبان طلبه حضور داشته باشم و مشغول دروس حوزوی شوم. ـــــ بعد از ده سال مطالعه ی دروس حوزوی، وارد درس خارج حوزه شدم و از محضر اساتیدی چون: آیت الله العظمی وحید خراسانی، آیت الله سید احمد خاتمی و آیت الله محمد عندلیب همدانی استفاده کردم. به مدت شش سال از کارشناسان مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی بودم ــــ همچنین در حوزۀ مشاوره ی خانواده، تربیت کودک، امور جوانان و نیز پاسخگویی به مسائل اخلاقی مشغول فعالیت هستم و در این رابطه هم دارای تألیفاتی هستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مدیر سایت: احمد نباتي
Thumb_141956
ای برادر! پشتیبان «ولی فقیه» باش، اما پیشاپیش «ولی فقیه» بایست و تیرهای زهر آگین دشمن را که به سوی او روانه می شوند به جان خریدار شو ... تنها عافیت طلبان دنیا دوست هستند که عوام فریبانه از «ولایت» و «ولایت مداری» دم میزنند، اما در هنگامه ی فتنه ها و امتحان های سخت، پشت سر ولی فقیه سنگر می گیرند، تا دنیای "فانی" خود را در خطر نبینند!  
ویــژه هـــا
پی گیری پرسش شما
آمار سایت
  • بازدید امروز: 1267
  • بازدید دیروز: 5104
  • بازدید هفته: 40402
  • بازدید ماه: 145440
  • بازدید سال: 1665876
عکس های متنوع تصادفی